سخنرانی محسن حکیمی در هدانگشکدهل علبوما هنسارنیو داانیشگاهتش لدوهشکتایچ

Shargh - - انديشه -

گروه اندیشــه: گئورگ لوكاچ در كتاب هگل جــوان زندگینامه فكری متفاوتی « » از هگل تدوین ميكند. لوكاچ در این كتاب نشــان ميدهد كه در عين برجستگی عناصر ایدهآليستی در فلســفه آغازین هگل، او بررسی مسائل اقتصادی را نيز به طور جدی در دستور كار خود داشته اســت. در ادامه بسط روش دیالكتيک را در فلسفه هگل توضيح ميدهد و در بخشهای پایاني، به برخورد هگل با اخلاقيات كانت، رابطه او با فيشــته و شلينگ و گسست او از شــلينگ ميپردازد و در پایان كتاب پدیدارشناسی روح را بررسی ميكند. در نشست هگل به روایت لوكاچ « » « » كه دوشــنبه هفته گذشته توسط انجمن علمی فلسفه دانشــكده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه شهيد بهشتی برگزار شد محسن حكيمی، مترجم این كتاب، ابتدا چكيدهاي از فلســفه كانت، هگل و ماركس ارائه داد و ســپس با نگاهي انتقادي به بررسي رویكرد فلســفي و سياســي لوكاچ پرداخت و در انتها نيز به سئوالات دانشــجویان پاســخ داد. آنچه در ادامه ميخوانيد گزیده صحبتهاي محســن حكيمي در این نشست است:

