های کوچک

ر «نزدیک داستان» و بازنشر «از میان شیشه از میان مه»

Shargh - - يات -

تراژیــک یا غیرتراژیکی حذف نمیشــوند. چگونــه این مثلث را طراحی کردیــد؟ روسبودن اینها چقدر موثر اســت در این رابطه؟

این برمیگردد به زمان نوشــتن آن داســتان. من هیچوقت به قضیه اینطوری نگاه نکردهام. ولی توی این رابطه همیشــه ایوان وجود دارد، همیشــه آژانس وجود دارد و همیشــه فنیا هم وجود دارد. هر سه با هم. اینکه چطور این داستان را نوشتهام برمیگردد به اینکه من فقط باید این را مینوشتم. من آن زمان دوست داشتم یکــی از آنها علامت جان باشــد و یکی علامت جســم. چیزی که شــاید به نظر تو هم خیلی کهنه بیاید. فنیا نشــانه جان هســت و آژاکس نشــانه جسم و البته هرکســی آدم مورد علاقه خودش را انتخاب میکند و هر دو هم به شــیوه خودشــان ایوان را دوســت دارنــد. اما وقتی از آنها فاصله میگیــری و نگاه میکنی، میبینی هر دو دوستداشــتن را دوست دارند و شاید همین باعث میشود که آنها ســالها بعد هم همین حس را به ایوان داشته باشند. آنها هر دوشان برای ایوان سوگواری میکنند. با هم سوگواری میکنند اما باز هم هرکدام به شیوه خودشان. در نداشتن ایوان هر کدام به شکلی علفهای سنگ مزار او را میچینند، با صندلی میرقصند، و کلاه ایوان را همراه خودشان دارند. ایوان برای هر دوی آنها وجود دارد و آنها این را پذیرفتهاند.

من روی این رابطه برای این تأکید میکنم چون ســاختن ↙ ظرافتهای روابط انســانی بهخصوص در فضای یک داستان عاشقانه را سالهاست از دســت دادهایم. در سینما هم همین اتفــاق افتاده اســت. برای عاشــقانهکردن یک فضــا به کلی آدمهــا را اخته کردهایم و به جای اینکه به شــکلی هنرمندانه، آدمها حضوری بدنمند و فعال داشــته باشند، همچون روحی سرگردان همدیگر را آزاد میدهند یا در اوهامشان غوطهورند. اما حتی کاراکترهای پیر داســتان شما همچنان تندوتیز هستند و مخاطب را ســرحال میآورنــد. این آدمهای پیــر را از کجا میآوریــد؟ این پیرهای فعال و بازیگــوش چرا اینقدر پررنگ هستند در کارهای شما؟

