«عادله دواچی» از این بهبعد در «شرق» ماجراهای عادله دواچی در هتل جهان تشکهای تازه

Shargh - - ادبيا - علی خدایی

Positive

دم عید بود کلی کار ریخته بود ســر عادله دواچی. برای شستن همه لحافها و همه تشکها و روبالشیها به عادت هر سال برنامه ریخته بود، به ملوک دواچی ســپرده بود بیاید هتل تا حمله کنند به هرچی لحاف و تشــک. رویه تازه برای همه اسبابخوابها. لاجورد و آهار برای ملافهها. باغبانهای شــهرداری هم ریخته بودند توی چاربــاغ و گل کاشــتن و... که آقا تونی به هتل آمــد و گفت جهنم پول، جهنم کســادی، عادله دواچی آتــش زدم به مالم. برای همه اتاقهای بالا دشــک فنری اِســتدم. میتونی روش بپِــری. بِجیی، آ جیمناستیک کنی. دســتانش را باز کرد: آ اینقدر هم بلندی داره نه مثل این دشکا که تو اتاق داریم.

تمــام برنامههــای عادله بههم ریخته بود. تــا آمد فکر کند که بقیهها برنامهها را چگونه کار کند، وانتبار جلو هتل ایســتاده بود. تشکها روی هم چیده شــده بودند. پلهپله راننده و آقای مهدی و کلی آدم آمدند کمک کردند تشــکها را از وانــت آوردند تو راهرو هتل. راهرو پر از تشکهای ایستاده شده بود که تکیه داده بودند به دیوارها. آقا تونی دســتپاچه شده بود. تمام راهرو تشک بود. اتاقها پر. مسافرهایی که از راهرو میگذشــتند انگار از تونل تشکها عبور میکردند. عادله گفت: حالا میمونا فکر میکونن روی این دشکها چقدر بارون اومدس! ســری اول تشــکها را به هر زور و ضربی که بود بردند بالا و در اتاقها جا دادند اما بقیه اتاقها مهمان داشتند و نمیشــد تشکها را برد. بعد سری دوم تشکها آمد که کمتر بود با رواندازهای پنبهای که نرم و خوشــرنگ بودند. عادله دواچی به آقا مهدی گفت: اینا را با نرمکن بچه شستن!

وقتــی ملوک دواچــی روز بعد برای برنامه شســتن رواندازها و ملافهها آمد آن دو کنار تشــتی که آب در آن میجوشید شستنیها را انداختند و به حرفهای تلنبارشــده در دل پرداختند از دورانی که هم را میدیدند و بعد دیگر ندیدند. ملوک دواچی گفت: آقا حســام مرده آ، اون کسوکارش که اسم نیمیبرم ریختند سر مالایی که تا آقا حســام به را بود هفتا سوراخ قایم میکرد. عادله گفت: قربون خدا برم. ملوک دواچی گفت: رفتم عروسی دختر لطفی. جازشا که جمع کــردن براش، لباس عروســم که مال دختر پناهی بود، آ کفشاشــم گشــاد که را میرفت کونه پاشــنش میزد بیرون و میرفت داخل. شبم دعوا سر شام. بیچاره مادِرش تا صب نشست لب حوض منتظر خبــر. دمی صب در زدنــد مادر دوماد اومد و گفــت: دخترد خوب دختریه اما گیر دندون ما نبود. یادش نرد دختر گداسا. عوض نشد.

عادله دواچی ســر زد به تشــت و قلقل آب و ملافهها را تماشا کرد. گفت: ســرم درد گرفت. یه حالیم شــد. حالا خارســوش چه گلیس؟ خار داره؟ خرزهرهس؟ باغ دارد؟ گلســتون دارد؟ خودشم که اجاقش کور بود! و نگاهش رفت به قلقلهای توی تشت، گفت: ملوک چی میدونی، باید بقلد و بالا بیاد تا ملافه تمیز و سیفید بشد. شب میمونی تا برات قصه بوگم؟

Negative

ملوک دواچی را عادله بدرقه کرد و قرار شــد برای کمکدســت عادلــه چندبار دیگر هم بیاید. برای عید کلــی کار مانده بود. عادله بعــد به اتاقهای بالا ســر زد. روی تختها تشــکهای فنردار تازه گذاشــته بودند. برای هر اتاق دو لحاف و رواندازی تازه. بالشهای رنگــی و بالش خواب ســفید با گلهای ریــز زرد. پردهها را کنار زد. شب چارباغ بود. «پولونیا»، چراغهایش روشن بود آنطرف خیابان. خوب که نگاه کرد امیک و بارون همینطور با هم کلنجار میرفتند. فکر کرد احمد سیبی آن شب وقتی شام میخورد به او گفته عَیدی شــما محفوظه و با هم پیاده رفته بودند تا کنار سینما مایاک. احمد ســیبی گفته بود میاین عید بریم ســینما؟ عادله گفته بود مرخصی میسونم. ذوق کرده بود. رفت توی مهتابی تا امیک و بارون را بهتر ببیند. امیک برای بارون چای آورد. در آبی مغازه پولونیا باز و بســته شد. چند نفر بیرون آمدند. سیگار روشن کردند.

عادله دواچی برگشــت توی اتاق. دستش را گذاشت کنار تخت و کشــید روی تشــکها. فشارشــان داد. گفت: قُلپی میزِند بیرون. دوروبرش را نگاه کرد تا مطمئن شــود کســی نیست. کفشهایش را بیــرون آورد. رفت روی تخت و بعد پریــد پرید بالا و بالاتر. بالاتر. یک چراغ دورتر از چارباغ دید. دو چراغ بالاتر از چارباغ دید. انگاری زمیــن زیر پامه. انگاری رو درختام. کاش میپریدیم با هم. میرفتیم آسمون با هم... آ میرفتیم بالا. بالای سیوسهپل. چه شب عیدیس. بش میگفتم پرآب روونی زندهرود. نون بدهی مایی زندهرود. این دم عیدی غمامو بتون بگم میبری؟ میشــوری! آ یه قلب خوشــحال برام میاری؟ آی زندهرود، آی زندهرود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.