پیش از آنکه به روایت لوکاچ از هگل بپردازیم باید فلسفه کانت را بشناسیم. کانت را بهعنوان انقلاب کوپرنیکي در فلسفه ميشناسند. همانطور که کوپرنیك در ستارهشناســي انقلاب و نظر رایج را دگرگون کرد و گفت این زمین اســت که دور خورشــید ميچرخد کانت هم در فلسفه همان کار را کرد. تا آن زمان اغلب فلســفه را شناخت هستي ميدانستند و کانت این بحث را تبدیل کرد به شناخت شناخت. یعني نفس شناخت یا اپیستمولوژي را محور فلسفه قرار داد. تا آن زمان انتولوژي محور فلسفه بود. کانت اپیســتمولوژي را به محور فلسفه تبدیل کرد. در اپیســتمولوژي دو نحله فلســفي قبل از کانت وجود داشت، یکي عقلگرایان و دیگری تجربهگرایان. هرکدام یك موضوع را منبع شــناخت ميدانستند، اولی عقل و دومی تجربه. کانت شــاگرد لایبنیتس بود، از جمله فیلسوفان بنیانگذار عقلگرایي که عقل را منبع شــناخت انســان ميداند. فیلســوف مشــهور دیگر عقلگرایان اسپینوزا است. کانت ضمن اینکه خود را شاگرد عقلگرایان ميدانست بعد از آشنایی با فلســفه دیوید هیوم )که جزو فیلسوفان تجربهگراست( عبارت مشــهوري را به کار ميبرد و گفت با هیوم از خواب جزمي بیدار شــدم. درواقع به این ترتیب آن چیزي را که عقلگرایان منبع شــناخت خودشان ميدانستند به چالش کشــید. معناي حرف دیوید هیوم این بود که عقل براي شناخت قابلاتکا نیست. تجربهگرایان و عليالخصوص هیوم اهمیتي را که فیلسوفان عقلگرا برای عقــل بهعنوان منبع شــناخت قائل بودند قبول نداشــت و درواقع به این ترتیب فلسفه کانت برایندي شد از این دو گرایش فلسفي در اپیستمولوژي. از یك طرف از عقلگرایان متاثر بود و مقولات و مفاهیم را در فطرت انســان ميدانســت و از طرف دیگر ميگفت شــناخت متاثر از تجربهاي اســت که از دنیاي خارج ناشي ميشــود. این حالت باعث شد که کانت درواقع عقل نظري را نقد کند. مضمون مهمترین کتاب کانت، «نقد عقل محض»، همانچیزي اســت که او از یکســو از عقلگرایان گرفته بود و از ســوی دیگر با خواندن فلسفه هیوم به آن دست یافته بود. فلسفه اســتعلایي کانت عقل نظري را از دایره بحث شناخت بیرون ميبرد و آن چیزهایي را که در این زمینه بهدســتآمدنش ناممکن است به عرصه عقل عملــي واگذار ميکند، یعني سیاســت، حقوق، دین، اخلاق و ... این رشــتهها را بهعنوان عقل عملي ميشناســد و درواقع چیزهایــي را که از عهده عقل نظري خــارج میداند به عقــل عملي وامیگــذارد. بحثي که کانت بهعنوان «شــيء فينفســه شناختناپذیر» مطرح ميکند از همینجا ناشي ميشود. عقل قادر به شناخت «شيء فينفسه» یعني همان جهان بیرون از ذهن نیست و شناختناپذیر اســت. این همان جنبهاي اســت که او متاثر از هیوم اســت. به این ترتیب، وجه ممیزه فلســفه کانت دیوار و تمایزي است که بین دو عرصه واقعیت و اندیشه یا عقل عملي و عقل نظري قائل ميشود. کانت بدین ترتیب متافیزیك را تضعیف ميکند، به دلیل اینکه بحث متافیزیك شناخت به اتکاي عقل است. منتها وقتي کانت توپ را به زمین عقل عملی مياندازد عین این متافیزیك را به صورتي دیگر به عرصه عقل عملی منتقل میکند، بدین ترتیب که همین دیواري را که بین عقل نظری و عقل عملي ميکشــد در عرصه خودِ عقل عملي بین «باید» و «هست» ميکشــد، یا «بایستن» و «هستن». به اعتقاد کانت در اخلاق یك «باید» هست که واقعیت یا «هســت» را به قالب خود درميآورد. همینطور در زمینه سیاســت. بدیهی است که این شکل دیگري از متافیزیك است. متافیزیك یعني اینکه اصلي که وراي فیزیك است در فیزیک حلول مییابد. «باید» کانت نیز در عرصه علومی مثل سیاست و حقوق نیز همان نقش متافیزیک را ایفا میکند.

