سازمافنل سفکیرگاابیر یرا ی بترر فربکهرنایلچد س اب ط ته:ئرنحونروذیپ فر مهنگییخواند

Shargh - - انديشه - .

معمولا چنین تصور میشود که روشنفکران هیچ تأثیری بر قدرت سیاسی ندارند یا اگر هم دارند قابل اعتنا نیست. در برج عاج خویش لمیدهاند، از عالم و آدم بریده، سخت مشــغول مباحثات دانشگاهی تخصصی درباره این یا آن موضوع جزئی و بیاهمیــت، یا غرق در یک عالَم نظریه مغلق سطح بالا. تصویری که اغلب از روشنفکران ترسیم شــده نهفقط آدمهایی بریده از واقعیت سیاســی بلکه عاجز از هرگونه تأثیرگذاری معنادار بر آن اســت. ولــی آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا )سیا( جور دیگری فکر میکند.

درواقــع ســیا، یعنــی آژانــس متصــدی کودتاهــا و ترورهــای هدفمند و دســتکاریهای زیرجلکی در کشــورهای دیگر، نهفقط به قدرت نظریه باور دارد بلکه منابع زیادی تخصیص میدهــد تا گروهی از مأموران مخفی گرد هم آورد که درباره آنچه برخی غامضترین و پیچیدهترین نظریه تاکنون موجود میخوانند مطالعه و تحقیق کنند. در یکی از اســناد تحقیقی خیرهکننده سیا به سال 1985 که اخیرا بنا به قانون آزادی اطلاعات از ردهبندی محرمانه خارج و با اندکی جرح و تعدیل منتشر شده، این سازمان فاش میکند که جاسوسهایش مدتها نظریه پیچیده فرانسوی میخواندند که در سطح بینالمللی پیشگام و به نامهای میشل فوکو، ژاک لکان، و رولان بارت گره خورده بود.

تصویر جاسوسان آمریکایی که در کافههای پاریسی جمع شدهاند و با جدیت یادداشتهایی را درباره روشنفکران طراز اول فرانسوی مطالعه و مقایسه میکنند چهبسا دو گروه از افراد را شگفتزده کند: نخست، آنها که این گروه از روشنفکران را ستارههای آسمان نظریه میدانند که پیچیدگیهای آنجهانیشان به چنین تله پلیسی مبتذلی نخواهد افتاد، و دوم، آنها که برعکس این روشنفکران را شیادانی دورهگرد میخوانند با زبانبازی ثقیل و نامفهوم بیهیچ تأثیری بر جهان واقعی. این نکته البته برای آنها که با ســرمایهگذاری دورودراز سیا در بهراهانداختن یک جنگ فرهنگی در سطح جهان آشــنایند جای شگفتی ندارد. این جنگ فرهنگی شامل حمایت از پیشروترین اَشکال آن میشود که محققانی همچون فرانسیس استونر ساندرز، جایلز اسکات اسمیت، هیو ویلفورد )و من در کتاب «تاریخ رادیکال و سیاست هنر») بهخوبی به آن پرداختهاند.

تامس دبلیو بریدن، سرپرســت ســابق فعالیتهای فرهنگی در ســیا، توان حملات فرهنگی این ســازمان را در گزارش داخلی صریحی به سال 1967 چنین توضیح میدهد: «شور و شوق ناشی از موفقیت ارکستر سمفونی بوستون ]که با حمایت سیا برگزار شد[ از یادم نمیرود، یعنی وقتی این ارکستر در پاریس تحسینی بیشتر از صد سخنرانی جان فاستر دالس و آیزنهاور برای آمریکا به همراه داشت». این بههیچوجه یک عملیات کوچک یا گذرا نبود. راستش، همانطور که ویلفورد به درستی ادعا کرده، «کنگره آزادی فرهنگی» CCF() که مقر اصلی آن در پاریس بود و بعدها کاشف به عمل آمد خط مقدم جنگ سرد فرهنگی سازمان سیا بوده یکی از مهمترین حامیان هنر در طول تاریخ جهان بود و از طیف گسترده و عجیبی از فعالیتهای هنری و روشــنفکری حمایت میکرد. «کنگره آزادی فرهنگی» در 35 کشور دفتر داشت، چندینوچند مجله معتبر و مرغوب منتشر میکرد، دستی در صنعت نشر داشــت، کنفرانسها و نمایشگاههای بینالمللی معتنابه برگزار میکرد، کنســرتها و اجراهای هنری ترتیب مــیداد، و بودجه فراوانی به انواع جایزهها و بورسهای فرهنگی و نیز سازمانهای مهمی همچون «بنیاد فارفیلد» ]وابسته به سیا[ اختصاص میداد.

