نویسنده ناموجود

Shargh - - يات -

اینکه نویســندهای غایب، نویســندهای که کتابی از او موجود نیست، موضوع داســتانی قرار گیرد که در آغاز آن دانشــکده و کتابخانه مرکزی آن بهمثابه یک لابیرنت تصویر شــده اســت، بهتنهایی کافی اســت که رمان «دانشکده» پابلو دسانتیس، نویسنده معاصر آرژانتینی، را به سنت نویسنده آرژانتینی دیگری متصل کند که استاد خلق موقعیتهایی از این دست بود؛ نویســندهای به نام خورخه لوییس بورخس که مخاطبش را در لابیرنتــی از کتابها و متون و روایتهای مختلف ســرگردان میکرد. «دانشــکده» رمانی است از پابلو دســانتیس که با ترجمه بیوک بوداغی در نشــر آگه منتشر شده اســت. این رمان چنانکه در توضیح پشت جلد ترجمه فارســی آن آمده بهترین رمان پابلو دســانتیس است و در سنت ادبیات معاصــر آرژانتین از جایگاهی ویژه برخوردار اســت. رمان درباره نویســندهای غایب به نام اومرو بروکاست. نویســندهای که هیچکس او را ندیده اســت و هیچکجــا کتابی از او وجود ندارد. ماجــرا از وقتی آغاز میشــود که اســتبان میرو، دانشآموخته جوان ادبیات که مادرش یک چهره فرهنگی سرشناس است، کارش را در کتابخانه بینظم و ادبارگرفته دانشــکده آغاز میکند و در همین حین کار رســالهاش را هم که درباره یک شــاعر و روانپزشک اســت پیش میبرد. یک روز که استبان میرو در کتابخانه نشسته است، پروفسور کانده، مدیر انستیتوی ادبیات ملی، سراغ او میآید و با هم گپ میزنند. کانده از میرو درباره رســالهاش میپرسد و وقتی موضوع رســاله او را میفهمد توصیه میکند بهجای شاعری که انتخاب کرده، به کلاســیکها بپردازد. بعد میگوید خــودش دارد روی «نویسندهای کلاســیک و متعلق به جهان فردا» کار میکند. نویسندهای بــه نام اومرو بــروکا که به گفته کانده کار بر روی آثار گمشــده او برایش کلی دشــمن تراشیده است. بازشدن پای این نویسنده به رمان، داستان را وارد حالوهوایی غریب و معمایی میکند که تهمایهای از طنز هم در آن هســت. آنچه در ادامه میخوانید سطرهایی است از این رمان: «از روی بقایــای پلههای اصلی عمارت به طبقه اول رفتم. راه ورود به طبقه دوم بســته بود، از میان دیوارها و دهلیزهایی که بــا پروندههای رنگورورفته ساخته شده بود و کیسههای انباشته از زباله، راه باز کردم. در این بخش از عمارت، بینظمیِ سازمانی کاملا نمایان بود: بقایای دیوارهای فروریخته، بــدون هیچ فکر و منطقی در نقاط مختلف روی هم تلنبار شــده بودند. نمیخواهم بگویم چیز قابلاســتفادهای در ایــن مکان بوده، چون آنجا درهرحــال خرابهای بیش نبود، اما کســی هم به این فکــر نیفتاده بود کــه آن را مرمت )گرچه ناممکن بــود( و یا تخریب کنــد، اما تابلوهای نصبشــده، نوارهای رنگین و کیسههای ســیاه زباله، بهنحوی، توجیهی برای موجودیت آن فراهم میکرد.

چراغقوهام از ترس لشــگر سوســکها تکانی خورد و عقب کشید. از دور صدایی میآمد – انگار کسی روی خردهشیشهها میدوید، صدایی که وحشتزدهام کرد؛ یکی از این راسوهای کوچک خونخوار بود که از قرار به ســفارش مسئولان از هند با هواپیما آورده بودند تا از تکثیر مهارناپذیر موشهــای صحرایی جلوگیری کنند. در انســتیتوی ادبیات ملی باز بود. ماشــین تحریر آنــدروود را که مال 1935 بود روی میز گذاشــتم: صدای شستیهای سفت آن، تنها نشانهی حضور انسان در آنجا بود.

نوشــتن روایت و شــروع آن اصلا برایم کار سهل و سادهای نبود، و به گمانام چنانچه مســئولان دانشــکده با امضای قرارداد، روایت وقایع را به من احاله و قول انتشــار آن را در بولتن علوم اجتماعی نمیدادند، در لحظهی تصمیمگیری نمیتوانستم بر تردیدهایم غلبه کنم »...

دانشکده پابلو دسانتیس ترجمه بیوک بوداغی نشر آگه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.