نقد هگل بر کانت درست بر همین تمایز و دوگانگي بین این دو عرصه انگشت ميگذارد و درواقع بحث هگل این است که عقل نظري خودش عرصهاي است از عقــل عملي. هگل برخلاف کانــت که از عقل نظری عزیمــت میکند نقطه شــروعش عقل عملي است. او فیلسوفي اســت که از مسائل سیاسي و اخلاقي و حقوقي شــروع ميکند. در جواني گرایش سیاســي به انقلاب فرانســه داشت و نوجوانياش همزمان با انقلاب کبیر فرانســه اســت. 19 ساله است که انقلاب فرانسه به وقوع ميپیوندد و بسیار تحتتاثیر انقلاب فرانسه است. البته همیشه گرایش او به جناح میانه انقلاب فرانســه اســت و هیچگاه طرفدار روبسپیر نبود و ترور روبســپیري را محکــوم ميکرد. اما بههرحال هوادار انقلاب فرانســه بود بهخصــوص بعد از رويکارآمدن ناپلئون یکي از شــیفتگان او بود. گرایش هگل جوان کلا به امور سیاسي است. سیري که هگل بهتدریج از جواني به میانسالي و پیري طي ميکند )البته آنچنان به پیري هم نرســید و 61 ســال عمر کرد و به بیماري وبا مرد، برخلاف کانت که هشتاد سال عمر کرد( سیري است که مدام در سیاســت محافظهکار و واپسگرا ميشود. ولي طنز ماجرا این است که به همان میزاني که از رادیکالیسم سیاسی او کاسته ميشود و به محافظهکارياش افزوده ميشــود دیالکتیك او شکوفاتر ميشود. اوج دیالکتیك هگل را در سالهاي آخر عمر او میتوان یافت، اما در همین ســالهای آخر عمر است که دولت سرکوبگر پروس را مظهر آزادي ميداند. اصولا دولت رفته رفته در فلســفه سیاسی هگل نقش بارز و تعیینکنندهای مییابد. از نظر هگل دولت اســت که باید انسان را از دســت جامعه مدنی )جامعه بورژوایی( نجات دهد. در زمینه اندیشــه محض، نقدي که هگل به کانت وارد میداند این اســت که اندیشــه را جزئي از واقعیت ميداند و اندیشــه را در واقعیت جســتجو ميکند. عقل نظري را در عقل عملي جســتجو ميکند. در واقع ســهپایه واقعــي زندگي هگل به این صورت اســت که از مســائل عملي حرکت ميکند به مسائل نظري ميرســد و بعد دوباره باز ميگردد به مسائل عملي. اگر سیر آثار هگل را دنبال کنید از کتابهاي مربوط به مذهب، سیاســت، حقوق و اخلاق شروع ميکند، بعد به «پدیدارشناسي روح»و «علم منطق» و «دائرهالمعارف فلســفی» ميرسدکه اوج عقل نظري و اندیشه محض را در فلســفه او نشان میدهند، سپس بر میگردد به همان عرصه عقل عملی که نمونهاش «فلســفه حق» است. یعني دوباره به سیاست باز ميگردد. تناقضي که در فلســفه هگل وجود دارد این اســت که این سهپایه واقعي وقتي به قالب نظام فلســفي هگل در ميآید دقیقا وارونه ميشــود. به این ترتیب که یك ســهپایه متافیزیکی این ســهپایه واقعی را در خود محاط ميکند، سهپایهاي که از ایده یا مثال یعنی اندیشــه محض شــروع ميکند بعد به طبیعت ميرسد که شــکل از خود بیگانهشده ایده است. ســپس دوباره به روح یا ذهن میرسد، همان که پدیدارشناســياش را مينویســد و در واقع هیئت مبدل انسان واقعي اســت. به این ترتیب، ســهپایهاي که اول و آخرش اندیشه محض است در نظام هگلي آن ســهپایه اولي واقعی را در خود منحل ميکند. ویژگی فلســفه هگل همین وارونگی است. اگر بخواهم مثال بزنم باید بگویم فلسفه هگل مثل لباسي است که پشــت و رو شده باشد. مارکس وقتي ميگوید دیالکتیک هگل را رويپا برگردانــدم در واقع این لباس را از این رو به آن رو ميکند. «هســته عقلانی» این دیالکتیک را از درون «پوســته ایدهآلیســتی» آن بیرون میکشد و آن را به روشی برای نوشــتن کتابی چون «سرمایه» تبدیل میکند. یك تناقض اساسي دیالکتیک هگل این اســت که از یك طرف ثروت دنیا را محصول کار انســان میداند. هگل کار را ميشناســد. عنوان فرعي کتاب هگل جوان این است: «رابطه دیالکتیك و اقتصاد». لوکاچ در این کتاب نشان میدهد هگل اقتصاد آدام اسمیت را خوانده بوده و میشــناخته و تحتتاثیر او کار را به عنوان آفریننده ثروت میپذیرد. منتها هگلی که ثروت تولیدشده در جامعه را شکل عینیتیافته کار انسان میداند این عینیتیافتگــی را در عین حال مترادف با ازخودبیگانگي انســان میداند. یعني همان چیزی که انسان تولید ميکند با خود انسان بیگانه است. همان نکتهای که مارکس از هگل ميگیرد و آن را به قالب ماتریالیسم تاریخی درمیآورد. از طرف دیگر، هگل طبیعت را شکل ازخودبیگانه ایده میداند، همان طبیعتی که زاییده کار است. به این ترتیب، نوعی ماتریالیسم در هگل ميبینیم که در یک ایدهآلیسم فلسفیگســتردهبال محاط و در واقع مســتحیل شده اســت. این دوگانگی را در فلسفه کانت هم میبینیم. ولي کانت بین ایدهآلیسم و ماتریالیسم دیوار میکشد. کســي که به شيء فينفسه اعتقاد داشته باشد ماتریالیست است. منتها کانت از طرفي دیگر قائل اســت به اینکه مفاهیم و مقولات در فطرت انســان هســتند و ربطي به تاثیرپذیری انســان از شيء فينفســه ندارند. در اینجاست که کانت به ایدهآلیســم در ميغلطد. بنابراین، تلفیق ایدهآلیسم و ماتریالیسم هم در فلسفه کانت وجود دارد و هم در فلســفه هگل. در فلسفه کانت دیواری کاملا مشخص آنها را از هم جدا میکند، ولي در فلســفه هگل به شــکل پیچیدهاي به هم گره خوردهاند و به صورت لباس پشتوروشدهای در آمدهاند.