آژانس اطلاعات مرکزی درمییابد نظریه و فرهنگ سلاحهایی تعیینکنندهاند در زرادخانه فراگیری که به کار تداوم حفظ منافع ایالات متحد در سرتاسر جهان میآید. عنوان گزارشــی که اخیرا از رده محرمانه خارج شــده و به ســال 1985 برمیگردد از این قرار اســت: «فرانســه: روگردانی روشنفکران چپ». این گزارش به جریان روشنفکری فرانســه و نقش بنیادین آن در شکلدهی به گرایشهایی میپردازد که خطمشــیهای سیاسی به بار میآورند – البته بیشک هدف تغییر جهت آن اســت. گزارش با ذکر این نکته که در تاریخ روشنفکری فرانسه تاکنون یکجور توازن ایدئولوژیکی نســبی بین چپ و راست برقرار بوده، به تأکید عنوان میکنــد در دوره بعد از جنــگ دوم، به جهت نقش محوری کمونیســتها در مقاومت علیه فاشیســم و پیروزی نهایی آنها در جنگ، چپگرایی یکهتاز میدان بوده است )و ما میدانیم که آژانس اطلاعات مرکزی دیوانهوار به مخالفت با آن برمیخیزد(. گرچه اردوگاه راست به خاطر دستداشتن در اردوگاههای مرگ رژیم نازی و نیز دســتور کار بیگانههراس، برابریستیز و فاشیستی آن )اینها توصیفات خود گزارش ســیا است( در میان تودهها از اعتبار افتاده بود، مأموران مخفی سیا که پیشنویس این تحقیق را آماده کردهاند با شــادی مشــهودی خبر از بازگشت اجمالی راستگرایی از حدود اوایل دهه 1970 میدهند.

دقیقتر، سربازان گمنام جنگ فرهنگی حرکت دوطرفهای را تحسین میکنند که کمک کرده تمرکز انتقادی روشــنفکران از ایالات متحده برداشــته و به اتحاد جماهیر شــوروی معطوف شود. از یک طرف، در میان روشنفکران چپ بهتدریج نوعی نارضایتی از استالینیســم و مارکسیسم به وجود آمد و روشنفکران رادیکال گامبهگام از مباحث حوزه عمومی عقب نشستند و بهلحاظ نظری از سوسیالیسم و حــزب سوسیالیســت روی گرداندند. از طــرف دیگر، در اردوگاه راســتگرایان فرصتطلبان ایدئولوژیکی که به نام «فیلسوفان جدید» میشناسیم و روشنفکران راستگرای جدید در رسانهها کارزار لجنپراکنی معتنابهی بر ضد مارکسیسم به راه انداختند.

درســت همان زمان که سایر شاخههای ســازمان جاسوسی سیا در سرتاسر دنیا مشغول سرنگونی رهبران منتخب و دموکراتیک بودند و برای دیکتاتورهای فاشیســت بودجه و اطلاعــات تأمین میکردند و از جوخههــای مرگ رژیمهای دستراســتی حمایت میکردند، دفتر پیگیری اطلاعات پاریس داشت دادههایی را جمــع میکرد در اینبــاره که چطور گردش به راســت تدریجی جهان نظریه مستقیما به سود سیاست خارجه ایالات متحد است. روشنفکران متمایل به چپ در دوره بعد از جنگ دوم علنا منتقد امپریالیســم آمریکا بودند. ســازمان سیا به دقت ژان پل سارتر را زیر نظر داشت و اقدامات او را معضلی جدی تلقی میکرد، بهخصوص نفوذ رسانهای او در مقام یک منقد مارکسیست صریحاللهجه و نقش برجســتهاش - بهعنوان مؤسس روزنامه «لیبراســیون» - در برملاکردن هویت واقعی مأمور سیا در پاریس و چندین و چند عملیات مخفی.

