دربار رما «بیست تههنایزخآم » لکارویده

Shargh - - يات -

کلان و دشــوار را او جوش میدهد، اما سهم اصلی را از این معاملات ریزآبادی و پسرانش میبرند و تهماندهای را هم جلوی او میاندازند. برای همین همراه با زنش، ســمیرا، علیه ریزآبادی و پســرانش توطئه میچیند تا آنها را از میدان به در کند و اموالشان را تصاحب کند. اینجاست که تراژدی مکبث پا به میدان رمان میگذارد. بیشک آنها که این تراژدی را خوانده « » باشند و داســتان آن را بدانند ارجاعات رمان بیست زخم کاری به مکبث را در خواهند یافت. خونهایی که ریخته شده « »« » از دستان جنایتکار مالکی و سمیرا پاک نمیشود و برایشان کابوسی مدام را رقم میزند. حسینیزاد در این رمان تریلر با نثری پرشــتاب و مبتنی بر ایجاز، وضعیتی ترسآلود را به تصویر میکشــد که در آن آدمها، گروهی از سرِ زیادهخواهی و برخی به خاطر تنگناهای شدید مالی، دســت به جنایت میزنند و خود نیز قربانی جنایت میشوند و از طرفی در روندِ پرشتاب رمان، طبیعت بکر نیز بهتدریج خورده و نابود میشــود. طبیعت و مناظر طبیعی در این رمان نه فقط وســیلهای برای فضاسازی و تعینبخشــی به حال و هوا و التهابات درونی آدمهای رمان که خود یکی از قربانیان این آدمهاســت. از حسینیزاد این روزها علاوه بر انتشار رمان بیست زخم کاری ، مجموعه داستان سیاهی چسبناک شب در نشر چشمه و ترجمه نمایشنامه « » « » سیابرزنگیها ی ژان ژنه در نشر نون، هر دو با ویراستی تازه، تجدید چاپ شده است. آنچه میخوانید گفتوگویی است با « » محمود حسینیزاد درباره رمان بیست زخم کاری . « »

ادبیات آشپزخانهای یاد میکنیم، اگر درست نوشته شود، در ذات خودش سیاسی و اجتماعی است، اما ادبیات چند سال اخیر ما اسیر تجربههای آنی و یکشبه شده.

به زبــان پرطمطراق اشــاره کردیــد. زبان رمان «بیست زخم کاری» ساده است و همانطور که گفتم یک ریتم پرشتاب دارد. مثل زبان داستانهایی که قبلا از شما خواندهایم؛ زبانی ریتمیک، موجز و پرشتاب، که هم ساده اســت و هم در عین سادگی نرمهای عادی زبان و نثر معیار را میشکند. این زبان در «بیست زخم کاری » خیلــی خوب با مضمــون و حالوهوای رمان

چفت شده و به قول معروف در داستان نشسته است. دویدن این آدمها برای پیشــیگرفتن از هم و ســهم بیشتر به دســتآوردن و سهم یکدیگر را قابزدن در این زبان و نثر پرشتاب خیلی خوب درآمده، از طرفی این زبان با ایجاز و حذف، آن حس ترس و تشویش و دلهره و تعلیق را که در تمام رمان جاری اســت خوب منتقل کرده است...

سالهاســت تو را میشناســم و قطعا نیازی نیســت تــا قالبی و شــابلونی صحبــت کنم، اما خوشــحالم که این جنبــه را میبینی. منتقدین «گل درشت»پســندمان، کمتر متوجه زحمت واقعا طاقتفرســای نویسندههایی میشوند که زبان برایشان مهم است، آنها بیشتر زبانبازی را میبینند، بههرحال ســالهای سال است که بیهقی و مولانا جلالالدیــن حق به گردنم دارند، باید این دین را با پیروی از ایجاز بینظیر بیهقــی و ضرباهنگ دیوانهکننده مولوی در «غزلیات شمس»، ادا کنم.

