یک شب در میان کارتنخوابهای تهران در انتخپایپبااسخبه تیک؟سؤادربا چليره رأيگیر هسيت؟

Shargh - - جامعه - فاطمه روشن

↙ رأی میدی؟ هان؟ ↙ تو انتخابات؟ شرکت میکنی؟

چشمهایش نای حرکت ندارد رویش را برمیگرداند و میگوید:

انتخابات چیه؟ ↙ انتخابات ریاستجمهوری، شورای شهر.

* نه. برام مهم نیست. ↙ چرا؟

این جایي نیست که من هفت سال براش جنگیدم. یــه بار تا دم مــرگ رفتم. جانباز ۵۵ درصــدم. اما حالا کجام؟ ↙ خانوادهات کجان؟

بیرونم کردن. پســرم دندانپزشــکه، دخترم حقوق میخونه. چهار ســال پیش که شیشــه رو شروع کردم بیرونم کردن. فکر نمیکنی اگه رأی بدی وضع بهتر میشه؟ ↙

چند ســال پیش رأی دادم. به کســی که توی جنگ پابهپای ما اومده بود. اون که رئیسجمهور نشــد، منم دیگه رأی نمیدم. زندگی شبانه، پایانه خاوران

ماشــین کــه در ایســتگاه توقف میکنــد چند نفر دورهاش میکنند. «غذا میدین؟» «همونایی هستین که ماکارونی میدادین ؟» «آنقدر زود غذا تموم شد؟ای بابا بازم که دیر رسیدیم .»

ســاعت یک بامــداد؛ اینجــا پایانــه اتوبوسرانی «خاوران» اســت. کارتنخوابها در گوشــهای از پایانه جمع شدهاند تا جای خانه نداشتهشان باشد. آن وسط مردی بســاط کوچکــش را پهن کرده و چند وســیله بیربــط به هم میفروشــد. از ســیم تلفــن تا چکش و کفــش: «اگــر چکش چشــمت را گرفتــه 10 تومن میفروشــمش». ظرف غذای یکبارمصرف را وســط بســاط باز میکند و سفرهاش میشــود. اطرافِ بساطِ مرد آشغال پا گرفته. میان نایلونهای سیاهِ روی زمین، چنــد کاهگیس بلند و کثیف کــه زیر پا توی هم رفته و گلولهشده به چشم میخورد. دختر جوانی یکی از آنها را روی ســرش میگذارد، چرخی میخورد، میخندد و میرود ســمت رفیقهای دیگرش. آن ســوتر چند مرد روی زمین نشستهاند و گپ میزنند؛ از خاطرات دورشان میگویند و کِیف میکنند. انگار نه انگار ساعت از نیمه گذشته و برای اینها با خاموشی شهر، زندگی روزانه تازه شروع شده. کدام شورای شهر

- «دو تا پونصدی داری؟» صورتش خیس عرق اســت و صدایش آنقدر آرام که به سختی شنیده میشــود. تنها و دور از دیگران در گوشهای نشسته.

- «13ســالی میشه که خونه ندارم. از وقتی شوهرم مریض شد و خونه رو فروختیم تا خرج دوا و درمونش کنیم. ســر آخر هم که مُرد و من آواره کوچه و خیابون شدم. پونصدی چی شد؟داری یا نه؟».

چادر را کنار میزند و با چشــمانی که نای بازشدن ندارنــد، نگاه میکنــد. پانصدتومانیهــا را که میبیند دست نحیفش را دراز میکند و توی هوا قاپشان میزند. - «آقااااا، شلوار داری؟» مرد ساقی کمی آن سوتر با کسی حرف میزند و به فاطمه بیاعتناست.

- «شلوارم پاره شده، باید یه دونه بخرم. چرا جواب منو نمیده! آهای آقااا».

با بیحالی سیگاری روشن میکند و منتظر میماند. رأی میدی؟ ↙

رأی؟ به کی؟» انتخابات ریاستجمهوری، شورای شهر.

- «من که شناســنامه ندارم! چــه جوری رأی بدم؟ چند ســال پیش تو پــارک ازم زدنش، تــو چرت بودم نفهمیدم .» چرا المثنی نگرفتی؟ ↙

- «پِیشــو گرفتــم. کمیتــه امــداد میگفتــن باید شناســنامه داشــته باشــی تا کمکت کنیم. رفتم ثبت احوال گفتن باید کسی رو بیاری که بشناسدت، ضامنت بشه. ولی من تو این شهر غریب کیو میشناسم؟ گفتم نخواستیم .» اگه میتونستی رأی میدادی؟

خاکســتر ســیگارش را میتکانــد و از لابــهلای چشــمانش که به ســختی باز مانده، نــگاه بیاعتنایی میاندازد: «مگه فرقیام داره؟ اصا این شورا که گفتی چی هست؟ چیکار میکنه ؟».

