نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون

Shargh - - نقد - مهیار افرا

یکم: اصــلا جریــان دیدهشــده مــن از این اجــرا چیــز پیچیدهای نیســت و درعینحــال هرگــز چیــزی چنان که میبینیم تکرار نخواهد شد.

جریانی که بــا رژهای آرامآرام آغاز میشــود و دنیایی که تجسم و تصور همهچیــز آن را ســاخته، بــه تمامی تبدیل به بحرانی بیعنوان میشــود... نمیدانم چــه بنامم این رویداد را؟؟... اما جنگ عمیقی است در تمام وجود مخاطباش... فراخوان شــاید. هیچ واژهای به کار نمیآید در آن لحظات... هیــچ قانونی صــدق نمیکند و هیچ دالی دلیل نمیگردد... تنها حسوحال چند مفتخور اســت که سرنوشت تو را تعیین میکند، چه بلایی میتواند بر سر آدم یا انسان نمایش آمده باشد که اینگونه سرد و جوشان قصه هزارویک شــبش را بیپرده و بــا فاصله برایت روایت میکند...

آروم آروم... آرومتــر... تمــام بلایا و سرنوشــتها را باطــل میکنــد ایــن موقعیــت... ماهیچههــای پایــت را سوزنســوزن میکنــد. تجربه مخاطبشــدن و تماشــاگری دردناکیســت؛ بهتماشانشستن درامی که با تمام وجود از تو یاری میخواهد و تو در بالاتریــن جایگاه درک آن، تنها به بــدن و نــگاه و بیان و نــور ماجرا مینگری. و خیال خودت را هم آسوده میکنی کــه: «هی فلانی.. این فقط یه تئاتره و تموم میشه... فرو نرو...».

شــاید عبــور از مرزهــای زمینی و فکری چیزی همهگیر نباشــد، اما درد درون آنها تو را به چالش میکشاند...

انگار امانتداری جانشان را بالاتر از هر آسایشی میدانند و هرگز راضی به شدن و بودن نشــدهاند و شدهاند مثل خود فاصلههای دور با حس نزدیکی و پریشانی... گاهی رنجی را که میبری از هر جهت تــو را داغ میکند و برای دورشــدن از آن ادامهدادنــش برایت ســخت، ســخت میشــود. ماجرای رویارویــی مــن این اســت: مــن که نمیرسم، دو شب پیاپی به اجرای «تو با کدام باد میروی» نمیرسم...

و باری، شب سوم )البته این حس را بعــد از اجرا درک میکنم( خودم را شخصیت نبوده در صحنه ميیابم که ششــمین، نهمین و یا هزارمین بودنم خیلی چیزی را برایم عوض نمیکند... و گفتــن از این چیزهــا برایم فرورفتن در دایــرهای از تصمیمــات و نوشــتن و پاککردنهایی اســت که بســته به زندگی و رویدادهای شخصیت تنگ و تنگتر و وسیعتر میشود...

تو بــا کدام بــاد مــیروی... قصه پرچم و پرچمها و بادانگارانهاندیشیدن نیســت... قصه همه زندگیهاســت و ما کــه هیچکس نمیدانــد با کدام باد کــدام گرده و کدام نــگاه و بامداد مقدم شــدهایم و با کــدام وزش، گرده خواهیم شد. نمیدانم از ابتدا تا اکنون چندمیلیــارد شــخصیت در این درام حاضر بودهاند که تنها پنجنفرشــان به جا ماندهاند؟... اما نذر عجیبی دارد... ســخت اســت چرخاندن این ساعت شــنی... شرم شــن را نمیشود نادیده گرفت در چرخش و چرخاندن مجدد این ســاعت... زمین را واژگون، واژگون که نه اما سروته میکند... دوم: من او شدم... من آنها شدم و خیلی بیشــتر از اســترس مردن در برهوتی ناخواسته در لحظات اجرا بلا به سرم آمد... واکنش احساســات نیست؛ اما کم نبود لحظاتی که میخواستم بدوم و هر پنج نفر را بــا حرکتی انتحاری و انســانی از ســکون خارج کنم... فریاد بزنم... و یا تکتک انگشتانم را از فشار فشردهشــدن در مشتم نمادین قربانی هر پنجنفرشــان کنم. چیزی که برای من روی داد، تــرس و مرگی همزمان بود که به مرور ســالادم میکرد و هم میزد در مــرا خودم... و مرور میکرد با این گفتار که: تو دیگر فردا شب نیستی و اگر هــم بیایی آنچه که دیشــب به خود فرود دادهای امشب دیگر نیست و این آن حسی است که مرا بیخواب میکند و به ســان میبرد... و ســردار سرنوشت تماشاگر سان من است...

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.