سیاه و سفید

Shargh - - ادبيات -

از جنگ و خشونت

«زمان از حرکت میایســتد» نمایشنامهای است از دانلد مارگیولز که با ترجمه نازنین میهن در نشر آگه منتشر شده اســت. بحران روابط شخصی و مسائل زندگی یک زوج و گرهخوردن آن با خشونت، جنگ در خاورمیانه و وضعیت مردم جنگزده و پناهندگان از موضوعات محوری این نمایشــنامه اســت. سارا گودوین، جیمــز داد، ریچارد ایرلیــچ و مندی بلوم شــخصیتهای این نمایشــنامه هستند. ســارا عکاس خبری اســت و جیمز روزنامهنگاری مستقل. نمایشنامه با ورود آنها به خانه آغاز میشود. خانهای در بروکلیــن که در توضیح صحنــه اینگونه وصف میشــود: «خانه جاهای دســتنخورده و نیمهکارهای دارد. اثاثیه با مهارت چیده شده اما فاقد ظرافت است. دکوراسیون خانه، سلیقه مدرن و سفرهای زیاد ساکنان را نشان میدهد. صحنه نمایش باز اســت: اتاق نشیمن، اتاق غذاخوری، اتاق خواب و آشپزخانه در معرض دید تماشــاگر اســت. بههمریختگی در خانه به چشم میخورد که نشــان میدهد کسی خانه را با عجله ترک کرده اســت.» با این صحنهپردازی خواننده وارد فضایی میشــود که حســی از ناامنی و نگرانی و قرارداشــتن در وضعیتی غیرعادی را القا میکند. وقایع نمایشــنامه در بحبوحه آشــوبهای خاورمیانه اتفاق میافتد و جیمز و ســارا بهعنوان خبرنگار و عکاس خبری در کوران این آشوبها بودهاند. سارا در آغاز این نمایشنامه زخمی و مجروح است و در یادداشت نویسنده ظاهر و وضعیت جسمیاش اینگونه وصف شده است: «در شــروع نمایش سارا عصایی به دســت دارد. یکی از پاهایش در گچ است، یکی از دســتاناش از گردن آویزان اســت و یک طرف صورتاش پر از ترکش اســت.» در همین یادداشــت توضیح داده شــده که نمایش در طول یک سال بهبودی سارا اتفاق میافتد.

در همان اوایل نمایشنامه از دیالوگهای جیمز و سارا درمییابیم که جیمز مشغول نوشتن مقالهای درباره خشونت در سینماست. با ورود ریچارد و مندی به صحنه نمایش صحبت از مقاله نیمهکاره دیگری که ریچارد مشغول نوشتن آن بوده اســت به میان میآید. مقالهای دربــاره پناهندهها. در اواخر پرده دوم درمییابیم که سارا موضوعی را از جیمز مخفی نگه داشته است. موضوعی که دانســتن آن جیمز را آزرده میکند چون جیمز درمییابد کسی دیگر در زندگی سارا بوده که سارا به او علاقه داشته است. این شخص البته اکنون دیگر وجود خارجی ندارد و در مناطق جنگی کشــته شــده اســت. چهار ماه بعد، در آغاز پرده دوم، ســارا و جیمز ازدواج کردهاند. کمی بعد از ازدواج ســارا نوشتهای از جیمــز را در لپتاپش میخواند و میبیند جیمز نقش آن شــخصی را که در پرده قبل صحبتش به میان آمده بود و ســارا به او دلبستگی داشت از وقایعی که در نوشــتهاش به آنها پرداخته حذف کرده اســت. جروبحثی بین جیمز و ســارا درمیگیرد. اینگونه است که بحران جنگ در خاورمیانه به بحران زندگی شخصی سارا و جیمز پیوند میخورد. آنچه میخوانید سطرهایی است از این نمایشــنامه که در آن از زبان سارا تصویری از خاورمیانه گرفتار جنگ به دست داده شــده است: «کشتار بیرحمانهای بود. همهچی تیکهپاره شده بود از بدن آدمیزاد بگیر تا هرچی که اونجا بود. وحشتناک بود. زنها توی اون همه جسد دنبال بچههاشون میگشتن. شروع کردم به عکاسی. یهدفعه از توی اون همه دود و غبار یه زن که تموم تنش خونی بود اومد سمتم. پوستش سیاه شده بود، موهای سرش سوخته بودن؛ بوش رو میفهمیدم. لباسهاش، سوخته بودن و به تنش چســبیده بودن. داد میزد سرم: برو از اینجا، برو. عکس نگیر. عکس نگیر... هلم میداد. دستش روی لنز بود و دوربینم رو هُل میداد».

