بربادرفته

Shargh - - حوادث - سرگرد علی صباحیفرد*

هنــوزم کــه هنــوزه بــوی خــوش و زیبایــی وصفناپذیــرش از یاد نرفته؛ هرگز نمیتونم اونهمه زیبایی و خوبی رو فراموش کنم؛ درسته که خیلی زود از دست دادمش، ولی هرگز نتونستم فراموشش کنم و حسرت نبودنش رو همیشه با خودم دارم و همیشه حســش میکنم. چند ســال پیش؛ دمدمای سال نو ماشــین زهواردررفتمو که دیگه داشت اوراق میشد، فروختــم و بعد از چند روز با فــروش طاهای زنم و پساندازی که کنار گذاشــته بودم، تونستم یه ماشین فابریک خشک رو از کمپانی تحویل بگیرم.

با چه وسواســی ماشــین رو از کمپانــی به خونه رســوندم و با دقت هرچهتمامتر جلــو خونه پارکش کــردم و با کلی ذوقوشــوق در خونــه رو باز کردم و درحالیکــه از شــوق دهنم بــاز مونده بود، ســوئیچ ماشین رو جلو چشــای زنم گرفتم و جوری اونا رو در عرض صورت اون بنده خــدا تکون میدادم که انگار میخواستم هیپنوتیزمش کنم.

ماشــین را درســت جایی پارک کرده بــودم که از پنجــره بالکــن بهراحتی میشــد دیــد زد و روی این حساب هر دو، سهدقیقه یکبار سرکی میکشیدم و با دیدن ماشین سفید یخچالیم، ناخودآگاه سوت میزدم و جستزنان سر جام برمیگشتم و کلی ذوق میکردم که امسال با ماشین نو کجاها برم و به فامیلهایی که ســالها بود از حال و روزگار اونا خبری نداشتم، سری بزنم و دیداری تازه کنم و با ماشــین نو خودی نشــان بــدم. عجب روزگار باصفایی بود، از زور خوشــحالی چیــزی از گلوم پاییــن نمیرفــت و فکروذکر و همه کاروبارم ســرزدن به ماشــین و وررفتن با اون بود، اما حیف که این خوشــی خیلی دوام نیاورد و خیلی زود تمام شــد. چندروزی بیشتر از تحویل ماشین نگذشته بود که یه روز، جمعه برای شــرکت در یه آزمون رفتم و به محض رســیدن با دقت یه جای دور از دسترس، مناســب و دنج و خلوت برای پارککردن ماشین پیدا کردم و با زدن قفل پدال از ماشــین پیاده شــدم بعد از قفلکردن ماشــین به ســمت حوزه آزمــون به راه افتادم هر چندقدمی یکبار برمیگشــتم و نگاهی به ماشینم میکردم و هردفعه از دفعه قبلی بیشتر کیف میکردم، تو آزمون هم فکروخیالم پیش ماشین بود و اصا تمرکز خوبی نداشــتم. دل تو دلم نبود و همش منتظر پایان امتحان بودم و این شد که به محض اتمام آزمون زود بلند شــدم و دواندوان بهسوی ماشین به راه افتادم. به محل پارک ماشین که رسیدم، خبری از آن نبود؛ دقایق اول فکر کردم که محل پارک ماشــین رو اشتباه گرفتم و اینجوری بود که همهجا را گشتم؛ قلبم داشت از سینهام بیرون میزد و نفسم به شماره افتاده بود؛ باورم نمیشد همین چندساعت پیش قفل پدال رو زده و ماشــین را قفل کرده و رفته بودم؛ مگه میشــد، اما واقعیت مثل همیشــه تلخ و اینبار برای من از همیشه تلختر بود، چراکه خبری از ماشینم نبود که نبود؛ انگار آب شــده بود و رفتــه بود تو زمین؛ آره ماشین من به سرقت رفته بود.

با پلیــس 110 تماس گرفتم و موضــوع را مطرح کردم و بعد از چنددقیقه گشــت 110 اومد و مراتب را صورتجلســه کرد و رفت و من هم دست از پا درازتر و با کوهی از غصه به خانه رفتم؛ به محض رســیدن از چهره عبــوس و لبولوچه آویزان من همه متوجه شدند که اتفاق بدی افتاده؛ چارهای جز گفتن واقعیت نداشــتم؛ دمدمای عید بدون ماشین و اونم با ماشین نویی که ازم سرقت کرده بودند، خیلی سخت گذشت و عید اون سال خیلی بد سپری شد.

بعد از چند ماه سارق ماشین دستگیر و ماشین پیدا شــد، ولی اصا ماشینم شباهتی با اون ماشین لوکس روزهای اول نداشــت. سارق در بازجوییهاش درباره چگونگی سرقت گفته بود، آن روز برای سرقت ماشین به آن منطقه رفته بوده و ماشین نو توجهش را جلب کــرده و به خودش گفته ماشــین نونواریه که میشــه بهراحتی آبــش کرد. تو نگاه اول ماشــین قفلفرمان نداشته و همین مســئله انگیزه سارق را برای سرقت ماشین مضاعف کرده بود.

بعد از بردن سارق، کارشــناس اداره آگاهی با من صحبت کرد و گفت: اگه نکات ساده و پیشپاافتادهای را آن روز رعایت میکردی شاید هیچوقت ماشینت به سرقت نمیرفت، با کنجکاوی پرسیدم چه مواردی؟

کارشــناس آگاهــی درحالیکه بــا متانت خاصی که نشــان از تجربه چندینســاله او داشــت صحبت میکــرد، گفــت: آن روز اگر شــما قفلفرمــان به رل ماشینت میزدی، ســارق برای سرقت خودروي شما ریسک نمیکرد؛ اگه ماشینتو به سیستم هشداردهنده معتبر )دزدگیر( مجهــز میکردی، احتمال این قضیه کمرنگتر میشد؛ اگه چادر روی ماشینت میکشیدی، به علــت درمعرضدیدنبــودن، باز هم ایــن احتمال کمتر میشــد؛ اگه از پارکینگهای عمومی اســتفاده میکردی و ماشینتو جای خلوت پارک نمیکردی و... این احتمال کمتروکمتر میشد. * کارشناس آموزش همگانی معاونت اجتماعی فاتب

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.