حوزه حضور نوشریعتی؛ تسخیر قدرت یا تغییر زندگی؟

گفتمان نوشریعتی: طرحافکنی چپ مذهبی

Shargh - - انديشه -

گروه اندیشه: هاشم آقاجري پروژه نوشریعتی را در چهار بخش دنبال ميکند: شناســایی تفاوتهای موقعیــت کنونی ما با موقعیتی که شــریعتی در آن بهسر میبرد، تمرکز بر شــریعتي متاخر بهعنوان زمینه و پایه اصلی بازسازی پروژه نوشریعتی، تبیین فاعلان و عاملان تاریخی در زمانه حاضر و سرانجام تشخیص حوزه حضور نوشریعتی. آیا حوزه حضور آن با تسخیر قدرت تعریف میشــود یا تغییر زندگی؟ آقاجري در گفتگوي حاضر به دو پرســش پاسخ میدهد، دو پرسشی که در آســتانه همایش چهلمین یادمان علی شریعتی با روشنفکران متأثر از شــریعتی و نیز موافقان و منتقدان او در میان گذاشته میشــود: 1( بحران مبتلابه امروز ما و پرســمان اصلی ایــن دوران را چه میدانید؟ ۲( با توجه به میراث شــریعتی و پیشینه و پشتوانه هماندیشی و همسخنی در سرمشق گفتمانی و صورتبندی معرفتی دوران او، اکنون چه راهحل، خروجی و برونرفتی ارائه میدهید؟ آنچه در ادامه میآید پاسخهای هاشم آقاجري اســت، با این توضیح که متن حاضر تنها خلاصهای از بحث اوست که به دلیل کمبود حجم امکان ارائه کامل آن نبوده است.

بــرای بحث اکنــون، ما، و شــریعتی و پیگیــری طراحی و تولیــد پروژه نوشــریعتی، باید در چهار بخــش موضوع را پیگیری کنیــم. در بخش اول، باید دربــاره موقعیت کنونی خودمان ســخن بگوییم و ویژگیها و شــرایط موجود را بررســی و تحلیل کنیم، بهخصــوص از این جهت که به گمان من با توجه به اینکه پروژه شــریعتی نه یک پروژه مَدرســی و فلسفی بلکه یک پروژه روشنفکرانه معطوف به تغییر و تحول تاریخی است و در نتیجه نسبتی بــا زمینه و زمانه خویش دارد، شناســایی تفاوتهــای موقعیت کنونی ما با موقعیتی که شــریعتی در آن بهسر میبرد لازم اســت. بهاینترتیب، با فهم تفاوت زمینه و زمانهای که در آن قرار داریم میتوان خوانش تازه و معطوف به واقعیتها و ضرورتهای کنونی داشت.

بخش دوم، با چه رویکردی قرار است پروژه نوشریعتی را نوسازی کنیم؟ شریعتی یک فرآیند فکری و جستجوگر بسیار متحولی بوده است بهطوریکه نمیتوان از یک شــریعتی ثابت ســخن گفت. او علیرغــم عمر کوتاهی که داشــت جهش فکری و تحولاتی از سر گذراند که مانع از نگاهی ایستا به او میشــود. باید شریعتی را دینامیک و پویا دید. در یک تقسیمبندی نسبی و نه مطلق میتوان شــریعتی را به شریعتی متقدم و شریعتی متأخر تقسیم کرد. زمینهها و پایه اصلی بازسازی پروژه نوشریعتی اساساً شریعتی متأخر است. این به آن معنا نیســت که در برساختن این پروژه جدید نمیتوان از عناصری از شریعتی متقدم استفاده کرد. در مقام مقایسه، در منازعه مارکسیسم بر سر مارکس متقدم و متأخر، مارکسیستهای هگلی به مارکس متقدم و مارکس «دستنوشتهها» رجوع میکنند ولی مارکسیستهای آلتوسری و ساختارگرا به مارکس متأخــر مراجعه میکنند. این ارجاعها کامــلاً برمیگردد به نوع گرایشهایــی که هرکدام از این خوانشها دارند. البته ممکن اســت در بین دوستان کسانی باشند که شریعتی متقدم را ترجیح دهند.

