ف با داگسوگتوامحمونِد حس دینیسد

Shargh - - ادبيا -

اولیــن نکتهای که در رمان «بیســت زخم کاری» جلب توجه میکند مضمــون متفاوت آن در قیاس با رمانها و داستانهای ایرانی ســالهای اخیر است. رمان درباره به اصطلاح «دســتهای آلوده» اســت و این موضوع را در بســتری اقتصــادی طرح میکند و به فســاد و زدوبندهای اقتصادی آدمهای داســتان پیوندش میدهد. اینکه طرح و توطئه رمان را حرص و ولعِ پول و زمین و تصاحب دارایی هرچه بیشــتر و از میدان به در کردن رقبای اقتصادی دیگر شکل میدهد بهخودیخود موضوعی است که «بیست زخم کاری» را از رمانهــای ایرانی این ســالها متفاوت میکند. منظــورم پررنگبودن وجه اقتصادی ماجراســت. در داستانهای ایرانی سالهای اخیر اگر هم احیانا با این طبقه نوکیســه زمینخوار که شخصیتهای رمان شما هستند سروکار داشتهایم اینها را معمولا از فاصلهای دور، از بیــرون و بهصــورت شــخصیتهای تخت و تکبعــدی دیدهایم نــه از درون و بــا تحلیل روابط درونیشــان. شــما اما به درون این طبقــه رفتهاید. دوست داشتم بحثمان را با همین قضیه شروع کنیم و اینکه چرا داستاننویسان ما کمتر سراغ این مضامین میروند؟

چند دلیل میتواند داشــته باشد. نویســندههایی که سنوســالی دارند و دوران قبل و بعد انقلاب را دیدهاند، اگر بخواهنــد در این زمینهها بنویســند معمولا میروند ســراغ تاریخ مثلا قاجاریه و پهلوی اول و ســعی دارند تا نهایتا دســت به مقایســه بزنند. میروند دنبال مناسبات ارباب و رعیتی، دشواریهای زندگی روستائیها، ساواک، و غیره. جوانترها هم که تجربــه کمتری دارند، معمولا بــه نهادها و آدمها و حوادثــی میپردازند که در زندگی روزمرهشــان با آنها سروکار دارند. دانشــگاه، حراست، جنگ عراق و ایران، بمباران و غیره، پورشه را میبینند، اما منبع درآمد خریدش را نمیشناســند احتمالا. دلیل دوم شــاید نگرانی از پرداختن به این موضوعها باشد. نگرانی از انواع دردســرها. از معطلمانــدن کار روی میز ممیز تا غیره. دلیل دیگر موجســواری بعضی نویسندههاســت. منظورم ســپردن خودشان به موجهای ادبی- موضوعی اســت، که خب میدان دید نویســنده را محدود میکند. همان موجهایی که به آشپزخانهای معروف شدند و دهه شــصتی و زنانه و جنوب شــهری و غیره. شاید دلیلهای دیگری هم باشد، نمیدانم.

این رمان بین داستانهایی هم که قبلا از خود شما خوانده بودیم کار متفاوتی اســت. نثر و شیوه روایت همان نثر و شیوه آشنای کارهای شماست که مبتنی بر ایجاز و ریتم پرشــتاب است، اما مضمون آن متفاوت اســت. متفاوت که میگویم منظورم این است که در داستانهای کوتاه شما بیشتر با مسائل آدمهای طبقه متوسط شهری یا طبقه متوســط به پایین و... مواجه بودیم، همچنیــن با مضامینی مثل مرگ، قتلهایی که ریشه در نابســامانیهای اجتماعی دارند و ... اینجا هم البته موضوع جنایت مطرح اســت، اما جنایت در این رمان با مســئله زیادهخواهی و مافیای اقتصادی گره خورده و بیشــتر شــخصیتهای این داستان، به جز کریم و رفیق ورزشکارش که حضوری حاشیهایتر دارند، همه از طبقهای هستند که یکشبه و از راههای غیرقانونی به ثروتی کلان دســت یافتهاند، اینها در واقع نماد همان طبقهای هستند که به شکاف طبقاتی دامن میزنند و فرزندانشــان در شبکههای اجتماعی تحت عنوان بچهپولدارهای تهران و ... تازه به دوران رسیدگی خود را نمایش میدهند. این طبقه را پیش از این در داستانهای شــما ندیده بودیم. این کار را آیا قبل از مجموعه داســتانهایی که در سالهای اخیر از شما منتشر شد نوشتید؟