خب این خیلی مربوط میشــود به نوع بزرگشــدن من. بارها ایــن را گفتهام که مــن در کنار پدر و مادرم بزرگ نشــدم. و خیلی دیر به آنها رســیدم. پدرم به دلیل کارش که جادهسازی بود خیلی وقتهــا در کنار ما نبود و گاهی مــادرم هم با او میرفت و من در کنار مادربزرگم و عمه مادرم بودم در آپارتمانی در خیابان ویلا. در کنار آنها بودن یعنی در کنار کلیمیها، زرتشــتیها، مســیحیها و لهستانیها زندگیکردن. همه ما کنار هم زندگی میکردیم، با همه مراسمها و روابط و جزئیات زیستی اینها. در کنار همه اینها مدرسه «روش نو» آقای یمینیشــریف بود، کنارش گالری «بورگز» بود، آن طرف «ایرانسوپر» بود. بعد شما آن وقت یک عید نداشتید. علاوه بر نوروز، عید فصح داشــتید، ژانویه داشتید، گمبارهای زرتشتی را داشتید، و اینطوری شما در یک دنیای فلینیوار و رنگارنگ زندگی میکردید. این زنهای مهاجر در دورانی که من به دبستان میرفتم به آن خانه رفتوآمد داشــتند و من آنهــا را میدیدم. یکی از آنها معلم فرانســه مدرسه ژاندارک بود. اتفاقا معلم فرح دیبا هم بود. خانم اومگا هم بود که همســرش ساعتفروشی اومگا را داشت و همه اینها با زبانهای متفاوتی حرف میزدند، روســی، فرانسه، مجاری... ترکیب عجیبی میشــد. هر روز ســاعت ده صبح و پنج بعدازظهــر میآمدند برای قهوهخــوردن و گپزدن و نکته جالب یا ظریف آن بود که همهشــان هم در حال فراموششــدن بودند و البته فراموشــی هــم گرفته بودند. یادم میآیــد یکی از آنها که فرانســه درس میداد یک بار دنبال ترجمه کلمه «سیفون» آمده بــود خانه مادربزرگ من و مدام میپرســید: « بــه این چی میگن که میکشــیمش، آب میآد و میره؟!» آخر هم با همان ســیفون خودکشــی کرد. همه ایــن پیرزنها دیگر خودشــان نبودند. برای همین با چهره طبیعی آنها روبهرو نمیشــدی. بیست سال قبلش دورهشــان تمام شده بود. با آن صورتهای آرایششده و ابروهای کشیده، میخواستند دوباره جوان شوند. یادم میآید وقتی بیستوهشــتم صفر میشــد ما شــلهزرد میپختیم. همه اینها هم میآمدند سر دیگ ما، شــمع روشن میکردند. یکیشان اُپــرا میخواند، فکر میکنم مــادام ژانت بود. شــلهزرد را هَــم میزدنــد و آرزوهایشــان را میگفتند. یعنــی از همهچیز کمک میگرفتند بــرای ادامــه زندگــی و درعینحال داشــتند میمُردنــد. اگر یادت باشــد یکبار بهت گفتم کلاس دوم دبســتان بودم که بــه مادربزرگم گفتــم من تو را زنده نگه میدارم. همان کاری کــه بعدها دیدم «رومــن گاری» درباره آن زن صاحبخانــهاش در «میعــاد در ســپیدهدم » میکنــد، که فکــر میکنــم «ژول داســن» فیلمش را ســاخت. آنوقتهــا بود که من یک نامهای به «زن روز» نوشــته بودم و از مادربزرگم تعریف کرده بودم. اینها همان زنهایی هستند که کلی خاطره مشــترک دارند با هــم، از دروازهدولت تا خیابان ویلا. و من میخواستم زنده نگهشان دارم و این داستانها یکجور ادای دین به آنهاست...

در این داســتانها، شــما صداهای متفاوتــی را به گوش ↙ ما میرســانید؛ پیرهــا، اقلیتهــا، مهاجرهــا، زندانرفتهها، خوانندههــای کافههای کوچــک و آدمهایی که بــه نوعی در فضاهای رسمی زمانهشــان صدایی ندارند و صدایشان شنیده نمیشود. صدایشــان بهخصوص وقتی شنیده میشود که شما به شــکلی درخشــان از تکنیک «تکگویی» بهره میبرید. بعد از ایــن مجموعه دیگر صــدای این آدمها را در کارهای شــما نمیشــنویم. این آدمهای پرتشــده، حذفشده و غمگین که بهخصوص فضاهای دهه شصت را هم یادآوری میکنند. اینها کجا رفتهاند؟!

واقعــا نمیدانم اینها کجــا رفتهاند. ولی ایــن آدمها که تنها شدهاند و تکگویی میکنند، آدمهایی هستند که تنشان درد گرفته، کلهشان درد گرفته، این چیزی که از آنها بیرون میآید بهخاطر آن درد هســت. وقتی دردِ تنشــان را میگویند قصهگویی نمیکنند، دارند آن درد بزرگترشــان را میگوینــد، نمکی، بدری و آن پدری

که از زندان برگشته... اینها بیشترشان کسانی هستند که دورهشان گذشــته است و این همان مرثیهای است که برای همهشان تکرار میشــود... شاید دهه شــصت، هم برای من، هم برای آنها، پایان یک دوره است. دوره استقلال من و البته همگامنبودن آنها با من در دوره بعــد... ارامنه در حال مهاجرت هســتند، کلیمیها دارند میروند. نمیگویند دردمان آمــده، ولی دارند میروند پی زندگی دیگر. شــبیه تنهایی مادربزرگی که بچهها و عروســش او را کنار دریــا میگذارند و میروند... نمیدانم. شــاید بعدها مســئولیت این صداها را همه شــهر اصفهان به عهده گرفت... همه درها و دیوارهای شهر...