مارکس دیالکتیک هگل را روي پاي خودش قرار ميدهد شبیه کفشدوزکي که بر پشــت به زمین افتاده و با یك ضربه کوچك روي پاي خود ميایســتد. آن ضربه اگر کمي محکمتر باشد ممکن است دو سه دور ملق بزند و دوباره به حالت پا در هوا برگردد. این کاري بود که پس از مارکس با فلسفه هگل شد. لوکاچ هم جزو جریاني است که چنین برخوردي که با هگل ميکند.

پیششرط فلســفههای کانت و هگل هر دو تقسیم کار مادي و فکري است. آنها نیز هم مثل تمام فیلسوفان پیش از خود فلسفهشان را بر اساس جدایی کار فکری از کار مادي میسازند. مشغله اصلي تمام فیلسوفان کار فکري بوده و آنها کار مادي یا بدني یا جسماني را در شأن انسان نميدانستند. افلاطون و ارسطو کار مادی را دون شــأن انسان ميدانستند و انســان را با کار فکري تعریف ميکردند. ارسطو ميگوید انسان حیوان ناطق است. منظور از نطق یعني صاحب عقل بودن چون زبان و اندیشه همزمان در انسان به وجود ميآیند. انسان در فلسفه ارسطو به دلیل برخورداري از قوه عقل انســان است و نه به دلیل برخورداري از توانایی تولید مادی یا کار جسماني. اساســا ارسطو کسي را که کار جسماني ميکرده نه انســان که برده ميدانسته اســت. کانت و هگل نیز انسان را با کار فکري تعریف ميکنند، هر چند کار و تولید مادی و کار مزدی به رغم میل آنها به فلسفهشــان سرایت میکند و آنها دیگر نمیتوانند از سلطه مغز بر دست دفاع کنند، آنگونه که مثلا افلاطون و ارســطو میکردند. به عبارت دیگر، به ویژه فلسفه هگل کار و تولیدی مادی را به رسمیت میشناسد اما کار مادی به محاصره کار فکری درآمده است. نقد مارکس بر هگل کار مادی را از محاصره کار فکری رها ميکند. به این ترتیب که به جاي اینکه انسان را با کار فکري صرف و عقل و اندیشه تنها تعریف کنــد آن را با وحدت کار مادی و کار فکری تعریــف ميکند، یعنی آنچه مارکس «پراکسیس» مينامد. مارکس در مقاله مشهورش با نام «روش اقتصاد سیاسي» جمله مهمي دارد با این مضمون که هگل دچار این توهم شد که گویا آنچه به عنــوان دیالکتیك در فکرش وجود دارد در بیــرون از ذهناش نیز وجود دارد. به این معنی اســت که مارکس دیالکتیک هــگل را روی پا برمیگرداند. دیالکتیکي که مارکس در «ســرمایه» به کار ميگیرد )روش تشریح یا بازنمایي( شکل روی پا برگرداندهشــده همان دیالکتیکی است که هگل در «علم منطق» بهکار میگیرد. نقطه شــروع هگل ایده یا مثال است و نقطه شــروع مارکس کالا به عنوان یک واقعیت مادي. در این نقد، به هیچ وجه بحث ماتریالیســم فلسفي با ایدهآلیسم مطرح نیســت. نقد مارکس بر هگل بحث زیروروکردن فلســفه هگل اســت به اتکاي ماتریالیسم تاریخي نه ماتریالیسم فلسفي.

