برشی از رمان «بی

Shargh - - ادبيا -

اتومبیلهــا در برهوتی ســیاه دنبالِ هــم میراندند؛ هوهویــی در بــاد که انگار از ســمت جنــگل میآمد تا اتومبیلها را به هوا بلند کند.

در تاریکی خلوت و پُرپیچ جاده، اول پسر میرلوحی از اتومبیلــی جلو زد. بعد یکی دیگــر از دیگری و بعد یکی دیگر. اتومبیلها سرعت گرفته بودند. هرکدام که از کنار دیگری رد میشــد، انگار گردبادی به دنبال میکشــید و موجی از فریاد و خنده از پنجرهها بیرون میزد. دو ســه زن چشــمها را بسته بودند و جیغ میزدند. مردی کتش را جلوِ دهان گرفت و قی کرد.

جــاده اصلی را پشــت ســر گذاشــتند و پیچیدند به جاده کلاردشــت. اول اتومبیل ریزآبادی پیچید به جاده باریــک و تاریــک. ناصر میرانــد، انگار هنوز در پیســت تمرین مســابقات اتومبیلرانی میلان اســت و مربیاش کنار دســتش. اتومبیلها ســریع و تکتک پیچیدنــد به جاده. ســمیرا فرمــان را بین پنجههــا گرفــت و پا را آنقــدر روی پدال گاز فشــرد که مجبور شــد خــود را کمی جلو بکشــد. همه ســر در پی هم. سمیرا خود را رســانده بود پشــت ناصر و قلبش داشــت میترکید. ناصر، بهقصد یا نه، شُل کرد و ســمیرا به فاصله انگشتی از کنارش گذشــت، جلو زد، آینه بغل دو اتومبیل به هــم گرفت و صدای خشــکی برخاســت. پیش روی مالکی که کنار ســمیرا نشســته

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.