در بخش بعدی باید به این مســأله بپردازیم که فاعلان و عاملان تاریخی درحالحاضر چه کسانیاند؟ از آنجا که شریعتی یک تفسیر نیست بلکه نوعی پروژه تغییر اســت و هر پروژه تغییری کارگــزاران و فاعلان تغییر میخواهد باید دیــد در زمانه ما این فاعلان تغییر و تحول چه کســانیاند؟ باز در اینجا باید نگاهی کنیم به تفاوتهایی که در زمینه ظهور نومارکسیسم )مارکسیسم انتقادی( با مارکسیســم سنتی وجود داشــت. یکی از این تفاوتها دقیقاً به دلیل این اســت که کارگزار تاریخی کلاســیک دوره مارکس که کارگزار تغییر در سرمایهداری رقابتی صنعتی قرن نوزدهم است با تکامل سرمایهداری در قرن بیستم، با پدیدههایی مثل دولت رفاه، آمبورژوازهشدن پرولتاریا و ... تغییر مییابد. ازاینرو، نومارکسیســم با کارگزارانی همچون روشنفکران و نیروهای تازهای مشــخص میشــود که بهخصــوص در دهه 60 میــلادی در صحنه تاریخ غرب پا به عرصه گذاشــتند. باید در موقعیت کنونی خود این فاعلان را مشــخص کنیم. با توجه به تغییر و تحولاتی که طی چند دهه کنونی اتفاق افتاده بهواقع باید گفت که ما در جهانی متفاوت از جهان شــریعتی زندگی میکنیم. بدین معنا که تفاوت ما با شــریعتی از لحــاظ زمینه و زمانه صرفاً یک تفاوت تدریجی مبتنی بر نوعی اصلاح و تطور نیست بلکه نوعی تفاوت انقلابی و گسســتآمیز اســت. این جهان جدید برای جامعه و انسان ایرانی جهانی اســت متأثر از دو روند و دو نیرو: یک نیرو و روند حاصل از انقلاب و نظام مستقری که در ایران وجود دارد و یکی هم ناشی از روند جهانی که در کل سیاره وجود دارد و بسیاری از پدیدههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را در سطح جهان دستخوش تحول اساسی و بنیادی کرده است.

سرانجام در بخش پایانی باید مشخص کنیم که حوزه حضور نوشریعتی کجاست؟ حوزه حضور نوشریعتی آیا با تسخیر قدرت تعریف میشود یا تغییر زندگی؟

پروژه نوشــریعتی را نهایتا در این چهــار بخش میتوان جمعبندی کرد و برســاخت. بهطورخلاصه این چهار بخش عبارتند از: اول، «موقعیت کنونی ما »، دوم، «کدام شریعتی »، سوم، «فاعلان تاریخی » و چهارم ، «حوزه حضور .» تفاوتهای جدیای که در موقعیت ما با موقعیت شریعتی وجود دارد بسیار زیاد اســت. تا آنجا که به جامعه ایرانی مربوط میشود شریعتی یک اسلام غیرسیاسی منفعل را نقد میکرد و میخواست آن را به تحرک وادارد و از آن یک نیروی رزمنده مهاجم و فعال بسازد. برخلاف آن دوران، اسلامی که امروز در ایران با آن مواجهیم یک اسلام فعال است، یک اسلام سیاسی و فعال و در سطح گفتمان رسمی این تجربه بسیار مهمی است که در طول این سی و نه سال آثار و تبعات بسیار زیادی بر جای گذاشته است.

