گرینوف

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

ســرگروهبان باروتســازان ســرش را آورد توی ســنگر و گفت: «برايتان مهمان آوردهام». ســايه يكی دم ســنگر افتاده بود، خودش ديده نمیشد. مهدی گفت: «بفرماييد چای سرگروهبان!» سرگروهبان به جای اينكه پاســخ تعارف مهدی را بدهد برگشــت سمت سربازی كه ســايهاش ديده میشــد گفت: «مادر زنت دوستت دارد، به موقع رسيدی، بيا برو تو.» سرباز قدبلندی كه روی صورتش رد زخمی به جا مانده بود ســرش را خم كرد و آمد توی سنگر. يک دستش تيربار بود و دست ديگرش كيسه وسايلش. سرگروهبان گفت: «اگر سربهسرش نگذاريد رفقای خوبی میشويد». بعد گفت: «چرا ماتت برده برو تو». سرباز تيربار و وسايلش را گذاشت گوشه سنگر و بندهای پوتيناش را باز كرد. بوی گندی توی ســنگر پيچيد. سرگروهبان گفت: «تازه ادكلن زده!» بعد خنديد. بقيه نخنديدند. سرگروهبان گفت: «اسمش سجاد است. تيربارچی دسته است!»

حســن كه تا آن موقع ســاكت بود گفــت: «بيا تــو، دم در آفتاب میزند به سرت». ســجاد خودش را روی زمين جلو كشيد و نشست ســر ســفره. كتری چای را برداشــت و تو ليوان نيمه پر مهدی برای خــودش چای ريخت و مشــتی قند ريخت توی آن و شــروع كرد به همزدن. ســرگروهبان گفت: «نگفتم رفقای خوبی میشويد». مهدی گفت: «اخوی اين چای من بود». سجاد نگاه غضبناكی به او انداخت و گفت: «ديگر مال تو نيست». مهدی برگشت به سمت سرگروهبان و گفت: «اين كيه آوردی اينجا!» سرگروهبان گفت: «آدم شروری است. سربهسرش نگذاريد، درست میشود». مهدی چای را از جلوی سجاد برداشت و پاشــيد بيرون ســنگر و گفت: «هر خری میخواهد باشد، من به كســی باج نمیدهم». ســجاد انتظار نداشت اينطور جوابش را بدهند. با خودش حســاب كــرده بود همان اول از ايــن دوتا ريقو زهرچشم میگيرد و خلاص. سرگروهبان كه دمِ در نشسته بود، گفت: «جانمی مهدی اربابی». مهدی گفت: «ســرگروهبان شر راه نيانداز». ســجاد به ســرتاپای مهدی نگاه كرد. اول كه وارد سنگر شده بود با خودش گفته بود اينكه هيچ، و فكر كرده بود شــايد حســن كه جثه قویتری دارد موی دماغش بشود. سرگروهبان گفت: «خوش باشيد بچهها. آرزوی شــادكامی برايتان دارم». بعد خنديد و رفت. ســكوت توی سنگر پر شد. مهدی ليوان چای را پر كرد و گذاشت جلوی سجاد و گفــت: «بفرماييد». ســجاد باز جا خورد. انتظــار اين برخورد را هم نداشت. مهدی با اين كارش جايی برای تلافی نگذاشت. حسن گفت: «گرينوف، حرف ندارد، من ام.ژ.آ3 داشــتم، بیپــدر هی گير میكرد. فقط اســمش تيربار بود.]...[ بارم نبود». سجاد زد زير خنده. از ته دل میخنديد. به ســرفه افتاد. ميان ســرفههايش گفت: «اما اين همان اســت كه تو گفتی، يک بند میزند. تا قطار فشــنگش تمام نشود يک سره میزند». سجاد و حسن میخنديدند. مهدی ساكت بود.