میدانی که ســه مجموعه اول، «ســیاهی چســبناک شــب»، «آســمان، کیپ ابــر» و «ایــن برف کــی آمده» سهگانهای هستند با داستانهایی نه اتوبیوگرافیک، اما بر پایه دیدهها و تجربهها، بر اســاس زیســتهها. در این سه کتاب آدمها، مکانها، حوادث همه نوعی خویشــاوندی دارند و زنجیرهای را تشکیل میدهند. با «این برف...» این زنجیره به انتها میرســد. در مجموعه «سرش را گذاشت روی فلز ســرد» و رمان «بیست زخم کاری» همان آدمها دارند به دوروبرشــان نگاه میکنند. برای همین هم کاملا درســت میگویی کــه ضرباهنگ و ایجــاز و حتی جنس زبان همان اســت، اما حالا آدمها دارنــد به اطراف نگاه میاندازند. پیرامونشان خشونت مطلق است، مثل همین رمان و یا نیمه اول مجموعه «ســرش را گذاشــت...» که «از کشــتن» میگوید، و یا ابهام و ســرگردانی، مثل نیمه دوم «سرش را گذاشــت...» که «از رفتن» میگوید. خب طبعا وقتی اینها به پیرامون نگاه میکنند نگاهشــان به آدمهایی از قشــرهای مختلف میخورد. «بیســت زخم کاری» از نظــر تاریــخ نــگارش تقریبا بعــد از مجموعه «ســیاهی چســبناک شــب» و همزمان با داســتانهای مجموعه «آســمان ، کیپ ابر» نوشته شــده که البته در طول زمان هی بهروز شــده. آخر کتاب توضیحی دادهام که حتما دیدهای.

بله آن توضیح را دیدم... درســت میگویید این رمــان به لحاظ پرداختن به خشــونت با «ســرش را گذاشت...» خویشاوندی بیشــتری دارد تا با کارهای دیگر شما، منتها در «ســرش را گذاشت...» هم هنوز خیلی بــا وجه اقتصادی ماجرا و ریشــههای عمیقتر این خشونت سروکار نداشــتیم. در آنجا با قربانیان فاصله طبقاتی، فاصلهای که به اعمال خشونت منجر میشود، سروکار داشتیم، اما در «بیست زخم کاری» زمینه تغییر میکند و اینبار با کســانی سروکار داریم که به نوعی سرچشــمه خشــونت به آنها میرسد، همانهــا که به فاصله طبقاتی دامــن میزنند. گرچه قهرمــان این داســتان، مالکی، خودش هــم قربانی بالادستیهایش اســت اما به آنها خیلی نزدیک است و یک ســر مو فاصله دارد که جای آنهــا را بگیرد و خود انتخاب مالکی به عنوان شــخصیت اصلی رمان هم جالب است؛ او شخصیتی اســت بینبین، یعنی چون درس خوانده است با عموزادههایش فرق دارد اما بههرحال جزو همان دارودسته است، شاید همین جایگاه دوگانه اوست که باعث میشود بعد از اعمال خشونت به دوزخی درونی گرفتار شود؟

البته در آن ســه داســتان اول مجموعه «ســرش را گذاشت روی فلز ســرد» هم فقر اقتصادی عامل خباثت میشــود. دو خیاط، ســمیه و خانوادهاش همگی دچار فقــر مادیاند و قتل و جنایتها هم نتیجه این موقعیت. هیچکدام جانی بالفطره نیستند و از سر هوی و هوس آدم نمیکشند. خب این فقر اقتصادی باید دلیلی داشته باشد، باید اســتعمارگری باشد تا مســتعمرهای بهوجود بیاید، باید سرمایهداری باشــد، تا پرولتاریا هم باشد. در«بیست زخم کاری» هم مالکی به نوعی جزو قشــر تحت ســتم دارودســته «ریزآبادی» اســت. تحصیلکردهای است که مثل ابزار از او استفاده میشود. نمونه این آدمها هم کم نیســتند. خودت دوروبرت چند تحصیلکرده و روشنفکر میشناسی که برای مشتی نوکیسه کار میکنند؟ شاید هم با مزایای زیاد، اما همیشه آن طرف خط... .