بــه تأثیر از بیهقــی و مولوی قبلا هــم در یکی از گفتوگوهایمان اشــاره کــرده بودید. ایــن تأثیر آیا ناخودآگاه است؟ منظورم این است که بعدا خودتان به چنین تأثیری پــی بردید یا از همان اولین آثاری که به این نثر مینوشتید به تأثیر از بیهقی و مولوی واقف بودید؟ در ضمن یادم اســت در همــان گفتوگو، یا شــاید هم گفتوگویی دیگر، به تأثیــر از نثر ابراهیم گلســتان و آلاحمد هم بین نویسندگان معاصر اشاره کرده بودید؟

این تأثیر به خاطر انتخاب خودم ایجاد شــده، منظورم این اســت که خیلــی خیلــی زود، از همــان نوجوانی، میدانســتم که از چه زبانی خوشم میآید و از چه زبانی نه. شــما تمایلی یا سلیقهای دارید، بعد برخورد میکنید با سرمنشــاء آن سلیقه و ســلیقهتان تربیت میشود. آن ســلیقه درونی من هــم در این مکتبها تربیت شــد؛ در مکتــب بیهقی و مولوی، ابراهیم گلســتان و گلشــیری، شــمیم بهار و غزاله علیزاده، نثــر آلاحمد هم بود البته، بهخصوص در مقالههایش.

به ادبیات جزئینگر با لحنی انتقادی اشاره کردید، منظورتان از این جزئینگری که مورد انتقادتان است دقیقا چیســت؟ چون در نثر شــما هم در عین شتاب و حرکتــی که این نثر دارد توجه به جزئیات هســت و این از نقاط قوت رمان شــما هم هست، برای همین میخواســتم بدانــم چه نــوع جزئینگــری را مخل داستاننویسی میدانید؟

اشــتباه نشود! منظور من ادبیات پرگو، وراج و پر طول و تفصیل هســت، ادبیاتی که لقمه را جویده به خواننده میدهد، و الا شــما وقتی تصویــری میدهید، جاهایی از تصویر را بزرگ میکنید، کلــوزآپ میدهید تا خواننده از جزء به کل برسد. من روش دوم را دارم.

یک ویژگی دیگر که در شــیوه روایت رمان شــما هست، تصویری و سینماییبودن آن است، حتی یک جاهایی شبیه شــرح صحنه در یک فیلمنامه میشود، اما جالب اینجاســت که درنهایت به ســینما هم باج نمیدهد و اســتقلال ادبی خودش را حفظ میکند که این به نظرم باز برمیگردد بــه همان نثر و زبان رمان شما...آیا این سینماییبودن روایت را قبول دارید؟

هــزار در صد! از کودکی تا الان به اندازه موهای ســر شما فیلم دیدهام، از هر ژانر و از هر دوره! و میبینم، واقعا زیاد، نمایشنامه هم که نوشــتهام و تئاتر را دوست دارم. لاجــرم نه فقط این رمان، خیلی از داســتانهای کوتاهی که نوشتهام هم شــدیدا تصویری است. برشهای زبانی و شکســتن جملهها و ایجاز زبان و تصویر فکر میکنم به قول شما باعث میشود که به سینما باج ندهم!

بلــه، یعنی خود زبان و نثر باعث میشــود رمان در عین تأثیرگرفتن از تقطیعهای سینمایی، به عنوان ادبیات روی پای خودش بایســتد، ایــن را برای این گفتم که امروزه میبینیم آثاری نوشــته میشــوند که بعضیهاشــان آنقدر از ســاختار فیلمنامــه و عالم سینما متأثرند که به عنوان ادبیات دیگر هیچ تشخصی ندارند، باجدادن به سینما که گفتم منظورم این بود...

نویســندگانی میشناســم، نه یکی و دو تا، که فقط و فقط ســریالهای ترکــی و آمریکایی میبیننــد تا به قول خودشــان «الهام» بگیرند، تو خودت چند رمان و داستان در این ده پانزده ســال خواندهای که حتی یک میلیمتر از داستانگویی به سبک مجموعههای وحشتناک مناسبتی تخطی نکردهانــد؟ به نظرم فرق اســت بین تصویرهای ادبی و ادبیات تصویری...