مهدی گفت: «بهتر كه گير میكنه. كمتر آدم میكشــد». يكدفعه هر دو ســاكت شــدند. حســن گفت: «باز ضد حــال زدی!» مهدی گفــت: «دروغ نگفتم كه، گفتم». ســجاد گفت: «نه، اتفاقا درســت گفتــی. خوب تيربار برای همين خوب اســت. دســت بگذاری روی ماشــه و هرچی جلو چشمت اســت درو كنی». مهدی گفت: «اين خالیبندیها مال فيلمهاســت، اينجا جنگِ راستراســتكی است، تكان بخوری يک تركش خورده تــوی كلهات و بايد دار دنيا را وداع كنی رفيق.» ســجاد گفت: «تو عقل كلی!» مهدی گفت: «از تو بيشتر ســرم میشــود». اين دومين بار بود كه مهدی زد تــوی پرش. بايد جوابش را میداد. ديگر برايش خوبيت نداشت. با خودش فكر كرد از اول راه غلطــی را انتخاب كرده بود كه تصميم گرفت زهرچشــم بگيــرد. فكر نمیكرد تيرش به ســنگ بخورد. حرف ســرگروهبان را جدی نگرفته بود كه گفت: «میری ســنگری كه درستت میكنند». با چشــمهای غضبناک به مهدی نگاه كرد تا شــايد ترس توی دلش بياندازد. اما مهدی انگار نه انگار كسی جلويش نشسته است. سجاد جریتر شــد و گفت: «ببين بچهخوشگل، میزنم لهات میكنمها...» مهدی جا نخورد و گفت: «من جای تو بودم امتحان هم نمیكردم». مهدی دوباره زده بود توی پرش. ســجاد بيش از آنكه عصبانی باشد كلافه شــده بود. اول كه آمده بود توی سنگر با ديدن پوست سفيد و موهای خرمايی مهدی با خودش گفته بود: «اين بچه خوشــگل كه هيچ...» اما همه محاســباتش به هم ريخته بود. ديگر بايد با مهدی دستبهيقه میشد. به چشــمهای مهدی زل زد. مهدی فهميد كه او میخواهد خيز بردارد. همانطور كه نشســته بود، مراقب كارهای ســجاد بود. حســن گفت: «بابا كوتاه بياييد ســرِ صبحی». بعد برای مهدی چای ريخت و رو به سجاد گفت: «راست گفت، امتحان نكن، اين تا حالا يكی، دو نفر را كشــته است.» سجاد مهدی را نگاه كرد و گفت: «اين!» حسن گفت: «آره خيلی بد كينهای است». سجاد گفت: «مگر شــهر هرت اســت آدم بكشــد و صافصاف راه برود». حسن گفت: «نه شــهر هرت نيســت، برای همين صافصاف راه میرود و آدم میكشد». بعد هر دو خنديدند. سجاد به چشمهای مهدی نگاه كرد. از اول هم كه آمده بود يک چيزی در چشــمهای مهدی میديد كه او را میترســاند. توی چشــمهايش نه ترس بود نه خشــم و نه مهربانی. انگار چشــمهايش شيشهای بودند و مصنوعی. اين نگاه را خوب میشناخت، مثل نگاه پدرش كه يكی از چشمهايش را تخليه كرده بودند و توی آن مردمكی مصنوعی گذاشــته بودند. سجاد باز كوتاه آمد. تكيه داد به گونیهای ســنگر و زل زد به تيربارش. دلش میخواســت بلند شــود و آن را بردارد و يک قطار فشنگ خالی كند روی مهدی. اما مهدی بلند شد و كمپوت گيلاسی را باز كرد و ريخت توی كاســه و تكهای يخ از فلاســک درآورد و انداخت توی آن و به هم زد تا خنک شــود. سه تا قاشــق آورد و گذاشت توی آن و گفت: «بياييــد جلو قبل از اينكــه يک گلوله بخوريــم كار اين كمپوتها را يكسره كنيم...».

هر سه به هم نگاه كردند. خودشان را جلو كشيدند. كاسه گيلاس سرخ بود مثل كاسهای پر خون... .

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.