دوره شریعتی دوره ایدئولوژی بود. او یک ایدئولوژی برساخت که بتواند به ستیز و رقابت با دیگر ایدئولوژیها برود. ویژگی غالب این فضای ایدئولوژیک انقلابیگری بود، نوعی انقلابیگری چــپ رادیکال که نه تنها در ایران بلکه در ســطح جهان هژمونی داشــت. پس پــروژه شــریعتی در مقدمات و در اینکــه باید کارگزار جمعی تغییر را به صحنــه آورد با پروژههای رقیب خود مشکلی نداشــت، حال کارگزار جمعی تغییر میتوانست طبقه کارگر باشد، میتوانســت یک ملت واحد و کلی باشــد یا حتی یک امت. به صحنه آمدن چنین کارگزارانی که قرار است تغییر انقلابی ایجاد کنند اصلا قابل بحث نبود و به عنوان اصول مســلم و مفروض بدیهی تلقی میشد. اما امروزه در دوره ما دیگر چنین نیست. امروز رقبای نوشریعتی روی همین مقدمات ایدئولوژی، انقلاب، رادیکالیســم، و ... حرف دارند و جالب این اســت که این پدیده نه در ســطح جهان بلکه حتی در ایران و در سطح گفتمان رسمی موجود نیز نقد ميشــود رادیکالیسم به یک ضد ارزش تبدیل شده و همه سعی میکنند که بگویند ما میانهرو و معتدل هســتیم. این پدیده البته پدیدهای است که تاریخ جهان با آن آشناست، منتها اگر ما در انقلاب فرانسه بورژوازی را میبینیم که مثلاً تا قبل از انقلاب یک طبقه انقلابی اســت که شعارهای انقلابی میدهد، بعد از به قدرت رســیدن غیرانقلابی میشود و آنگاه انقلاب ضد ارزش تلقی میشــود چرا که طبقه انقلابی اکنون به قدرت رســیده و حال باید قدرت را حفظ کند و در نتیجه دلیلی برای انقلاب وجود ندارد! این در نسل ما به عنوان یک گفتمان فراگیر وجود نداشت اما امروزه در ایران به یک گفتمان مسلط و فراگیر تبدیل شــده است. دوره شریعتی به هر حال دوره عدالتخواهی بود؛ یعنی عدالت مخصوصاً با نســخه سوسیالیســتیاش یک ارزش به حساب میآمد که با جریانهای ســرمایهداری و بورژوازی دستوپنجه نرم میکرد اما امروزه در ایران مخصوصاً در سطح طبقات جدید و متوسط و روشنفکران شــهری شــاهد نوعی گفتمان نولیبرالیم. امروزه نولیبرالیسم در ایران به یک گفتمان شــایع و رایج برای طبقه متوسط و ســخنگویان آن بدل شده است. امروز آزادی به معنای آزادی فردی، هم بر دموکراســی مســتقیم شورایی از نوع روســویی آن و هم بر مبارزه ضد استثماری و عدالتخواهانه تقدم یافته اســت. تفاوتهای فراوان دیگری هم میتوان برشمرد. در سطح جهانی نیز تفاوتها خیلی بارز اســت. در سطح جهانی در ســالهای آخر قرن بیستم تحولی عظیم رخ میدهد که فروپاشــی اتحاد جماهیر شوروی بیشتر نشانه و علامت آن بود تا دلیل آن. فروپاشــی شــوروی حاکــی از یک روند جهانی بود که هم اتاتیســم شرقی )دولتسالاری( و هم سرمایهداری صنعتی را به چالش کشــید. به عبارت دیگر، دلیل نهایی فروپاشــی شوروی در این بود که اتاتیســم شوروی توان مدیریت جهانی را که به سرعت از عصر صنعتی وارد عصر اطلاعاتی میشد از دســت داد و نتوانست خود را با آن هماهنگ کند. هویتهای قومی و ملی که در اتحاد شــوروی زیر پوشش این اتاتیسم شکل گرفت ناشی از یک بحران بود که عبارت بود از نوعی ایدئولوژی تحمیلی که نتوانســته بود واقعیت پیدا کند و به همین دلیل، خلائی ایجاده شده بود. این خلأ را اول هویتهای قومی و ناسیونالیســتی و سپس هویتهای بنیادگرای دینی پر کردند. فروپاشی شوروی و برآمدن هویتهای ناسیونالیستی و قومی در جمهوریهای شــوروی و سپس تســریع برآمدن بنیادگراییهای دینی در چچن و تاجیکستان ناشی از یک خلأ هویت بود. ایدئولوژی شوروی نتوانسته بود ملت شــوروی تولید کند چرا که میخواســت از یک مجموعه رنگارنگ با تاریخها و فرهنگهای گوناگون بر اســاس یک ایدئولوژی واحد و با اتکا به اتاتیسم شوروی یک ملت بسازد. خلاء حاصل از تحمیل یک ایدئولوژی، زمینه