گرینوف- 2

Shargh - - ادبيات - احمد غلامي

توی گودالی نشسته بودند. گودالی تنگ و ترش. آنقدر تنگ که زانوهایشان به هم میسایید. مهدی اربابی گفت: «خوب شد اینبار با حسن نیامدم گشتی وگرنه باید روی پای هم مینشستیم». سجاد گفــت: «پدرم به من میگفت لنگ دراز مثل منار هی قد میکشــد، یک تکه گوشــت به تنش نیست». مهدی اربابی گفت: «حالا اینجا میخوری و میخوابی حسابی چاق میشوی ». سجاد گفت : «فایده ندارد، یک گلوله میخوری، همهاش حیف میشود». مهدی اربابی گفت: «جنگ همین است دیگر». بعد زل زد توی چشمهای سجاد. از این فاصله مردمک شیشهای چشمهای مهدی اربابی ترسناکتر شده بود. ســجاد گفت: «حرفی بزنم ناراحت نمیشوی؟!» مهدی اربابی گفت : «سعی میکنم، اگر خیلی بد نباشد ». سجاد گفت : «بد که نیســت، اما... ولش کن ». مهدی اربابی گفت : «هرجور راحتی »! ســجاد ســرش را انداخت پایین و با تکهچوبی دیوار گودال را خط انداخت. مهدی اربابی گفت: «راســتی این رد زخم روی صورت تو چیه؟» ســجاد انگشتش را گذاشت روی آن و گفت: «این؟» مهدی اربابی گفت : «آره» ســجاد گفت : «رد چاقــو ». مهدی اربابی گفت: «دعوا کردی!» ســجاد گفت: «معلومه، خودم کــه نزدم». مهدی اربابی خودش را جمعوجور کرد تا ســجاد از جا بلند شود و سرک بکشــد که دشمن غافلگیرشان نکند. بعد گفت: «خیالت راحت، تو این گرما ســگ هم از توی لانهاش بیرون نمیآید...» ســجاد گفت: «شــانس نداریم که، زد و آمدند بالای سرمان، بقیه عمرمان را باید توی زندان باشــیم». مهدی اربابی گفت: «تا حــالا زندان بودی؟» ســجاد گفت: «نه ولی پدرم خیلی زندان رفتــه، تا یادم میآید یک سال تو بوده دو ســال بیرون. این رد چاقو هم مال اوست». مهدی اربابی خشکش زد. این اولینباری بود که کسی غافلگیرش میکرد. مردمک شیشــهای چشــمهایش تکانی خورد و رنگ آن از سبز به طوســی برگشــت. تغییری که از نگاه ســجاد پنهان نماند و گفت: «تعجب کــردی؟» مهدی اربابی گفت: «آره!» ســجاد گفت: «یک سؤالی بکنم ناراحت نمیشوی؟» مهدی اربابی گفت: «ده تا سؤال من پرســیدم یکی هم تو بپرس». ســجاد حرفش را مزه مزه کرد و گفت : «باشــد بعد ...» مهــدی اربابی باز گفــت : «هرجور راحتی »! بعد گفت: «چهجور با چاقو تو را زد، دعواتان شــد؟» سجاد گفت: «ســیاه مست بود، آمد خانه داشت ننهام را میزد، رفتم جلو گفتم تمامــش کن، هلم داد و گفت، گورت را گم کن لنگدراز عوضی به تــو ربطی ندارد.» یقهاش را گرفتم و گفتــم: «تمامش کن وگرنه... گفت وگرنه چی، چه غلطی میکنی. همانطور که یقهاش را گرفته بودم پرتش کردم وسط اتاق، رفتم ننهام را بلند کردم، دهانش پر از خون بود، گفتم، ننه بلند شو، ننهام داد زد یا امام رضا. برگشتم، مثل دیو با چاقو بالای سرم ایســتاده بود. تا خواستم چاقو را از دستش بگیرم حمله کرد، دســتم را آوردم جلو، آســتین کاپشنام پاره شد، تا آمدم دســت دیگرش را بگیرم با نوک چاقو کشــید روی صورتم، مثل نیش