↙ میخواهم یک ســؤال کلیشهای بپرســم که پاسخ آن برای ما جوانترها بسیار مهم اســت و البته برای شما خستهکننده و بدیهی. میدانم شما همیشه و به موازات نوشتن علایق دیگری هم داشتهاید و دارید، به موسیقی، به نقاشی، به عکاسی و حتی به آوازخواندن دلبســتگی داشــتهاید و دارید، به معماری و به تاریخ هنر و... حتی داور مســابقات عکسنوشتهها و روایت در معماری هم بودهاید و هســتید... دوست دارم بدانم از چه سنی «نوشتن» برای شما «سلبی» شد و شما باقی کارها را میتوانستید کنار بگذارید اما نوشــتن را نه؟! از کی نوشتن اینقدر برای شما «امری شــخصی» شد، جوری که دیگر نمیتوانید ننویسید، حتی اگر داستان هم ننویسید چیز دیگری مینویسید و... .

بگذارید یک جواب خودمانی بهت بدهم. از همانروزی که من به آن زن گفتم من تو را ماندگار خواهم کرد این حس در من شکل گرفت. فکر میکنم کلاس هفتم یا هشــتم بودم که اینقدر نوشتن برایم مهم شــد. حــس میکردم همه آن کاغذهایــی که او خرج روزانه را روی آنها مینویســد یا قهــوه را برمیگرداند خیلی مهم هستند. آن کاغذهای ســیگار هما که دایره فنجان قهوه روی آنها میمانــد و من هنوز هم ناخودآگاه روی کاغذ جلوی دســتم دایره میکشــم... اما آن حس لذت شخصی شــاید زمانی خیلی خیلی بیشــتر شــد که حس کردم دیگر در این دنیا کاری ندارم. زمانی که زندگی با همســرم، «آذر» خیلی کیفآلود شــد و حس کردم دیگر چیزی نگرانم نمیکند. همین که آذر باشد و نوشتن باشد بزرگترین لحظههایم ساخته میشوند. کیف میکنم از او بنویسم، رفتارهای او، بازیهای او... . البتــه چیزهای زیادی در زندگی اطرافم جریان دارد کــه دل آدم را به درد میآورد، وقایع سیاســی و... . ولی این زندگی شخصی آرام، حس بینظیری به من میدهد. تویی و شب خودت و شــعر خودت و رودخانه خودت و اینها باید نوشته شوند، چون معناهای جدیدی دارد ایجاد میشود. به پلها نگاه میکنی و میبینی شــبیه فیلم هستند و فکر میکنی پس اللهوردیخان با ســینما آشنا بوده... یا یکهو ســنگ قبرها را میبینی وقتی از روی پل خواجو رد میشوی...

دوراس کتابــی دارد با عنوان «نوشــتن، همین و تمام» یا ↙ مارکز «زندهام که روایت کنم». فکر میکنم نویســندگان پخته و پیر به نقطهای میرســند در داستاننویسی که دیگر از خود امر «نوشــتن» لذت میبرند و نه لزوما درام موجود در کارشان. در این کارهای آخر، نســبت به کارهای شما این احساس را دارم. «نوشتن» برای شما از همهچیز مهمتر است و کافی است...

