روایتهای عشق

Shargh - - ادبيا -

«آپارتمان روباز» عنوان رمانی اســت از علی موذنی که این نیز به تازگی توسط نشــر اسم بهچاپ رسیده اســت. این رمان با مرگ مادر راوی و مراســم ختمش شــروع میشــود: «وقتی توی روزنامه اسم بنفشــه جمالی را پای پیام تسلیتی با این مضمون دیدم که درگذشت مادر عزیزت را تســلیت میگویم، شوکه شــدم. چنین معرفتی را از او سراغ نداشــتم. دیدن اســمش مرا از فکر مرگ مادر غافل کرد. رفتم توی اتاق طبقه ســوم خانه پدری که بهخصوص دوران دانشجوییام را در آن گذرانــدم و غــرق خاطراتی شــدم که با بنفشــه... خاله تاب نیــاورد و آمد بــه اعتراض که مهمانها میآیند و همه هم ســراغ تو را میگیرند...». موضوع اصلی این رمان عشــق و روابط عاطفی میان آدمهاســت در این میان رمان به برخی مسایل اجتماعی نیز پرداخته اســت. در بخشــی دیگر از رمان میخوانیم: «دم غروب که بیتابیام به اوج رســید، هوس کردم بروم قدم بزنم. هوس که چه عرض کنم، بهشــدت نیاز داشتم راه بروم. پیشــنهاد هم دادم. اما دست هاله بند بــود و پدر هــم لازم بود بماند. تنهایــی راه افتادم تا محلــه را با یاد حضور مادر قــدم بزنم. مادر روی پله کنار خانــه عاطفهخانم که به گفته خودشــان مقر عصرگاهیشان بود، بیشتر از جاهای دیگر حضور داشــت. حالا نه او هســت نه عاطفهخانم. گلویم آنقدر فشــره شد که ترجیــح دادم برگردم خانه. پاهام هم البتــه همراهی نمیکردند. مهمان داشــتیم. نفستنگی را بهانه کردم که بروم بالا. هاله خودش را رســاند دم پلهها و گفت: دوباره آمد هواییت کرد و رفت! و برگشت به پذیرایی. بدم نمیآمد سرش خلوت بود و میتوانستیم حرف بزنیم. نــه درباره من و بنفشــه، بلکه درباره عشــق، و مخصوصا درباره پدر. دراز کشــیدم و چشم دوختم به ســقف و یکدفعه به سرم زد بعد از ســالها دوباره متمرکز شوم روی بنفشــه ببینم میتوانم سر از کارش دربیاورم؟ که چرا امروز با آنکه مطمئنم میتوانســت بیشتر پیش من بماند، هوایی شد و آنطور ناگهانی گذاشت رفت؟ این استعداد در من فقط با بنفشــه جواب داده بود، آن هم تا در ایران بودم. دو ماهی هم در لسآنجلس ادامه دادم، اما بار آخر آنقدر حالم بد شد که تصمیم به ترک عادتی گرفتم که بهشدت تحلیلم میبرد و بینتیجه هم بود».

آپارتمان روباز علی موذنی نشر اسم

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.