دختر کوچکم مهشید

Shargh - - حوادث - سرگرد علی صباحیفرد*

هیچوقت اون قضیه تلخ از ذهنم پاک نمیشــه اون روز دیرتر از همیشــه کارم تو اداره تموم شــد و تو مســیر برگشــتن به خونه چندکیلویــی میوه و یه عروســک کوچیک برای دخترم مهشید که حالا تازه پنجســاله شــده و تنها بچه و ثمره زندگی ۱۰ســاله من و همســرم بود، خریدم و با کلی ذوقوشــوق به ســمت منزل به راه افتــادم. مثل همیشــه با کلی معطلی و چند نوبت ایســتگاه عوضکردن به خونه رســیدم؛ قند تو دلم آب شده بود برای دیدن دخترم مهشید، از اونجایی که دستام بند بود با شوق فراوان چندباری زنگ خونه رو زدم و کســی در خونه رو باز نکرد، وقتی خبری نشد و کســی جواب نداد با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شــدم؛ برخلاف روزهای دیگه که خونه پر از ســروصدای مهشــید میشــد اون روز خونه ســوتوکور بود و خبری از مهشــید و خانومم نبود؛ احســاس خوبی نداشــتم و دلشــوره عجیبی پیدا کرد بودم و فکر مهشــید یک لحظه هم از ذهنم پاک نمیشد. فکرم کار نمیکرد و همهجور فکرای عجیبوغریب بــه مغزم خطور میکرد؛ دور خودم میچرخیدم و نمیدونســتم باید چهکار کنم؛ آخر هیچوقت بدون اطــلاع و هماهنگی من جایی نمیرفتند با دســتپاچگی به گوشــی خانومم زنگ زدم؛ چندباری جواب نــداد و بالاخره بعد از چند بار زنگزدن به محض جوابدادن با هقهق گریههاش متوجه وخامت اوضاع شــدم و شســتم خبردار شد که دلشورههام بیدلیل نبوده و از بین هقهقهاش متوجه شدم مهشید رو به بیمارستان منتقل کردهاند. هر جوری بود خودمو به بیمارستان رسوندم و پیگیر مداوای مهشید شدم. دکترا میگفتند خیلی استرس وارد شــده و باید خیلــی ازش مراقبت کنیم تا دچار اســترس و نگرانی نشه، مداوای مهشید خیلی طول نکشــید و چند ســاعت بعد ترخیص شد و به خونه برگشــتیم. بعدها متوجه شــدم کــه اون روز حدود ســاعت ســه بعدازظهر زنگ خونه زده میشــه و مهشــید به خیال اینکه من پشت درم؛ فورا در خونه رو بــاز میکنه و بدوبدو به ســمت در حیاط میره و بعد از چنددقیقهای مادرش با صدای جیغ مهشــید خودشو به او میرسونه و متوجه ازحالرفتن مهشید میشه و بعد اونو به بیمارستان میرسونه. با بررسی تصاویر دوربین مداربسته مشخص شد اون روز یه نفر که ظاهری موجه و معمولی داشت زنگ خونه ما رو میزنه و منتظر میمونه که بعد از چند ثانیه مهشید به خیــال اینکه به اســتقبال باباش میــره در رو باز میکنه و با اون شــیاد روبهرو میشه و اون شیاد هم به محض دیدن مهشــید و خلوتبودن کوچه دهن مهشید رو میگیره و گوشوارهها و گردنبند طلاش رو بــهزور باز میکنه و اونو به داخل حیاط هل میده و در خونه رو میبنده و فرار میکنه.

بــا تصاویــر ثبتشــده اون فرد شــیاد خیلی زود دســتگیر و روانه زندان شد؛ اما مشکل ما حل نشد که نشد چراکه مهشید بعد اون ماجرای تلخ، دچار نوعی پریشــانی شد جوری که بیدلیل و ناخواسته از خیلی چیزها میترســه و خیلی منزوی و افســرده شده. ای کاش اون روز مادر مهشید بیشتر مواظب بود، ای کاش مهشید اون روز دم در نمیرفت، ای کاش اون روز به خونه زنگ میزدم و میگفتم که دیرتر میرســم، ای کاش که به مهشــید یاد داده بودم که بیهوا و بدون پرســیدن در خونه رو برای کســی باز نکنه، ای کاش آیفون تصویری نصب کــرده بودم، ای کاش و هزاران ای کاش دیگه.

توصيه كارشناس:

رهاکــردن کــودکان در معابــر و اماکــن عمومی بــدون نظارت، آویختــن زیورآلات به آنهــا، قراردادن اســباببازیهای گرانقیمت و موبایل در اختیار آنها، عــدم آموزش کودکان برای مراقبت از خود و پرهیز از صحبت و همراهی با افراد غریبه و بازکردن درِ خانه بر روی افراد ناشناس همگی میتواند عوامل ایجاد خطر و اتفاقهای ناگوار و ناخوشایند برای کودکان ما باشد. مواظب باشــیم و اصول اولیه و لازم را به کودکانمان بیاموزیم.

*کارشناس آموزش همگانی معاونت اجتماعی فاتب

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.