دقیقا، میخواســتم برسم به همینجا... خود این تب ســریال دیدن و تقلید از ســریالها الان یکی از معضلهای داستاننویسی ما شده...

خب باز میرســیم به همان کمبود مطالعه و تجربه، و الا خیلی معروف اســت که نویســندههای گردنکلفت آمریکا برای هالیوود نوشتهاند و مینویسند. نه سفارشی، کلا طوری که قابلیت فیلمشدن داشته باشد. آن نوشتهها میشوند شــاهکارهای ادبی، آنوقت نوشتههای اینجا را حتی صدا و سیما هم قبول ندارد!

میرسیم به یک شــخصیت پررنگ در رمان شما، یعنی در واقع عنصری غیرانسانی که چنان حضورش پررنگ اســت که خودش یک شــخصیت داســتانی شــده... منظورم طبیعت اســت، این بدهبستانهای موقعیتهــا و وضعیت روحی آدمها با مناظر طبیعی چیزی است که مرتب در رمان تکرار میشود و حضور این مناظر و فضاسازی از طریق آنها هم اصلا به نحوی نیســت که آن ریتم پرشتاب نثر را آهسته کند، رمان با ریتم تند حرکت میکند و در حین این حرکت پرشتاب تصویرهایی از طبیعت را شکار میکند و پیش میرود...

خــب طبیعــت در تمام داســتانهای من هســت و میدانــم کــه خواندهای. شــب و باران و بــاد و تاریکی و درخــت و غیــره در داســتانهای من همیشــه نقش یاریدهنــده دارد و کمک میکند به فهم بهتر داســتان، اما در این رمان طبیعت دقیقا شــخصیت اســت، یکی از اصلیترین شخصیتها.

بله، و شخصیتی است که دارد بهتدریج به دست آدمهــای رمان خورده و محو میشــود، شــخصیت بودنش درســت به دلیل همین نحوه حضورش است و زمینهای که در آن حضور دارد، یعنی درواقع حضور طبیعت تاکیدی اســت بر غیاب آن و خوردهشــدن و از بینرفتنش به دســت همین نوکیسههای رمان که طبیعت را تسخیر کرده و جایش برج و بارو نشاندهاند و مینشــانند و روز به روز تکهای از این طبیعت کنده میشود...

دقیقــا، مثل برجهای قد کشــیده بر دامنــه کوههای شــمیران، بزرگراههای خوابیده زیر غبــار، برفی که فقط لایــه باریکی اســت، قطع درختها برای شهرکســازی سوئیسی!

بله منظورم همینهاســت... یعنی در این رمان با قتل مناظر طبیعی و نابودی محیط زیست هم سروکار داریــم، بدون اینکــه به قول خودتان گلدرشــت و شعاری به این مسئله پرداخته شده باشد...

دقیقا. وقتی به خودشان رحم نمیکنند، به زمین رحم کنند؟!

یک نکته دیگر عنصر تــرس و دلهره در این رمان است، ترسی که فضاســازی و صداها خیلی در القای آن مؤثرند...

مالکــی با برنامه دســت بــه عملی زده کــه نتیجه خودش را بگیرد، اما نقطــه عطفی پیش میآید و طبعا دچار هراس میشود، فکرش را نمیکرده که کار به اینجا بکشــد. چون میداند خود را با چه کســانی در انداخته. کریم هم میترســد، اخوان دلشــوره دارد، و غیره. خب شیوه نوشتن من هم این نیست که بنویسم «از ترس فلان و بهمان»، لاجرم افکتها را به کار میگیرم، تصویر کوتاه از محیط. آواها و صداها. خودت گفتی: مثل فیلم!