آنجا تنها فاطمه نیســت که اسم شــورای شهر به گوشش آشنا نیست و هیچ از فعالیتهایش نمیداند؛ کارتنخوابهای دیگر هم مانند او هســتند. اتفاقی که شاید حاصل عملکرد ضعیف شــورای شهر تهران در ســالهای اخیر باشد. حبیبالله مســعودفرید، معاون امور اجتماعی ســازمان بهزیســتی عملکرد این دوره شــورای شــهر را پذیرفتني نمیداند: «من فکر میکنم شــورای شهر تهران نظارتی بر شهرداری نداشته است. برخی از اعضا فعال بودند اما متأسفانه همگرایی لازم برای اجرای برنامهها و اساســنامهها وجود نداشــت. گرچه برخی از اعضای شورای شهر فعال بودند و حتی از جیب خودشان برای کمک به مسائل اجتماعی هزینه میکردند. افرادی مثل خانم دانشــور و دکتر حافظی.» او تهران را الگویی برای ســایر شهرها میداند و معتقد است با اجرای یک ایده درست یا غلط کل کشور تحت تأثیر قرار میگیرد. «شــورای شــهر تهران و شهرداری جایگاهش با دیگر شــهرها بســیار متفاوت است. هر ایده خوب در تهران میتواند به کل کشــور کمک کند و بالعکس. شورای شهر آینده باید اعضای متخصصتری داشته باشند و نسبت به مسائل شهری کاربلد باشند. با یک نگاه سیستمی تمام مسائل شهری اعم از فرهنگی، اجتماعی و عمرانی را نه تک به تک بلکه با هم ببینند. از زاویه خاصی به شهر نگاه نکنند. از همه مهمتر اینکه بر شهرداری نظارت داشته باشند .» حقوقشهروندی؟!

- «عدســی میخــوای؟» منتظر جــواب نمیماند - «کاســهای دو تومن، چند کاســه بریــزم؟» محمد در گوشــهای از پایانه، دیگ عدســی بار گذاشته و چند نفر دورش جمع شــدهاند. بین کارتنخوابها مردی با کت و شــلوار مشکی و ظاهری آراسته ایســتاده و برایشــان از حقــوق شهروندی میگوید. «نباید هرکی، هرچــی گفت گوش بدیــن. اجازه ندین بهتــون توهین کنــن. حتی پلیس هم نمیتونه بیدلیل شــما رو بازداشــت کنه. حــق و حقوق خودتونو بدونید». رأی هم میدید؟

حرفهایش را قطع میکند و نگاه کنجکاوی میاندازد. بقیه هم انگار که منتظر حرف معلمشــان باشند، خیره میمانند.

- «شما اول کارت شناساییت رو نشــون بده، ببینیم کی هســتی چرا باید جوابتو بدیم». مطمئن که میشوند مأموری در کار نیست، پشت سر هم شروعم«یکنند به حرفزدن.

- «رأی بدیم که چی بشــه؟»، «من↙ یه درخواســتی دارم، میشــه بگید بهمون نگن معتاد؟ حرف زشتیه. به جاش بگن بیمار. همین» «ما از مقام و مســئول خیری ندیدیم که حــالا بیایم رأی هم بدیــم، ولی یه گروهی هســت به اســم مردمان بیادعا. خدا خیرشــون بده، هرازگاهی میان غذا پخش میکنن و میرن. کاش اونا یه مسئولی چیزی میشدن». «من نمیدونم چرا هر اتفاقی که میافته اول میان سراغ کارتنخوابا! انتخابات باشه یــا هر چیز دیگهای! میان ما رو جمع میکنن. ما چیزی نمیخوایم فقط به ما کار نداشته باشن». یعنی فکر میکنید انتخابات تأثیری نداره؟

کمی به فکر فرو میروند. «بستگی به آدمش داره. مثا من فکر میکنم اگه قالیباف میموند و رأی میآورد وضع مام بهتر میشــد». مرد میانســالی که کمی آن سوتر نشســته از جایش بلند میشود و توی حرف مرد جوان میپرد.

«قالیبــاف؟ حالت خوبــه؟ همین چنــد روز پیش مأمورای شــهرداری زدنتها! مثــل اینکه یادت رفته؟ هنــوز جاش مونــده رو بدنت». با اســتیصال نگاهش میکند «چند ســاله مدیر این شهره. خب باید یه چیزی

فرض کنین من میخوام از مولوی بیام اینجا. سوار همین بیآرتیها میشم. راننده اتوبوس منو سوار نمیکنه! چون میگه بو گند میدی. خب حق شهروندی من ضایع میشه. من باید بو ندم!! چون حق شهروندی اونم ضایع میشه. اما آیا من امکانات برطرفکردن بو رو دارم؟ خونهای هست که هر روز برم خودمو بشورم و لباسمو عوض کنم؟ این یه حق و حقوق حداقلیه که ندارم. پس اینجا حقوق شهروندی من داره ضایع میشه!