در مقابل، فضای ضد شوروی و ضد مارکسیسم دوران نوظهور نولیبرالیسم، با «غیرممکنکردن هرگونه سازماندهی نیروهای روشنفکر مخالف با سیاستهای آمریکا در جهان مثلا در آمریکای جنوبی» باعث شــد جنگهای کثیف ســازمان سیا از زیر ذرهبین مردم خارج شود و روکشی عالی پیدا کند. گرگ گرندین، یکی از مورخان برجسته درباره آمریکای لاتین، این وضعیت را به بهترین شکل در کتاب «آخرین قتلعام اســتعمار » خلاصه کرده اســت : «ایالات متحد سوای مداخلات فاجعهبــار و مرگبار در گواتمــالای 1954، جمهوری دومینیکن 1965، شــیلی 1973، و ال ســالوادور و نیکاراگوئــه در دهه 1980، از دولتهای ترور جنایتکار و ضدشورشی حمایت مالی، مادی و اخلاقی پنهان و مستمر کرده است. ]... [ ولی وسعت جنایات استالین تضمین میکند که این دست سوابق شرمآور و نکبتبار، هرچند زشــت و فجیعاند و جای شکوشــبهه نمیگذارند، باز هم خللی ایجاد نکننــد در ارکان جهانبینی معتقد به نقش مثالزدنی آمریــکا در دفاع از آنچه امروزه به نام دموکراسی میشناسیم.

در این پسزمینه اســت که صاحبمنصبان گمنام ســیا از نقد بیامان نسل جدیدی از متفکران ضد مارکسیســت مثــل برنار آنری لوی، آندره گلوکســمان و ژان فرانســوا روول بــر «آخرین دارودســته از فضلای کمونیســت» حمایت و ســتایش میکنند )این دارودســته بنا به قول مأمور مخفی سیا متشکل است از سارتر، بارت، لکان و لویی آلتوسر(. این متفکران مخالف مارکسیسم که در جوانی تمایلات چپگرایانه داشتند بهترین الگو برای ساختن روایتهای فریبنده بودند، روایتهــای فریبندهای که معتقدنــد هرچه زمان جلوتر مــیرود و فرد بزرگتر میشود بلوغ سیاســی او هم بیشتر میشود، انگار هم در زندگی فردی و هم در تاریخ قضیه صرفا «بالغشدن و رشــدکردن» است و تشخیص این نکته که دیگر دوره زیروروکــردن برابریخواهانــه اوضاع در جامعه – هم به لحاظ شــخصی و هــم به لحاظ تاریخی - گذشــته اســت. این یــأس و نومیــدی از موضع برترِ سردوگرمچشــیدهای که دست تفقد بر ســر جوانان میکشد نه تنها جنبشهای جدید را بیاعتبار میکند، بهخصوص جنبشهایی را که جوانان به راه میاندازند، بلکه در ضمن پیروزیهای نسبی جریان سرکوب ضدانقلابی را پیشرفت طبیعی تاریخ جلوه میدهد.

حتی نظریهپردازانی که به اندازه این روشنفکران ارتجاعی مخالف مارکسیسم نبودند نقش بسزایی داشتند در ایجاد فضای یأس و سرخوردگی از برابریخواهی و تحولخواهی، دلسردی از بسیج اجتماعی و «کاوش انتقادی» عاری از سیاست رادیکال. این نکته برای درک راهبردی کلی ســازمان ســیا و تلاشهای گسترده و پیچیده آن در برچیدن بســاط چپ فرهنگی در اروپا و ســایر جاها اهمیت بسیار زیادی دارد. سیا در مقام قدرتمندترین سازمان جاسوسی دنیا تشخیص میدهد که بعید است بتوان چپ را به کل برانداخت، بنابراین میکوشد فرهنگ چپگرایانه را از مخالفت قاطع با سرمایهداری و سیاست تحولخواه دور کند و به موضع چپ میانه و اصلاحطلب براند، چپی که دیگر چندان از سیاستهای داخله و خارجه آمریکا انتقاد علنی نمیکند. راســتش همانطور که فرانسیس استونر ساندرز به تفصیل نشــان داده، ســیا در دوره بعد از جنگ دوم پشت کنگره برآمده از دوران مککارتیسم پنهان شد تا مســتقیما از پروژههای چپگرایانهای حمایت کند که تولیدکنندگان و مصرفکنندگان فرهنگی را از چپ برابریخواه دور میکرد. سیا با تکهپاره و بیاعتبارکردن چپ برابریخواه در ضمن میخواســت بین چپ تفرقه بیندازد و گروههای مختلف چپ را متلاشی کند تا فقط تهمانده چپ میانه بماند و حداقلی از قدرت و حمایت عمومی )تازه چپ میانه هم به خاطر همدستی با سیاست قدرتهای دستراستی بالقوه از اعتبار افتاده بود، این موضوعی است که گریبان همه احزاب نهادینه چپ کنونی را میگیرد(.