بله خب طبیعتا اگر آدم بیاید همه این حالوهوای درونی آدمها را بــا عبارتهای وصفیِ خیلی ابتدایی توضیح دهد که کار خیلی باســمهای میشود و در حد کلیگویــی باقی میماند... شــما کلا چهقدر روی این رمان کار کردید؟ وقت زیادی از شــما گرفت؟ توضیح پایان کتاب را دیدم، اما منظورم زمانی است که رمان را تمامشده دانســتید و برای اولین بار به ناشر دادید، چون به نظرم رســید آن بازنویســیهایی که در آخر کتاب اشــاره کردهاید بیشــتر مربوط به ممیزی بوده، اما منظور من بازنویســیهای قبل از سپردن کتاب به ناشر برای اولین بار اســت، چهقدر رویش کار کردید تا احســاس کردید دیگر تمام شده و میشود آن را به ناشر داد؟

اولین نوشته تا بهصورت رمان درآید، چیزی حدود یک سال بیشــتر زمان برد، در مورد مسایلی باید تحقیقهایی میکردم. بعد هم که مشــکل ممیــزی پیش آمد و رمان ناشر به ناشــر میشــد، اولا فرم عوض میکرد، منظورم فرم فصلبندی اســت، و بعد هم مطالب هی باید بهروز میشدند. دست آخر جابجایی بخشها هم بود...

یعنی به خاطر ممیزی تغییری در آن ندادید؟

فقط همان اولین بار کمی دســتکاری شد. تغییرات را خــودم میدادم و ربطی به ممیزی نداشــت. برای دادن شکل تازه، برای صیقل زدن به واژهها و برای حذف زواید، مــدام روی رمان کار می کردم و ســر جمــع باید بگویم نوشتنش دو سالی وقت برده.

آن تغییــرات جزئی که گفتید اولیــن بار که رمان رفت ارشاد به خاطر ممیزی اعمال شد، در حدی نبود که لطمهای به کار بزند؟

نه، واقعا نبود و اصلا لطمهای نزد. تعداد چهل پنجاه تا واژه بــود و بعد دیگر هیچ خبری نبــود و کتاب مدتی بلاتکلیــف مانده بود. بعد گفتند باز دو ســه واژه دیگر را حذف کن و همین. همانطــور که گفتم، خودم تغییرات زبانی و فرمی میدادم. این وســواس من بــرای ایجاز و حذف بدیهیات هست که شــاید در مواردی به نظر بیاید چیزی حذف شده...

کلا چهقدر طول کشید تا مجوز بگیرد؟

کمی بیشتر از ده سال... ده سال که به سکوت گذشت!

حالا میخواهم از کلیات برســم به جزئی از رمان که به نظرم صحنهای کلیدی اســت. هــر رمانی یک موقعیت، یک ســطر، یک دیالوگ، یک پاراگراف یا به هرحال یک جزئی دارد که عصاره رمان در آن هست، این جزء به نظر من در رمان شما آن صحنهای است که اینها در جاده کورس گذاشتهاند و از هم جلو میزنند؛ در این صحنه هم خشــونت هســت، هم ترس و هم میل جاگذاشــتن و حذف یکدیگر، یعنی همان اتفاقی که در کل رمان میافتد. کورس گذاشــتن ماشــینها در صحنهای که میگویم در عین خشــونتی که در آن هست، قدری هم کمیک است. قبول دارید که در این صحنه تمام مضامین اصلی رمان فشــرده شده و این صحنه تصویر موجزی از کل رمان است؟

خب خیلــی خوب دیدی! این تنها صحنهای اســت که همه شــخصیتهای اصلــی رمان در آن هســتند و با هم مبارزه میکنند. جاهای دیگر کلا ســمیرا در جمع نیست، در اینجا سمیرا هم هست و حتی طبیعت با تمام قدرت هست، برف و شب و روزه و دره و غیره، آره صحنه مهمی است...