بدونه».

- «ولــی من فقط میخــوام حقوق شــهروندیم رعایت بشــه» این را میگوید و سرش را بالا میگیرد. کمی آنسوتر روی کیســه پاستیکیاش چنبره زده و دنبال چیزی میگردد. «هر شــهروندی برای خودش حق و حقوقی داره. قانون پیشبینی کرده برای حفظ امنیت جامعه، هر شــهروند یــه کاری انجام بده؛ اما معتادا یه جاهایی هنجارشــکنی دارن البته شهروندا هم حقوق شهروندی معتاد رو در نظر نمیگیرن. بذار یه مثال بزنم روشــن شین». سر پا میایستد و قیافهای جدی بــه خود میگیرد. «فرض کنیــن من میخوام از مولوی بیام اینجا. سوار همین بیآرتیها میشم. راننده اتوبوس منو ســوار نمیکنه! چون میگه بو گند میدی. خب حق شهروندی من ضایع میشه. من باید بو ندم!! چــون حق شــهروندی اونم ضایع میشــه. اما آیا من امکانات برطرفکردن بو رو دارم؟ خونهای هست که هر روز برم خودمو بشــورم و لباسمو عوض کنم؟ این یه حق و حقوق حداقلیه که ندارم. پس اینجا حقوق شــهروندی من داره ضایع میشــه!» اسمش مرتضی اســت و تنها ســواد خواندن و نوشــتن دارد. «یه چیز دیگهای هم این سالا مد شده! اونم گرفتن معتاد است. بیدلیل معتاد رو میگیرن میبرن. اگه من مزاحمتی نداشــته باشــم چرا باید منو بازداشت کنن؟ میگن به زیبایی شهر آسیب میرسونین. یعنی ما آدم نیستیم؟» با ناراحتی کبودی بازوی نحیفش را نشــان میدهــد. «یــه طرح هســت به اســم طرح انتخابات ریاســتجمهوری، جمــعآوری معتادان خیابانــی. یعنی تا قبل انتخابات کارتنخــواب رو جمع کنن، ببرن سروسامون بِدَن تا ترک کنه. من دیروز تو شــوش بودم، مأمورا که اومدن، یکی دســتش شکســت، یکی پاش جــر خورد، اون یکی سرش شکست، دست منم که میبینین. ضربوشــتم شــدید در این حد. سؤال من اینه آیا دولت که یه قانون رو تصویب میکنــه میگــه با ضربوشــتم اجــراش کنین؟» - حالا میخــوای رأی بدی؟ «نه» - چرا؟ «چون رئیسجمهور تــو این مملکت نمیتونه کاری بکنــه. همه میخــوان تــو کارش دخالت کنن. نمیذارن قانون رو اجرا کنه، اینه که حقوق شهروندی هم اجرا نمیشــه» - شورای شهر چطور؟ «راستش تا حالا تو قید و بندش نبودم. قاعدتا واســه ما باید بیشتر کارایی داشته باشه، ولی من هیچکدوم رو نمیشناسم. این چند ســالم ندیدم کار مثبتی واسه ما کرده باشن. پس رأی نمیدم».

طرحــی که مرتضی بــه آن اشــاره میکند، طرحی ضربتی اســت که پیــش از انتخابــات در خیابانهای تهــران در حال اجراســت. اما این طرحهــای ضربتی جمــعآوری کارتنخوابهــا و معتادان ســطح شــهر، پاککردن صورت مسئله اســت یا حل آن؟ «طرحهای ضربتی پاسخگو نیســتند. ما بارها طرحهای ضربتی را تجربه کردهایم. واقعا جواب نمیدهد و جز هزینهکردن و حیفومیلکــردن بیتالمــال، چیــزی نــدارد. مگر اینکه برنامه درازمدتی داشــته باشــیم». مسعود فرید، ســاماندهی کارتنخوابها در درازمدت را تنها راه چاره میداند. «ما باید به ســمت ســاماندهی ایــن افراد در محیطهــای کوچک برویم. آنجا چندیــن ماه میمانند. روی رفتارهایشــان رواندرمانیهــا انجام میشــود، تا

اینکه کمکی به آنها کرده باشــیم. ما باید اعتیاد را باور کنیم. اعتیاد یک بیماری روانی مزمنِ عودکننده اســت. مثل خیلی از بیماریهای دیگر. نیاز به پیگیری مداوم و همهجانبه دارد و باید یک تیم پزشکی کامل برای درمان آنها کمک کنند؛ وگرنه کاری از پیش نمیرود. تصور کنید یک بیمار فشــار خونی را بیاورید، پس از یک ماه دارو و نگهداری رهایش کنید. معلوم است که دوباره به حالت اولش برمیگردد .» شراره