را برای واکنشهایی فراهم کرد در جســتجوی برســاختن هویتهای ملی. من شــبیه این پدیده را امروز در ایران میتوانم نشــان دهم با این تفاوت که ایدئولوژی شــورویایی یک ایدئولوژی کاملاً جدید و بیریشه در سرزمینهای اتحاد جماهیر شــوروی بود اما اســلام موجود در ایران در قالب سنت و دین تاریخی وجود دارد. البته آنچه امروزه تحمیل میشود و قرار است جامعه را قالبریزی کند با آن اســلام سنتی نسبت ضعیفی دارد، به این دلیل که نظم مستقر از آن اسلام ســنتی در موقعیت جدید یک خوانش بنیادگرا کرده و از آن یک ایدئولوژی بنیادگرا ســاخته و میخواهــد آن را تحمیل کند اما چون ناتــوان از تحمیل آن بوده خلائی ایجاد شــده که مــا آن را در این یک یا دو دهــه اخیر میبینیم. هویتهایی که این خلاء را پر میکنند هویتهای قومی و ملی اســت. باستانگرایی که امروزه شاهد آن هستیم تصادفی نیست. پایه تحولاتی که در پایان قرن بیســتم اتفاق افتاد پایه تکنولوژیک بود، تکنولوژی اطلاعاتی و ســیبرنتیکی اساساً سرمایهداری را وارد دوران تازهای کرده است. در ایــن موقعیتی که ما داریم و باتوجه به اینکه تاکنون هیچ پارادایم دیگری در برابر این روند جهانی ســاخته نشــده است ميتوان گفت تا حدودی حال آمریکا و اکنون اروپا آینده ایران است. یعنی ما میتوانیم سالهای آتی، شاهد روندهایی باشــیم که در آمریکا و اروپا میبینیم و از اینرو، مطالعه روندهایی که در غرب وجود دارد برای شناخت و آیندهنگری ضروری است. این روندها در تلفیق با روندهای داخلی نوعی همافزایی میکند یعنی بنیادگرایی داخلی با روندهای جهانی به نوعی همافزایی دارند. برای مثال، میتوان به جامعه سرمایهداری اطلاعاتی-مالی، از بین رفتن و فروپاشیدن هویتهای قبلی مانند هویتهای طبقاتی، اتمیزهشدن جامعه در کنار تنظیم کلی از طریق اینترنت و شــبکههای مجازی و فروپاشیدن جامعه مدنی در غرب اشاره کرد. جامعه مدنی مربوط به عصر دولتهای ملی مدرن است. دولتهای ملی و جامعه مدنی دو وجه یک بسته هســتند. دولت ملی اکنون با بحران روبروست. زیر فشــار روندهای جهانیسازی و جهانیشدن، عملاً دولتهای ملی به دولت بیقدرت تبدیل میشــوند. شبکه وسیع جهانی در زمینه انتقال سرمایه، کار، دانــش و ایجاد یک جامعه مجازی، عمــلاً دولت ملی را به یک دولت بدون قدرت تبدیل کرده است. با تضعیف دولت ملی و امحاء جامعه مدنی که در عین حال هویت مشــروعیتبخش هم ایجاد میکرد هویتهای دیگری در حال شکلگیری است. میثاقی که در عصر سرمایهداری صنعتی بین سرمایه و کار و دولت بود اکنون از هم پاشــیده اســت. یعنی دوره دولت رفاه غربی تمام شد و پس از آن هم امروز با توجه به جهانیشدن سرمایه و فردیشدن کار شــاهد فقر و فاصله طبقاتی بیشــتری نســبت به دوره شریعتی و عصر ســرمایهداری صنعتی هستیم. فاصله طبقاتی و فقری که هم در ایران و هم در جهان وجود دارد به مراتب افزایش یافته اما در عین حال کارگزار و نیروی کار بــه صورت یک هویت همبســته مقاوم در مقابل هجوم ســرمایه وجود ندارد. مقصود از «هویت مقاومت» ایســتادگی در برابر این روند جهانیشدن است. این ایستادگی و مقاومت برسازنده هویتهای تازهای است. یکی از این هویتها، هویت قومی و ملی اســت که در تمام جهان در حال ســربرآوردن اســت. یکی دیگر از این هویتها، هویت جنسی است چراکه دولت پدرسالار و سرمایهداری پدرسالارانه در بحران است. امروزه ارتباطهای افقی در سطح جهان، پدرســالاری و ارزشهای پدرســالارانه را به چالش کشیده است. در غرب، موج ســازمانیافته فمینیسم از 1968 بدینسو شروع شد و در ایران نیز تحرکاتــی درگرفت. اما امروزه هویتهای جنســیتی خواهان برابری حقوق میان زن و مرد و خواهان مشارکت در قدرت سیاسیاند.