اما شخصیت سمیرا... این شخصیت به نظرم خیلی مبهم و رازآلود رسید، مالکی شخصیت سرراستتری اســت، تضادش هم همانطور که صحبتش را کردیم برخاســته از موقعیت دوگانهای است که دارد، اما در مورد ســمیرا ابهام زیاد است، این ابهام در شخصیت او آیا تعمدی بوده؟

خب سمیرا زنی است که خاستگاه اجتماعیش ظاهرا در تضاد است با قشری که ریزآبادی و بقیه از آن میآیند، اما ابایی ندارد که در فرنگ معشــوقه شخصی از همین قشــر باشد، ابهام دارد، چون با تمام تحصیل و هوش، به هرحال زن اســت و در قشر ریزآبادی جایی ندارد. مجبور است مزور باشد.

بــه جز «مکبث» موقع نوشــتن این رمــان کار یا کارهای دیگــری از ادبیات مدرن یا کلاســیک را پس ذهن داشتید، یا مثلا فیلم یا فیلمهایی را؟ چون گفتید فیلم زیاد تماشا میکنید...

ادبیــات که نــه، «مکبث» به تنهایی خــودش دنیایی اســت. فیلم هم با وجــود انواع ورژنها و بازســازیها، فقط فیلم «قصری در جنگل تارعنکبوت» کوراساوا پیش چشمم بود. آن فضاسازی سرد و خشن، آن سیاه و سفید باشکوه، ان لختی فضاها در آن فیلم... اگر فیلم را ندیدی، حتما ببین...

همان فیلم «ســریر خون» که اقتباســی از مکبث است؟

اســم اصلی فیلم کوراساوا هست «دژ لانه عنکبوت»، در آلمان که من فیلم را دیدم، به اسم «قصری در جنگل تارعنکبوت» نشان دادند. ایران هم به اسم «سریر خون». آن فیلم هم، مثل همین رمان، برگردان «مکبث» شکسپیر نیست، بلکه ورژن ژاپنی آن است.

منظور مــن البته، فقــط فیلمهای اقتباســی از «مکبث» نبود، کلا فیلمهایی کــه به حالوهوای این نــوع رمان بخورنــد، فیلمهای نوآر، مافیایــی و ... از اینجور فیلمها در نوشتن این رمان تأثیری نگرفتید؟

نه موردی که آگاهانه باشد، جز خود «مکبث» و فیلم کوراساوا. میدانی که از کارهای شکسپیر تا به حال دهها بازســازی و اقتباس صورت گرفته، بــه فرمهای مختلف ادبی و هنری. مسلما اینها در دادن ایده بیتأثیر نبودهاند، مخصوصا آن دســته که شکسپیر را امروزی کردهاند، مثلا الان که فکر میکنم، فیلم «رومئو باید بمیرد» یادم میآید و حدس میزنم که آن فیلم هم موقع نوشــتن این رمان بیتأثیــر نبــوده. فیلمی بود که در زمــان خودش خیلی مشغولم کرد.

آیا باز هم رمانی در این حالوهوا از شما خواهیم خواند؟

حتما. مدتهاســت برنامهاش را چیدهام. شکســپیر بینظیر است و الهامبخش!

یعنی باز هم ســراغ شکســپیر خواهیــد رفت و رمانهای بعدیتــان را هم به همین سبکوســیاق خواهید نوشت؟

راســتش از اول هم قصد داشتم یک سهگانه با الهام از سه اثر شکسپیر بنویسم. حدودا انتخاب هم کرده بودم چه آثاری. شکســپیر چندیــن درام دارد که در آلمانی به درامهای شــاهی )ترجمه سردســتی اســت، ببخشید!( معروفانــد. درامهایــی بــا مضامین خیانــت، خدعه، خونریزی! هنــوز هم برای ما به روز! نمیدانم ســهگانه بشــود یا نه، اما محرز ایــن که: کماکان موجــز، کماکان روایت خالص، کماکان پرشتاب خواهم نوشت.

و باز هم از دستهای آلوده؟

باز هم از دستهای آلوده که نه تنی دارند و نه سری و نه هویتی!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.