ساعت از دو بامداد گذشته که سروکله «شراره» پیدا میشــود. زنی جوان با چهــرهای آرایشکرده و جدی. گوشــهای مینشــیند و بقیه به دورش. «16 سال پیش شروع کردم به موادکشیدن. یه کم که گذشت دیدم پول فروششم بد نیســت و زدم تو کار خریدوفروش. همون اولاش بود که شــوهرم ولم کــرد و رفت». همان موقع ماشین پرایدی توی کوچه ترمز میکند و دختر نوجوانی پیاده میشــود. دخترک با عجله خودش را به شــراره میرســاند. پول را میدهد، مواد را میگیرد و همانجا شــروع به دودگرفتن میکند. «همســن و ســال دختر خودمه. من 39ســالمه، دخترم 19ســال. زود شوهرم دادن». راستی تو رأی هم میدهی؟

ســرش را کج میکند و انگار که عجیبترین حرف زندگیاش را شــنیده باشــد نگاه میکنــد و به خودش زحمت جــوابدادن هم نمیدهد. همه کارتنخوابها ازش حســاب میبرند و هرچه میگوید، قبول میکنند. «جلوی این بچه مواد نکش. اصا پاشــو برو اون طرف، امشــب نمیخوام ریختتو ببینم ». مــرد بیهیچ چون و چرایــی، بار و بندیلش را جمع میکنــد و میرود آنوَرِ اتوبوسها. توی خیابان، مادرِ دخترک، سرش را از پنجره ماشــین بیرون مــیآورد و صدایش میزنــد. «بیا اینجا بِکِش. الان مأمورا میان تو دردسر میوفتیم ». همین را که میگوید پلیس سر میرســد و کارتنخوابها پا به فرار میگذارند. شراره بلند میشود و با آرامش و قدمزنان از پایانه میرود بیرون. اتوبوسقرمز

پلیس کنار بســاط مرد عدسیفروش ایستاده و چند کارتنخوابــی را که نــای دویدن و فرارکردن نداشــتند دستگیر کرده اســت. «به ما طرحی را اباغ کردهاند که تا پیش از انتخابات ریاستجمهوری باید کارتنخوابها را جمعآوری کنیم و به گرمخانهها ببریم ». امیر رحمتی، مأمور نیروی انتظامی اســت. میگوید 18 ســال سابقه کار دارد و اگــر مأموران ایــن کار را نکنند کاری از پیش نمیرود. «شــدت عمل لازمه کار ماســت. اگــر با اینها خوشاخاق باشــی سنگ روی ســنگ بند نمیشود و خاف کل محله را میگیرد. باید طوری با اینها حرف زد که وقتی میآیی بگویند «گرگ آمد». با ســر اشارهای به ســربازی که همرایش آمده میکند و مرد کتوشلواری را نشــان میدهد. «این را ببر توی ماشین». خودش هم میرود به کمک ســرباز و در ماشین را میبندد. «همین را میبینید. این موادفروش اســت. شبها میآید برای ایــن بیچارهها موعظــه میکند و بعد هــم موادش را میفروشــد ». اتوبــوس قرمزی را نشــان میدهد . «اگر مــا اینها را به گرمخانه نبریم شــبها اینجا میخوابند. سالهاســت در این اتوبوس زندگی میکنند. گرمخانه برایشان بهتر است .» شما رأی هم میدهید؟ ↙

«ریاستجمهوری؟ بله، قطعا» شورای شهر چطور؟ ↙ «کاندیداها را نمیشناسم، ولی رأی میدهم». این آنچه که هفت سال برایش جنگیدم نبود

ساعت از ســه صبح گذشــته و مرد چکشفروش بساطش را جمع میکند تا برود و در گوشهای بخوابد. رأی میدی؟ ↙

هان؟ تو انتخابات؟ شرکت میکنی؟ ↙

چشمهایش نای حرکت ندارد رویش را برمیگرداند و میگوید:

انتخابات چیه؟ انتخابات ریاستجمهوری، شورای شهر. ↙

نه. برام مهم نیست. چرا؟ ↙

این جایی نیست که من هفت سال براش جنگیدم. یه بــار تا دم مرگ رفتــم. جانباز ۵۵درصــدم. اما حالا کجام؟ خانوادهات کجان؟ ↙

بیرونم کردن. پســرم دندانپزشــکه، دخترم حقوق میخونه. چهار ســال پیش که شیشــه رو شروع کردم بیرونم کردن. فکر نمیکنی اگه رأی بدی وضع بهتر میشه؟ ↙

چند ســال پیــش رأی دادم. بــه یه نفــر، اونم که رئیسجمهور نشد، منم دیگه رأی نمیدم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.