با در نظرگرفتن این نکات اســت که باید اشتیاق ســازمان اطلاعات سیا را به روایتهای روشــنفکران پشــیمان و روگردان از مارکسیسم و نیز ستایش آن را از «مارکسیســتهای اصلاحشــده» درک کرد، ترجیعبندی که از سند تحقیقی سیا درباره فرنچتئوری فراتر میرود. جاسوســان ســیا مینویسند: «مؤثرتر از همه در خالیکردن زیر پای مارکسیســم آن روشنفکرانی بودند که ابتدا همچون مومنان راستین میکوشــیدند نظریه مارکسیســتی را در علوم اجتماعی پیاده کنند ولی کارشــان به بازاندیشی و رد کل سنت مارکسیسم کشید». این جاسوسان مشخصا از مشارکت اساســی مکتب تاریخنگاری و ساختارگرایی آنال - بهخصوص کلود لویاســتروس و فوکــو - در «از بینبردن نفوذ مارکسیســم در علوم اجتماعی» نــام میبرند. فوکو که در این ســند «تأثیرگذارترین و فهیمترین متفکر فرانســه» خوانده میشــود روشنفکران راســتگرای جدید را میستود چون به فیلسوفان یادآوری کردند که «نظریه اجتماعی عقلگرای دوران انقلابی و روشــنگری قرن هجدهم عواقب خونباری داشــته»، و از همینرو مورد عنایت و تحســین خاص نویســندگان سند سیا بود. گرچه نمیتوان پرونده سیاست یا تأثیر سیاسی یک نفر را بــا یک موضع یا نتیجه واحد بســت، چپگرایی ضدانقلابــی فوکو و تلاش او برای زندهنگهداشــتن تهدید گولاک - یعنی این ادعای او که جنبشهای رادیکال فراگیری که درصدد دگرگونی فرهنگی و اجتماعی اساسیاند کاری نمیکنند جز احیای خطرناکترین سنتها - کاملا در راستای مجموع راهبردهای جنگ روانی آژانس جاسوسی سیا است.

پس اینکه ســیا فرنچتئوری میخواند باید ما را لحظــهای در خود فروبرد و درنگ کنیم تا روکش شــیک رادیکالی را که جهان انگلیسیزبان اغلب روی این نظریه کشیده برداریم. بنا به برداشتی که تاریخ پیشرفت را مرحلهبهمرحله تلقی میکند )و معمولا چشــمش را به روی غایتشناسی ضمنی خود میبندد( کار چهرههایی همچون فوکو، دریدا و ســایر نظریهپردازان پیشــگام فرانسوی اغلب بهطور شــهودی وابسته اســت به شــکلی از نقد پیچیده و عمیق که احتمالا از هرآنچه در ســنتهای سوسیالیستی، مارکسیســتی یا آنارشیستی یافت میشود فراتر میرود. مســلما درست و شایان توجه است که وقتی فرنچتئوری به جهان انگلیســیزبان آمد اســتلزامهای سیاسی مهمی داشــت و قطب مقاومت بود در برابر بیطرفی سیاســی کاذب، پناهگرفتن در موضــع امن جزئیات تخصصی منطق و زبان، یا سازشــکاری ایدئولوژیکی سرراســتی که در سنتهای فلسفی انگلیسی- آمریکایی برخوردار از حمایت دوران مککارتیسم وجود داشت، و این نکتهای است که جان مکامبر، فیلسوف آمریکایی، آنطور که بایدوشاید بر آن تأکید کرده. ولی فعالیتهای نظری چهرههایی که به قول کورنلیوس کاستوریادیس به سنت نقد رادیکال - یعنی مقاومت ضد سرمایهداری و ضد امپریالیستی - پشت کردند قطع به یقیــن به دوری ایدئولوژیکی از سیاســت تحولخواه کمک کرده اســت. بنا به نظر خود سازمان جاسوسی ســیا، نظریه فرانسوی پسامارکسیستی مســتقیما به برنامه فرهنگی سیا، یعنی تلاش در کشاندن چپ به جبهه راست، کمک کرد و با ازاعتبارانداختن مخالفت با سرمایهداری و امپریالیسم نوعی محیط روشنفکری ایجاد کرد که در آن بتوان پروژههای امپریالیستی را دنبال کرد، بی هیچ مانعی از سوی روشنفکران مویدماغ و واکاوی انتقادیشان.