هویتهــای دیگری که با آن روبروییم هویتهای حاشیهنشــین اســت. بهدلیل سیاســت حذف و طرد نظام سرمایهداری فراملی، ما امروزه با بخش عظیمی از طرد و حذفشدگان روبروییم. برای مثال طی این روند طردشدگی رأیی که در آمریکا به ترامپ داده شد واکنش بخش مطرود جامعه بود. کارگر سفیدپوست مربوط به دوره صنعتی که از این روند جهانیشدن متضرر شده بود به موج پوپولیسم پیوست. در ایران نیز همینگونه بود. این ساختاری که در مقیاس وسیع نیروهای حاشیهای تولید میکند بهترین بستر برای پوپولیسم است. تلفیق پوپولیسم با ناسیونالیسم نوعی عوامگرایی ملیگرایانه به عرصه میآورد. اگر در خاورمیانه باشــد با گفتمان بنیادگرایانه اسلامی و اگر در اروپا باشــد با گفتمان بنیادگرایانه مســیحی و با نوعی احیای هویت مسیحی گره میخورد. این روند در آمریکا و غرب از دهه آخر قرن بیســتم شروع شده بود منتهــا امروزه به دلیل جنگهای خاورمیانه و به دلیل مهاجرتهای وســیع چندصد میلیونی، به مرزهای وحشتناکی رسیده است: بیگانههراسی، آپارتاید، نژادپرستی، پوپولیســم و... نمایندگان این حاشیهنشــینها )طبقاتی، قومی، جنسیتی و...( که در حال حاضر در جهان هیچگونه نماینده مترقی متناسب با دوره تاریخی روبهجلو ندارند، پوپولیستهای محافظهکار یا نومحافظهکار و یا پوپولیستهای بنیادگرا هستند.