عقرب جایش میســوخت، دستم را گذاشتم روی زخم. پدرم نعره میزد، این یادگاری روی صورتت باشــد که دیگر جرئت نکنی دســت روی بزرگتر بلند کنی! ننهام میزد توی سر خودش، دستم را گذاشتم روی زخم و دویدم طرف درمانگاه». مهدی اربابی گفت : «باید لهاش میکردی مرتیکه را ...» ســجاد گفت : «آدم باش فحش نده». مهــدی اربابی گفت: «من جای تو بودم یک ثانیه هم معطل نمیکردم، از آن خانه میزدم بیرون ». ســجاد گفت : «شاید، ولــی من ننه و بابام را دوســت دارم، هرکس دیگــری به جز پدرم دســت روی من بلند کند از روی زمین محوش میکنم، میفهمی؟ اما پدر یک چیز دیگر اســت .» مهــدی اربابی گفت : «اینجور پدرها هیچی نیستند». ســجاد گفت: «حرف دهنت را بفهم، گفتم، پدرم اســت ». مهدی اربابــی گفت : «نفهمم چکار میکنــی ؟» این برای چندمیــن بار بود کــه او تحریکش میکرد که با هم گلاویز شــوند. خواست همانطور که نشسته پایش را بگذارد روی گلویش و فشار بدهد تــا خفهاش کند و همانطور که جان میکند به چشــمهای شیشــهایاش زل بزند. مهدی اربابی انــگار فکرش را خوانده بود. ســرنیزه را از غلاف درآورد و گذاشــت کنارش. ســجاد گفت: «بار آخرت باشــد به پدرم بد گفتی...». مهــدی اربابی جوابش را نداد. نترســیده بود. ترس برای او معنا نداشــت. فقط حال نداشت توی این بیابان با کسی گلاویز شود. سرش را گذاشت روی دیواره گودال. با این کار خردهشــنها ریختند توی یقهاش، اما اعتنایی نکرد و زل زد به چشمهای سجاد. سکوت سنگینی گودال را در خود فرو برد. سجاد بلند شــد و تیربارش را برداشت و خودش را خمیدهخمیده از توی کانال جلو کشــید و رســید بــه انتهای کانال. حــالا دیگر از زیر نگاههای شیشــهای مهدی اربابی خلاص شــده بود. با خودش گفت، ســر فرصــت حالش را جا مــیآورم. وجودش پــر از نفرت بود. نمیدانســت این نفرت از مهدی اربابی است یا از پدرش یا از خودش یا از دشــمن که او را به این برِ بیابان کشیده است. تیربار را گذاشــت روی گونیهای سنگر و خاکریز دشــمن را به رگبار بست. صدای تیربار گوشــش را پر کرده بود. صدای خوشایندی که انگار از گلوی او بیرون میریخت. گلولهها قوس برمیداشــتند و به سمت خاکریز دشمن میرفتند. گلولههایی که کسی جوابش را نداد. قطار فشــنگ را که تمام کرد، نشســت روی زمین و نفسی عمیق کشید. احساس خوبی داشــت. لبخندی روی لبهایش دوید و زود محو شد. دست روی زخم صورتش کشید و دلش برای پدرش تنگ شد. سیاهمســتی که همیشه با کمربند سیاهش میکرد و روز بعد اشک میریخت و چنان به پســرش عشــق میورزید که زنش میگفت: «خوب دیگر... نه به آن کتکزدنهایت نه به این کارهایت». سجاد ســرش را تکیه داد به دیواره کانال و آنقدر اندوهگین و دلتنگ بود که اشــک از گوشه چشــمهایش پایین ریخت. آنقدر توی خودش بــود که همهچیز را فراموش کرد. حتی ســؤالی کــه از صبح توی مخش وول میزد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.