زمان از حرکت میایستد/ دانلد مارگیولز/ ترجمه نازنین میهن/ نشر آگه سیاهها علیه سفیدها

«انقلاب» رمانی اســت از دبــورا وایلز که با ترجمه زهرا تقوی در نشر آگه به چاپ رسیده است. وقایع این رمان در دهه 60 میلادی در آمریکا اتفاق میافتد و موضوع آن مبارزه سیاهپوستان با تبعیض نژادی است. البته اوایل داستان به نظر نمیرسد قرار است پای شخصیتهای داســتان به وقایعی سیاسی باز شود. رمان با شرح شیطنتهای یک خواهر و برادر ناتنی شروع میشود که بازیگوشانه قواعد و قوانین بزرگترها را زیرپا میگذارند. امــا در ادامه رمان میبینیم که این تمثیلی میشــود برای عملی بزرگتر یعنی اعتراض سیاهپوستها به قوانین تبعیضآمیز سفیدها. در این رمان تصویری از جامعه آمریکا در دهه 60 و وضعیت زندگی سیاهان در آن دوران به دست داده شده است. سیاهان حق خود را میخواهند و این نقطه عطف ماجراهای رمان اســت. آنچه در ادامه میخوانید سطرهایی اســت از این رمان: «برای تجمع امروز عصر مردم از همهجا آمدهاند. بعضی پیاده، بعضی با ماشینهای انجمن اسنک و بعضی با اتوبوس. حتی کسانی که ثبتنام نکردهاند، برای تجمعی که در کلیسای گرینوود است آمدهاند. همه آمدهاند تا به یکدیگر قوت قلب بدهند، برای مســیر طولانیای که برای آزادی در پیش است. الان، تقریبا هر روز، از این اجتماعات برگزار میشود.

امشــب کلیولند جــردن، یکی از اعضای باســابقه انجمن ملی پیشــرفت سیاهپوســتان و حامــی پردلوجرات جنبشهــای آزادیخواهانــه، پرحرارت مشغول ســخنرانی و دعاخواندن است: شــما همگی من رو میشناسین. من کلیولند جردنم. شهروند گرینوود. پنجاهساله که اینجام. سهتا پسر و دو دختر دارم. من صادقانه برای این شــهر کار کردم. کارهایی که حتی بعد از مرگم هم برای مردم شهر میمونه. ما همه فردا میریم دادگاه تا برای رایدادن ثبتنام کنیم. بدون هیچ سلاحی. میریم تا مساوات بین سفیدا و سیاهها برقرار شه. و با آرامش ازشون میخواهیم که بذارن ما هم با صلح کنارشون باشیم.

ماشینهای پلیس اطراف کلیسا را محاصره کردهاند و منتظرند مردم بیرون بیایند تا اسامیشــان را یادداشــت کنند. افبیآی هم اینجاست. آنها اجازه مداخله و دستگیری کسی را ندارند و اعلام کردهاند این یک مسئله محلی است و آنها بهعنوان شاهد حضور دارند.

مگی دلقک داد میزند: شــما ماموران افبیآی باس یه کاری بکنین. ما رو اینجا مورد ضربوشتم قرار دادن.

مردم، جان دوآر، وکیل دادگستری و همراهاناش را هو میکنند. باب موزس بلندگو را میگیرد و میگوید: آروم باشین. جان دوآر دوست ماست. اون با شما صــادق بوده. ما از هر کانال قانونی که میتونســتیم داریم اقدام میکنیم. خبر تمام این اتفاقات فردا تو دنیا پخش میشه.

کشــیش ابی شــروع میکند به حــرف زدن: همه اهالی میسیســیپی فردا شــانزدهم ژوئیه در مراسم آزادی شــرکت میکنن. همه به سمت دادگاه گرینوود تظاهرات میکنیم و برای رایدادن ثبتنام میکنیم. کشیش تاکر هم که براي ثبتنام رفته بود و مورد حمله پلیس قرار گرفت الان بین ماست. فردا هم قراره با ما بیاد. هرچه بیشتر باشیم قدرتمندتریم.

باب موزس میگوید: هیچ شکی نیست که این کاری که ما میخوایم انجام بدیــم خطرناکه. من مدتهــا در زندان بودم. خیلی از شــما هم تجربه زندان رفتن رو دارین. به ماشــین ســم بلاک و ویلی پیکک جلــوِ خونه آزادی حمله شده. سفیدا بهشــون حمله کردن. خوشبختانه طوریشون نشده. سفیدا از ما میترسن اما ما جایی نمیریم.»

رمان «انقلاب» در ســال 2015 برنده جایزه گلدنکایت بــوده و جایزه ویژه صلح جین آدامز را نیز از آن خود کرده است. انقلاب/ دبورا وایلز/ ترجمه زهرا تقوی/ نشر آگه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.