یست زخم کاری

Shargh - - يات -

بود، جاده به درهای ســیاه میمانســت که بین غولهای سیاهترِ مخروطیشکلِ دو سوی جاده دهان باز کرده بود و همــه را در خود میکشــید. دو اتومبیل با فاصلهای از دیگــران میتاختند. نور چراغ اتومبیــل ناصر به اتومبیل سمیرا میخورد و میشکســت و تکهتکه در آن برهوت پخــش میشــد و گاه در نور چراغهای اتومبیلِ ســمیرا شغالی دوان میگذشــت... مالکی دستها را به دو لبه صندلی فشرد و خواست چشمها را ببندد. نبست.

ناصر خندهکنــان مثل گردبادی از ســمت چپ کنار سمیرا رد میشد که سمیرا فرمان گرفت به چپ. هرچه خون در بدن ناصر بود ریخت به صورتش، اتومبیل را که انگار بیاراده راننده پیچیده بود به سمت دره کنترل کرد و سرعت را کم. سمیرا رفت و ناصر باز افتاد پشت سرش، نفسِ حبسشده در سینه را داد بیرون، نگاهی به گودال سیاه سمت چپش انداخت که میدانست چه عمقی دارد و به فاصله ســر سوزنی از لبهاش گذشته بود. نگاهی به پدر انداخت که سمت راستش چرت میزد.

ســمیرا قطره خونی را که از زیر دندانِ فرورفته در لب پایین بیرون زده بود، لیسید. مالکی چشــم از هیولاهای سیاه دور و بر و دور و نزدیــک نمیگرفت و گوش تیز کرده بود بــه صدای زوزههایی در آن باد صرصر کــه از پنجره بــاز تو مــیزد و موهایش را میآشفت.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.