آه ای انگشت طلایی...

Shargh - - سیاست - پوریا عالمی

آه ای انگشت اشاره طلایی... انگشت، کم چیزی نیســت. با انگشت پشت گوشــمان را میخارانیم. کرکهای توی نافمان را درمیآوریم. به آنجا اشاره میکنیم. به اینجا اشــاره میکنیم. چیزهای قشنگ را به دیگران نشان میدهیم. با فشار آن به پهلوی بغلی، باعث پریدن او میشــویم. خردهســبزی را از لای دندانمــان درمیآوریم. ته ظرف ماســت را باهــاش تمیز میکنیم. از کســی خوشــمان بیاید رویــش انگشــت میگذاریم و نشــانش میکنیم. باهاش پول میشماریم. با آب دهان تَرَش میکنیم و میزنیم بــه دیواره قابلمه تــا جیلیزی صدا کند و بفهمیم برنج دم کشــیده اســت. باهــاش اینتر میزنیم و وارد اینترنت میشــویم. بــا تقهزدنش روی دکمههای کیبورد مینویسیم... آه ای انگشت طلایــی... ما از تو ممنونیم... و تنها با تو خودمان را میخارانیم و به جاهای دوردست اشاره میکنیم...

آه ای انگشــت طلایی... ای انگشت اشاره... که اصلا به چشــم نمیآیی... تو نهتنهــا کار ما را راه میاندازی... که هر چهار ســال یکبار مسیر زندگی ما را تغییر میدهی...

ای انگشــت... ای بلا... ای ناقلا... ما یکبار تو را در ۸۴ دســتکم گرفتیم و توی استامپ نزدیمت و اثری از تو روی کاغذ رأی نگذاشــتیم، هشــت سال مجبور شــدیم انگشــت حیرت به دهــان بگیریم و با همین انگشــت ساده هشت ســال قطرههای اشــکمان را از روی گونه پاک کنیــم... یکبار تو را روی برگــه رأی نزدیم و انگشــتبهدهان و حیران انگشــت دیگران را دیدیم که قراردادهای عجیب امضا کردند و ســندهای ملی را شخصی کردند... یکبار تو را روی برگه رأی نزدیم و هشــت سال هر کشــوری که رفتیم در بدو ورود ما را انگشتنگاری کردند... آه انگشت... ما از تو شرمساریم و تنها با تو خودمان را میخارانیم...

اما انگشت من... انگشت زیبای من... ای خارنده خوبیها و ای فشــارنده دکمههــا و ای درآورنده کرکهــا از نافهــا... ای درآورنــده جوشهــا از پوستها و ای کَننده موی دماغ... فردا تو کجایی؟ فردا ما بــه دنبال تو میآییم تا جوهریشــدنت را به تماشا بنشــینیم؛ واضح و روشن بگم، فردا همه میآییم و «رأی میدهیم» همین.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.