لوکاچ در بســتر آن جریاني به وجود آمد که نظریه مارکس را به مارکسیسم تبدیل کرد و یك وجه اساســي آن ماتریالیســم دیالکتیکي یا ماتریالیسم فلسفي اســت. درحاليکه مارکس به هیچوجه از ماتریالیســم فلســفي دفاع نميکند. عنواني که خود مارکس در ایدئولوژي آلماني به کار میبرد «برداشت ماتریالیستي از تاریخ» اســت. ایــن اصطلاح بعدا به «ماتریالیســم تاریخي» معروف شــد و تبدیل شــد به جزئي از ماتریالیســم فلسفي یا ماتریالیســم دیالکتیکی. کاربست ماتریالیســم دیالکتیکي در عرصه جامعه تبدیل شــد به ماتریالیسم تاریخي. این را اولینبــار انگلس در کتاب «آنتيدورینگ» مطرح ميکند. انگلس در این کتاب از یك نظام فکري با عنوان «جهانبیني مارکسیســتي» نام میبرد. این اصطلاح را اولینبــار انگلــس به کار ميبــرد و در واقع چیزي را که مارکــس از آن پرهیز داشت و به صراحت گفت من مارکسیست نیستم انگلس معمول کرد. در کتاب «آنتيدورینگ» ســه جزو مارکسیســم عبارتاند از: فلســفه، اقتصاد و سیاست. این روند یعنی تبدیل کمونیســم مارکس به مارکسیســم در انترناسیونال دوم به سرکردگي کائوتسکي ادامه یافت، بعد پلخانف رسید و در لنین به اوج خود رسید.

روایت لوکاچ از هگل در حقیقت روایت ماتریالیسم فلسفي از هگل است. او ميگوید هگل ایدهآلیســت است و من به عنوان مارکسیست ماتریالیستم. لوکاچ در ســال 1918 بلافاصله بعد از انقلاب اکتبر مارکسیست ميشود. تا آن زمان او بیشــتر نوکانتي است و گرایشهاي اگزیستانسیالیســتي دارد اما بیشتر تحتتاثیر فیلســوفاني مثل زیمل و وبر اســت. از این زمان تــا 1923 مجموعه مقالاتي را مينویســد که آنها را تحت عنوان تاریخ و آگاهي طبقاتي منتشر میکند، برخلاف کتاب هگل جوان که چند ســال بعد از آن نوشته ميشــود و شکلگیري نظریه هگل جوان را مطرح ميکند که در انتها به پدیدارشناســي ذهن ميرســد. او این ســیر را از دوران جمهوريخواهي تا زمان نوشتن «پدیدارشناسي روح» به عنوان هــگل جوان معرفي ميکند. لوکاچ بعدا در نقدي که در ســال 1967 بر تاریخ و آگاهی طبقاتی مينویسد میگوید در زمان نوشتن مقالات این کتاب گرایشهاي ایدهآلیستي به هگل داشته است. لوکاچ در اوایل دهه 1930 از دست فاشیسم پناه ميبرد به شــوروي و استالین. آنجا در 1933 کتابي مينویسد به اسم «راه من به سوي مارکس». در واقع اولینبار آنجا به خودش انتقاد ميکند منتها ویژگياي که آن نقد دارد نقد 1967 ندارد و آن این است که در اولی زیر فشار زندگی در شوروی از اســتالین هم دفاع ميکند. در «هگل جوان» نیز که در شوروي نوشته ميشود هرجا اسم مارکس و انگلس و لنین ميآورد آخرش استالین را هم اضافه ميکند. روشــن است که او کاري جز این نميتوانسته است بکند. استالین به خصوص در زمینه فلسفه کسي نبوده که غول فکرياي مثل لوکاچ بخواهد به او استناد کند. همین امر نشان میدهد فضای سرکوبي که آن زمان در شوروی حاکم بوده لوکاچ را به تعریف و تمجید از اســتالین میکشانده است. بنابراین باید تمجید لوکاچ از اســتالین را نادیده گرفت. اما در مورد اعتقاد لوکاچ به لنین مسئله فرق میکند. او واقعــا به لنین باور دارد. نقد من به لوکاچ و روایــت او از هگل نیز به این باور مربوط میشود.