نوشــتن مثل زندگیکردن با کسی شــده که دوستش میداری. پیداکــردن معناهای ریزوکوچک. من همیشــه دوســت داشــتم معنای شــعرهای سعدی را بدانم و البته همیشه برای من سخت بودنــد. غزلیات را میگویم، کــه خیلی هم دوستشــان دارم. این مسئله از دوران دبیرستان شــروع شده بود. سعدیِ آکادمیسینها را نمیفهمیدم، ســعدی خــودم را میخواســتم بفهمم. یک بار که در یــک برنامــه تلویزیونی آیدین آغداشــلو گفــت، این کتاب بالینی من اســت دوست داشــتم من هم بگویم بله بله، برای من هم هســت، بــا اینکه بلد نیســتم اما کیف میکنم. یک شــب در پیادهرویهای شــبانهام، بعد از نیمهشــب در میدان نقشجهان به گنبد مســجدجامع که همیشــه در روز هم تماشایش میکردم، خیره شــده بودم. ایســتاده بودم و به نورپردازیهای دور گنبد که آن را روشــن کرده بودند، نگاه میکردم. ساعت که از دو نیمهشب گذشــت چراغها را خاموش کردند و یکهو همهچیز تاریک شــد. جالب آنجا بود که در آن زمان اصلا به ســعدی و شعرهایش هم فکر نمیکردم. من از نظر هندسی میتوانستم جای گنبد را حدس بزنم، اما یک هالهای بود میان جای هندسی و جایی که من حدس زده بودم. این همان معنای شعرهای سعدی بود. یعنی آن تاریکی و آن معمــاری، درونِ من را روشــن کرد تا من بتوانم درون شــعر ســعدی را بفهمم. دوباره وقتی روز میشــود سعدیِ دیگران با سامسونت میآید و میرود سر کار و من گیج و گرفتارم که سعدی من کجا رفت؟! فکر میکنم جوابت را ندادم...

آقــای خدایی شــما هم مثل بســیاری از ↙ نویســندگان در داستانهایتان دغدغه «زمان» را داریــد. اما هرچــه جلوتــر آمدهاید، حس نوســتالژی در داســتانها کمتر شده و یکجور نگاه هلوگرامــی به جهان در کارتان مشــاهده میشــود. همه زمانها در کنار هم حضور دارند و آدمهای داستانها این را حس میکنند. این مســئله در «کتاب آذر» وضوح بیشتری دارد. انگار به مــوازات دوری از درام یونانی از زمان هگلی هم فاصله گرفتهاید و یکجور نگاه شرقی و زیباییشناسی شرقی در داستانهای شما در حال پخششدن است. آدمها در مکان و در زمان و به شــکلی همزمان حرکت میکنند و از لایهای به لایه دیگر میلغزند. زمان دوار است و جهان یک هلوگرام. نگاه شما به «زمان» چگونه است؟

بگذار برایت یک چیزی بگویم. من چند ســالی میشود که در دنیای واقعی زندگی نمیکنم. من در دنیای داســتانهایم زندگی میکنم. صبح با داســتان خــودم از خواب بلند میشــوم و بعد وارد داســتان آذر میشــوم و بعد وارد داســتان خیابان میشوم. در این ســن و سال تنها چیزی که زیســتن را ممکن میکند و من را از افســردگی نجات میدهد، زندگی در دنیای داستانهاست و خروج از آن همهچیز را خراب میکند. من چند ســال است دیگر نمیتوانم رانندگی کنم، نمیشــود. وقتی در طی یکی، دو ســال مادرم، پــدرم، برادرم و «زاونِ» عزیزم از دنیا رفتند من نتوانســتم رفتن آنها را باور کنم. من برای آنها ســوگواری نکردهام چون آنها همراه من هستند. آنها همراه من در داستانهایم زندگی میکنند و کنارم هستند.

خلاصهاش این میشــود که من فقط میتوانــم در این دنیای داســتان به زندگیام ادامه دهم و همه چیزهای دوستداشــتنی خودم را همراهــم دارم. همه آدمها و مکانهــا و زمانهایی که دوست دارم به زمان حال میآیند تا من با آنها زندگی کنم...

نزدیک داستان علی خدایی نشر چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.