در وجه دیگری از بحثم، موقعیت فکری را در ایران به دو بخش تقســیم میکنم: یکی موقعیت جامعــهای societal() و دیگری، موقعیت گفتمانی. در موقعیــت گفتمانی، ســه جریــان در نیروهای مذهبی وجــود دارد. اول، محافظهکاری مذهبی اســت شامل انواع و اقسام سنتگراها و نوسنتگراها به صور مختلف. دوم، بنیادگرایی مذهبی و سوم، لیبرالیسم مذهبی. البته دو جریان اول در ســطح نهادی و در ربط با قدرت و دولت هســتند و به همین سبب تاکنون توانستهاند خودشان را حفظ کنند، گرچه بر خلاف جریان تاریخ حرکت کرده، بهشدت آناکرونیک بوده و هیچ وجه آیندهای ندارند. اما جریان ســومی که در ایران وجود دارد لیبرالیســم مذهبی اســت. این جریان که با تسامح، ملکیان و شبستری را در آن قرار میدهم، کموبیش وجه غالب جریان اصلاحطلبی در ایران نیز هست. اما امروزه از نظر فکری و گفتمانی یک خلاء جدی میبینیم و آن خلاء چپ مذهبی است. چپ مذهبی که با موقعیتی که ما امروز در آن قرار داریم بتواند با کارگزاران و فاعلان تاریخی مناســبی که در ایران وجود دارد و با همنواکردن خود با جامعه شــبکهای موجود و در حال گســترش، تولید معنا کند. بنده در ایران امــروز نوعی بحران هویت و بحران معنا میبینم. چپ مذهبی، ذیل گفتمان نوشــریعتی، با توجه به بحرانهای موجود در ایران علیه مارپیچ نزولی حذف و طرد اجتماعیای اســت که چه در دولت سازندگی، چه اصلاحات و اکنون اعتدال در واقع با نوعی ناهمفازی، در راستای تجدید ساختار سرمایهداری حرکت میکنند. چون سرمایهداری در اواخر قرن بیستم تجدید ســاختار کرد و این تجدید ساختار در واقع به نوعی آثارش را بر همه جهان و کشور ما گذاشته و میگذارد. این بحران ایجادشده طبقه جدید محذوفان و ارتش بیکاران تولید کرده اما متاسفانه هیچ نماینده و ســخنگویی ندارد. نه اصلاحطلبان نماینده اینها هســتند و نه روشنفکران مذهبی لیبرال. ضمناً در ایران امروز بحران دموکراسی را به صورت دمدستی و ابتدایــی آن داریم. امروزه در ایران بهشــدت نیازمنــد به یک چپ مذهبی هســتیم با مفاهیم متناســب و امروزی از فردیت، چنانکه در آثار شــریعتی نوعــی فردیت اصیلی به چشــم میخورد که میتــوان آن را نوعی فردیت اگزیستانسیال و تشــخص معنوی خواند. در روشنفکران بلوک لیبرال نوعی گسیختگی وجود دارد و در نتیجه ما نیازمند چپی هستیم که فردیت معناگرا و اگزیستانســیال و سمتگیری ضد سلطه داشته باشد بدین معنا که اتاتیسم نبوده، متعلق به جامعه شبکهای باشد، اسلامش یک اسلام انتقادی بوده و همینطور راهبری دموکراسی و آزادی و بالاخره، نوعی از سوسیالیسم که با دو بعد دیگر همبسته باشد. چنین قرائتی را میتوانیم با شریعتی متأخر بازسازی کنیم، شریعتی سال 55، شریعتیِ عرفان، برابری، آزادی.

چپ مذهبی، ذیل گفتمان نوشریعتی، با توجه به بحرانهای موجود در ایران علیه مارپیچ نزولی حذف و طرد اجتماعیای است که چه در دولت سازندگی، چه اصلاحات و اکنون اعتدال در واقع با نوعی ناهمفازی، در راستای تجدید ساختار سرمایهداری حرکت میکنند در ایران امروز بحران دموکراسی را به صورت دمدستی آن داریم. امروزه نیازمند یک چپ مذهبی هستیم با مفاهیم متناسب و امروزی از فردیت

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.