نقد لوکاچ بر «تاریخ و آگاهی طبقاتی» از جمله نقد او بر هگل در سال 1967 نقد از زاویه ماتریالیسم فلسفي و مارکسیسم - لنینیسم است نه از زاویه کمونیسم مارکس. نقد مارکس بر هگل نقدي است بر اساس فراتر رفتن از تقابل ماتریالیسم فلســفی و ایدهآلیســم. ولي لوکاچ دوباره تحتتاثیر فضایي که از انگلس شروع ميشود و بعد به کائوتسکي و پلخانف و بالاخره به لنین ميرسد برای نقد هگل بــه ماقبل مارکس بر ميگردد . یعني آنچه مارکس به عنوان تقابل ماتریالیســم فلســفی و ایدهآلیسم کنار گذاشــته بود دوباره به همان جا برميگردد و از زاویه ماتریالیســم فلسفي ایدهآلیســم هگل را نقد ميکند. بر این نکته تاکید میکنم و میگویــم انتقادي کــه به روایت لوکاچ از هگل دارم همین اســت که او از زاویه یك متافیزیك دیگر («ماتریالیســم دیالکتیکی») متافیزیك هگلي را نقد ميکند. ماتریالیسم دیالکتیکي یا فلسفي شــکل دیگري از متافیزیك است که مارکس با مبحث پراکسیس و ماتریالیسم تاریخی آن پشت سر گذاشته بود. فحوای این نفی مارکســی نفی جدایی کار فکري و کار مادی به عنوان زیربناي هرگونه متافیزیک است. تز معروف مارکس درباره فویرباخ که ميگوید فیلسوفان دنیا را صرفا تفسیر کردهاند مســئله بر سر تغییر آن اســت بیان این جدایی و تعریف انسان به عنوان وحــدت در خودِ کار مادی و کار فکری اســت. کمونیســم مارکس نیز چیزی جز شکل برای خود این وحدت نیست. روایت لوکاچ از هگل به این ترتیب بازگشت به دوران پیش از مارکس است، دورانی که جدایی کار فکری از کار مادی در عرصه نظریه نفی نشده بود.

پيششرط فلسفههای كانت و هگل هر دو تقسيم كار مادي و فكري است. آنها نيز هم مثل تمام فيلسوفان پيش از خود فلسفهشان را بر اساس جدایی كار فكری از كار مادي میسازند. كانت و هگل انسان را با كار فكري تعریف ميكنند، هر چند كار و توليد مادی و كار مزدی به رغم ميل آنها به فلسفهشان سرایت میكند و آنها دیگر نمیتوانند از سلطه مغز بر دست دفاع كنند، آنگونه كه مثلا افلاطون و ارسطو میكردند

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.