تازههای «قفسه آبی» نشر چشمه

Shargh - - يات -

کلمات سیاه

«اگر این مرد زنده بود شــاید همهچیز فرق داشت. دکتر رسولی میگوید شانس آوردهای پدرش نیســت وگرنه مخالفها بیشــتر بودند. نــه، رســولی نمیداند. اگر احمــد زنده بــود همهچیز فرق داشــت. احمد مــرا درک میکرد، خیلی بیشــتر از مادر جان و امید، خیلی بهتر از تو. فقط او به این مرزها تن نداد. برای همین ول کرد و آمد تهران. آمد و جانش را هم سرش گذاشت...»

«دخترپیچ»، نخســتین رمان ســعیده شــفیعی دو روایت دارد که همزمان با هم پیش میروند و در جاهایی با هم تلاقی میکنند. پیش از هر چیز عنوانِ نامأنوس رمان بهچشم مخاطب میآید و چنان که در پشت جلد کتاب آمده است، «دخترپیچ» واژهای است که در کار کاشتن زعفران بهکار میرود و انتخاب این عنوان برای رمان بهدلیل ارتباط آن با وجوه مختلف روایت اســت. اما دو داســتان رمــان یکی مربوط به پسری است اقتصادخوانده و اهل شهر تهران که پدرش ناپدید شده یا به تعبیری او و مادر و زمینهای زعفرانشان را رها کرده و خبری از او در دست نیست. داســتان دیگر رمان روایتِ دختری است که در یکی از ملاقاتهای کاری با پســر آشنا میشود و باقی، روایت دلبستگی این دو به هم است و چند خردهداستان دیگر که فضای موجود در جامعه را ترســیم میکند. اما به عنوان برگردیم. در بین آنان که در کار کاشت و دروِ زعفران هســتند افســانهای از قدیم بوده است که زعفران برای کســی که آن را بکارد، شوم است و این شــومی بهنوعی زندگی راوی را دربر میگیرد. آخر داســتان نیز با بازگشــت به همین افســانه تمام میشــود. فصل آخر در قبرســتان میگذرد، جلوِ قبری حصار کشیده شــده اســت، مثل مقبرههای خانوادگی دورش را بــا میلههای فلزی پوشــاندهاند. «به ســنگ قبر نگاه میکنم. احمد رحمانی. پدرت؟ یک دنیــا حرف دارم با این مرد. فقط اوســت که حرفهای مرا میفهمد. قبرش تنها قبر اینجاســت که دورش حصار دارد... برمیگردم سمت احمد. سنگ سفید است، کلمههایش سیاه...»

دخترپیچ، سعیده شفیعی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.