بله قبول دارم این را، منتها تحصیلکردههایی که برای نوکیســهها کار میکنند معمولا بهتدریج به آنها شــباهت پیدا میکنند و مثل مالکی سعی میکنند به شیوههای خود آنها از میدان به درشان کنند و جایشان را بگیرنــد، یعنــی وقتی به عنوان یــک خارجی وارد دارودسته آن جماعت نوکیســه میشوی و میشوی جزئی از آنها، تقابل قدری پیچیدهتر میشود از تقابل ظالم و مظلوم در شــکل کلاسیکش. منظور من هم از تفاوت مالکی با شــخصیتهای مجموعه «ســرش را گذاشــت...» همین پیچیدهتر و رازآلودترشدن تقابل و تضاد و خشــونت در این رمان اســت. وگرنه قبول دارم ایــن را که نــه مالکی جانی بالفطره اســت و نه شخصیتهای داستانهای «سرش را گذاشت...»، به نظر شما در «بیست زخم کاری» این تضاد و خشونت پیچیدهتر و رازآلودتر نیست؟

دقیقــا، اول این کــه مالکی و بقیه قــوم و خویشاند و به قول معروف، ممکن اســت گوشــت هم را بخورند، اما اســتخوانهای هم را دور نمیریزند، از یک جنساند، حالا با بالا و پائین. دوم این که شــما باید آمادگی داشــته باشی تا عمله ظلم بشوی. به زور که شما را نمیبرند. آن تحصیلکردهها و روشنفکرها هم که سرسپرده میشوند، خــب آمادگــیاش را دارند. چرا من و شــما نشــدیم؟ آدمکشــی آن خیاط در «سرش را گذاشت...» با آدمکشی مالکــی فرق دارد، حتــی در خود «بیســت زخم کاری»، کریم قاتــل با مالک قاتل فرق دارد. منافعی که اســاس تصمیم مالکی اســت، با منافع مثلا خیاطها در «ســرش را گذاشــت...» فــرق دارد. مالکی میدانــد چه میکند، ریزآبادی هم میداند، و پیچیدگی در این دانستن است.

بله، من هم دقیقا منظورم همین بود...

میدانم، میخواســتی تا من درست بیان کنم و ایجاز نداشته باشم!

میخواستم کمی این تفاوت و پیچیدگی باز شود، که شد...

میدانــم کــه میدانــی مــن دقیقــا میدانــم چه مینویسم... خب رشته سوالهایت پاره نشود! بفرمایید...

حالا اگر موافق باشید کمی از مبارزه طبقاتی خارج شویم و برویم سراغ وجه ادبی ماجرا و البته پیوندش با مضمــون. طبیعتا هم باید با شکســپیر و «مکبث» شــروع کنیم که اول رمان نقل قولهایی از آن آمده و در خود رمان هم به شــیوههای مختلف به آن ارجاع داده شــده، مثلا آن کولیها که مرا یــاد جادوگرهای «مکبــث» میاندازند، یــا خونی که پاک نمیشــود و ... خــود این اســتفاده از ظرفیت یــک متن که از پشتوانههای ادبی مهم است چیزی است که خیلی از داستاننویسان امروز ما چندان توجهی به آن ندارند، میخواستم بدانم این ایده پیوندزدن متن به «مکبث» از اول در ذهنتان بود یا بعدا ســروکلهاش پیدا شد و بسطش دادید؟

نه نه، از اول بود، ایده حدود پانزده سال پیش به فکرم رسید. اول هم در نظرم یک ورژن کمدی بود، خانوادهای بازاری و متوسط، مثلا پاککردن لکه خون را میخواستم بهانه کنم تا زن آخرش بشــود رختشور! بعد فکر کردم زهر تراژدی عظیم شکســپیر گرفته میشود. نشر چشمه در معرفی کتاب اشــاره کرده که «ذهن شکسپیر دوست نویســنده»، حالا البته نقل به مضمــون... حدس میزنم این معرفی را یزدانیخرم نوشــته، چــون او میداند که چقدر شکســپیر برایم مهم است. آن ورژن کمیک هم باز نوکیســهها را مد نظر داشــت اما در اشل کوچکتر. بعد دیدم خب نمونههای عظیم دوروبرم است، حتی مکانی، من در یکــی از نوکیســهترین محلههای تهــران زندگی میکنم! در مورد عــدم توجه داســتاننویسهایمان به متون کلاسیک هم خب باید تکرار و پافشاری کنم و کنیم به مطالعه درست، به مطالعه ادبیات جهان و عمدتا هم غرب...

توی آن ورژن کمدی، این خانواده اینقدر پولدار نبودند و یک خانواده معمولی بودند؟

یک خانواده کاســب بــازار بودند که بــا احتکار زمان جنــگ پول و پلهای به هــم زده بودند و حالا خانهای در شــمال تهران داشــتند و این حرفها، بعد حسادتهای خانوادگــی که مثلا برادر مرد پولدارتر اســت و غیره، این دست خانوادهها و پولدارشدنها را شاید همه بشناسیم، هم مــن در اطرافم دارم و هم حتما تــو. احتکار برنج و پودر رختشویی و بعد خرید یک دستگاه پلاستیکزن مثلا، اینها اشــل کوچک آن باند «ریزآبادی» در رمان «بیست زخم کاری »اند. اما دیدم اینجوری مطلب لوث میشود و از طرف دیگر نثر من و ایجاز کلامی و غیره و غیره اصلا به این حالوهوا نمیخورد، ضمن اینکه فکر کردم آن ورژن کمیک در خورِ تراژدی عظیمی مثل «مکبث» نیســت و با آن تناسبی ندارد.