همانطور که از تحقیقی درباره طرح جنگ روانی ســیا میدانیم، این سازمان نهتنها رد افراد را گرفته و تحت فشارشــان گذاشــته، بلکه همواره مشتاق بوده بــه نهادهای مرتبط با تولید و توزیع فرهنگی دســت یابد و آنها را تغییر شــکل دهد. راســتش، تحقیق این ســازمان روی فرنچتئوری حاکی از نقش ساختاری دانشگاهها، ناشران، و رسانهها در شکلدهی و مستحکمسازی خلقیات سیاسی جمعی اســت. نویســندگان این گزارش تحقیقی در توصیفاتی که باید، همچون مابقی این ســند، ما را به تأمل انتقادی درباره وضع کنونی دانشــگاهها در جهان انگلیســیزبان و فراتر از آن وادارد، به شیوههایی اهمیت میدهند که به موجب آن هرچه کار دانشــگاهی بیثباتتر شــود نابودی چپگرایی رادیکال تســهیل میشود. اگر چپگرایان سرخط نتوانند استطاعت مالی لازم را برای انجام کارهای خود کسب کنند، یا اگر ما کموبیش به نحو نامحسوسی مجبوریم برای پیداکردن شغل، ویرایش نوشتههایمان، یا داشتن مخاطب با اوضاع کنار بیاییم آنگاه شرایط ســاختاری برای یک تشــکیل یک اجتماع چپگرای ثابتقدم تضعیف میشود. تبدیــل تحصیلات عالی به شــغل و حرفه یکی دیگر از ابزارهای رســیدن به این مقصود اســت، چون هدف آن استحاله افراد به چرخدندههای فنی و علمی در دستگاه سرمایهداری است نه شهروندان مستقلی که ابزارهای موثقی برای نقد اجتماعی دارند. به همین جهت، صاحبمنصبان سیا در حوزه نظریه تلاش دولت فرانســه را در «راندن دانشجویان به سمت رشتههای فنی و تجاری» میستایند. آنها در ضمن به کمکهای ناشران بزرگی همچون «گراست»، رسانههای تودهای و اقبال فرهنگ آمریکایی به پیشبرد خطمشی پساسوسیالیستی و برابریستیزشان اشاره میکنند.

چه درسهایی میتوان از این گزارش گرفت، بهخصوص در فضای سیاســی کنونــی با حملاتی کــه مرتب به روشــنفکران انتقادی میشــود؟ اول از همه، این گزارش باید قاطعانه به ما یادآور شــود که اگر برخی معتقدند روشــنفکران آدمهایی بیتوان و ضعیفاند و جهتگیریهای سیاســی ما بیاهمیت اســت ســازمانی که یکی از متنفذترین قدرتهای جهان سیاست در عصر حاضر بوده با این تلقی همراه نیست. آژانس اطلاعات مرکزی، همانطور که به کنایه از نام آن برمیآیــد، به قدرت نظریه و فکر باور دارد و باید این نکته را خیلی جدی بگیریم. اگر به اشتباه تصور کنیم کار روشنفکری کمترین تماسی با «دنیای واقعی» ندارد یا بیخاصیت اســت، نهتنها استلزامهای عملی کار نظری را غلط جلوه دادهایم، بلکه در ضمن این خطر را به جان خریدهایم که چشــممان را به روی پروژههای سیاســی علیه روشــنفکران ببندیم، پروژههایی که بهراحتی و ندانسته میتوانیم ســفرای فرهنگی آن باشیم. مســلم اســت که ملت- دولت فرانسه و دستگاه فرهنگی آن به روشنفکران فضای عمومی بیشتری میدهد تا سایر کشورها، ولی اشــتغال خاطر سیا به بررسی و دســتکاری تولید فرهنگی و نظری در کشورهای دیگر باید هشداری باشد و از خواب غفلت بیدارمان کند.