اول تراژدی مکبث در ذهنتان بود و براساســش این داستان را نوشــتید یا طرح داستان و پیوندش با تراژدی شکسپیر را همزمان در ذهن داشتید؟

تــراژدی «مکبث» اول بود، من این نمایشــنامه را هم به فارســی خوانده بودم و هم به آلمانی. خب ورژنهای متعدد سینمایی هم از آن هست و تقریبا همه را دیدهام. خیلی سال پیش در آلمان یک ورژن تئاتری از آن دیدم، از

یونسکو. خب اینها همه در پسزمینه ذهنم بود.

«بیســت زخم کاری» یک رمان تریلر است؛ رمانی قصهمحور و مبتنی بر حادثه کــه از قواعد ژانر پیروی میکنــد. این هم یکــی از وجوه تفاوت ایــن رمان با بســیاری از رمانهای منتشرشــده در سالهای اخیر است. نمیخواهم ژانرنویسی را به عنوان یک فضیلت مطرح کنم که حالا بیاییم حکم بدهیم همه باید ژانری بنویســند و ... نه، امــا به هرحال در رماننویســی ما نوشــتن در ژانر زیاد جدی گرفته نشده، ما نمونههای زیادی از رمان تریلر یا رمان پلیســی و ... نداریم، یک نمونه معروفش «فیل در تاریکی» قاســم هاشمینژاد است. در سالهای اخیر هم البته نمونههایی بوده اما نه زیاد، نظرتان دربــاره این جانیفتادن ادبیات ژانری در ایران چیست و خودتان چرا سراغ این نوع ادبیات رفتید؟

اول این نکته جالب را بگویم که یکی از دوستان خیلی وارد به ادبیات هم در یک گفتوگوی خصوصی این رمان را با رمان هاشــمینژاد قیاس کرد، نه از نظر ژانر، بلکه از نظــر مثلا بازکردن راهی جدید. اما در مورد ســوالت: من اینها همه را برمیگردانم اولا به میزان و سطح مطالعه نویسندهها، بعد هم به ســابقه ادبی یا ادبیاتی ژانرها در ایران و ادبیات فارسیزبان. همین «مکبث» که دربارهاش صحبــت میکنیم، بــرای اولین بــار چهارصدوخردهای ســال پیش اجرا شــده... تکرار کنید: چهارصدوخردهای! ... ادبیات کارآگاهی و پلیســی در غرب ســابقه دویست ســال بیشــتر دارد. حالا ما اولا این پیشینه را نداریم، دوما خیلی کم تلاش میکنیم تا این پیشینه و روندش تا امروز را بشناســیم، ســوما باید و باید و باید ادبیاتی بنویســیم گلدرشت!

این قسمت آخرش را ممکن است قدری روشنتر توضیح دهید؟ اینکه میفرمایید باید ادبیاتی بنویسیم گلدرشت؟

یعنــی ادبیاتــی با جملههــای قصار کــه خواننده را قلقلــک بدهنــد، ادبیاتی بــا تابلوهای بــزرگ راهنمایی خواننده به مسیرهای فرعی سیاسی و اجتماعی، ادبیاتی مبتنی بر زبانی پرطمطراق و جزئینگر تا حد بستن کتاب در صفحه نه و ده!

یــک دورهای در همیــن ســالهای اخیر عدهای آمدنــد ادبیات را کلا از سیاســت و اجتماع و تاریخ و دیگر تجربههای عمومــی جدا کردند و آن را به عوالم

خصوصــی تقلیل دادند، از رمان شــما امــا اینطور برمیآید که ادبیات را از اجتماع و سیاســت و ... جدا نمیدانید، درست است؟

اصلا جــدا نیســت. تمام آن مــواردی کــه ما تحت عنوان سیاســت و اجتماع و اقتصاد و هنر و غیره و ذالک میشناسیم توسط این بشر و برای این بشر به وجود آمده. جداافتادن بخش بزرگی از ادبیات و هنر امروز از سیاست و اجتماع، دلیلی دارد که خودت در واقع دلیل کاملش را گفتی: عدم تجربههای عمومی یا عدم مهارت در استفاده از آن تجربهها. همان ادبیاتی که ما به مسخره از آن به نام

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.