دوم، منافــع صاحبان کنونی قدرت در پروردن جریان خاصی از روشــنفکری است که نهادهای مبتنیبر منافع تجاری و علمی- فنی شمّ انتقادیاش را از بین بردهاند، نهادهایی که سیاست چپگرا را علمستیز میخوانند و علم را با بیطرفی سیاسی کذایی یکی میگیرند، رسانههایی را ترویج میکنند که امواج را پر کردهاند از وراجیهای سازشــکارانه، چپگرایان سرخط را از نهادهای دانشگاهی اصلی و کانــون توجه رســانهها بیرون میاندازند و منزوی میکننــد، و هر فراخوانی را به دگرگونی ریشهای برابریخواه و زیستمحیطی بدنام میکنند. آنها در بهترین حالت میکوشــند به نوعی فرهنگ روشــنفکری میدان بدهند که حتی اگر چپ باشد واداده و زمینگیر و وامانده باشد و کاری نکند جز دست روی دستگذاشتن و اظهار نومیدیکردن یا انتقــاد منفعلانه از تحرکات چپ رادیکال. از این جهت است که چهبسا باید مخالفت روشنفکران را با چپگرایی رادیکال )که وجه غالب دانشــگاههای آمریکا است( یک موضع سیاســی خطرناک قلمداد کنیم: آیا این مخالفت همدستی کامل با دستورکار امپریالیستی سیا در سرتاسر جهان نیست؟

سوم، برای مقابله با این حمله نهادی به یک فرهنگ چپگرایی قاطع، ضروری است در برابر بیثباتسازی و تبدیل آموزش به یک شغل حرفهای مقاومت کنیم. همانقدر هم مهم اســت کــه حوزههای عمومی ایجاد کنیــم برای بحثهای انتقادی حقیقی، یک تریبون گســتردهتر برای آنها که تشــخیص میدهند جهان دیگر نه تنها ممکن بلکه ضروری اســت. در ضمن باید برای مشــارکت در ایجاد یا بسط رسانههای بدیل، الگوهای دیگری از آموزش، نهادهای بدیل و جمعهای رادیــکال به هم بپیوندیم. باید دقیقا همان چیــزی را رواج دهیم که جنگجویان فرهنگی مخفی سیا در تخریب آن میکوشند: نوعی فرهنگ چپگرایی رادیکال با چارچوبی از حمایت وسیع نهادها، پشتوانه عمومی گسترده، نفوذ رسانهای بالاتر و قدرت بسیج اجتماعی فراگیر.

و در نهایت، روشــنفکران جهان باید در تشــخیص قــدرت خود و چنگزدن به آن متحد شــوند تا بتوانیم هر آنچه از دســتمان بر میآید انجام دهیم و نقد ریشــهای و فراگیری را بســط دهیم که هم برابریخواه و زیستمحیطی است و هم مخالف امپریالیســم و ســرمایهداری. مواضعی که ســر کلاسهای درس یا در فضای عمومی میگیریم برای تنظیم چارچوب بحث و ترســیم نقشه میدان امکانهــای سیاســی مهمانــد. در مخالفت کامل بــا راهبــرد فرهنگی آژانس جاسوســی، یعنی «تفرقهانداختن و دوقطبیکردن»، که به واسطه آن میکوشد چپ ضدسرمایهداری و ضدامپریالیسم را گوشهنشین و حاشیهای کند و به مواضع اصلاحطلبانه براند، ما باید در راه پروراندن یک روشنفکری انتقادی راستین «متحد و بسیج» شویم و اهمیت کار با یکدیگر را در میان طیف گسترده چپ درک کنیم. بــه جای جارزدن ضعف و بیقدرتی روشــنفکران و ضجه و مویــه بر آن باید با کار مشــترک و بســیج ظرفیتمان در ایجاد نهادهای لازم برای جهانی مبتنی بر چپگرایی فرهنگی توانایی خود را برای گفتن حقیقت به صاحبان قدرت تقویت کنیم. تنها در چنین جهانی است، تنها در استودیوهای روشنفکری انتقادی* این جهان اســت، که حقایق گفتهشــده به واقع شنیده میشــوند و بدینسان نفس ساختارهای قدرت را تغییر میدهند.

پینوشت:

*نویســنده در کل متــن بــا معنــای دوگانــه واژه intelligence ســروکار دارد. او در برابــر فعالیــت فکــری آژانــس اطلاعــات مرکــزی آمریــکا (‪Central Intelligence Agency‬ ) از نوعــی هــوش، ذهــن یــا فکــر انتقادی ‪critical intelligence(‬ ) دفاع میکند که قادر است با واکنشهای بجا و بهموقع فعالیتهای دشمن را خنثی کند.

منبع : www.thephilosophicalsalon.com

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.