تجربه رأي در ميلان

Shargh - - دیپلماسی - سعید جعفری

-فکــر میکنی ميشــمرن؟ چرا نشــمرن؟ مگه مجلس رو يادت رفته، مگه ٩٢ رو نشمردن که روحاني شد.

- نــه اونو نميگــم، منظــورم اينجــاس، اينجارم ميشمارن؟

از شــماره ١٣٣ در خيابان مونتهبيانکو تا شــماره ٥٩ کــه در اصلي کنســولگري اســت، ســه دقيقه و ٣٠ ثانيــه پيــادهروي ميکنم تا مطمئن شــوم صف رأيدادن همينجاســت. ســاعت پنــج دقيقه به يك است.بيشــتر از ٣٥ ســال ندارند. به تيپشان ميخورد دانشجو باشند، در دستههاي سه يا چهار نفره مشغول حرفزدن با يکديگرند. در انتهاي صف ميايستم و به گپزدنهايشــان گوش ميدهم. پسري موقهوهاي، با تيشرت سبز و لهجه گيلاني با دوستانش از مشارکت بــالا و احتمــال بــرد روحانــی میگويد، «مشــارکت خيلي بالاســت، جلوي همه صندوقها صف شــده، عکسهايي که من ميبينم، از ٨٨ هم بيشتر اومدن». دختــر کنــاریاش تهلهجــه مشــهدی دارد، لبش را جمع ميکند و میپرســد: «از کجا معلوم همهشــون به روحاني رأي بدن؟ يهو نشــه، رئيسي با ٢٤ ميليون رئيسجمهور شه؟».مرد جواني که موهای جوگندمي دارد و عينك به چشم، وارد بحث ميشود: «نه، اون رو فراموش کن، اون ديگه تکرار نميشه». برمیگردم و به پشت سرم نگاه ميکنم، صف دارد طولانيتر ميشود و کسي هم از اين انتظار، شاکي نيست. از انتهاي صف از کل جمعيت عکس ميگيرم، هرچند همه در تصوير نيســتند، ولي بهتر از اين نمیشــود. عکس را توييت ميکنم. جوان گيلاني که جلويم ايستاده، از هر ١٠ نفر، با شش نفر سلام و عليك ميکند. از يکي از دوستانش که انگشــت جوهرياش را بالا گرفته و به ســمت ما میآيد، ميپرسد؟ از ساعت چند اينجايی؟ چند؟ -از ساعت ١٠. اين سؤال چقدر برايم آشناست! ياد مردی میافتم که رفته اســت.برايم جالب اســت که از طولانيبودن فرايند خسته نشــدهاند. دختر مشهدي در حال شرح اوضاع کانديدای خراسانی و پدرزنش در مشهد است: «مطمئن باش روحاني تو مشــهد خيلي رأي مياره، به بافت دور حرم نگا نکنين، مشــهديا خيلي از وضعيتي که اينا واسشون درست کردن ناراضين، هر کاري ميکنن که رئيســي نشه». يکي از کارمندان سفارت لبخندزنان مشــغول فيلمبرداري از جمعيت است، با اين صفي که من ميبينم، زمان لازم اســت تا به انتهايش برسد. کارمند ديگري از ســفارت به ميــان جمعيت ميآيد: «دوستان اگر کسي بليت برگشــت به شهرستان داره، نشــون بده که ما خارج از صف راه بندازيمش».دختر جوانی دســتش را بالا میگيرد: مــن از پيزا اومدم، دو ســاعت ديگه هم بليتمه.از پيزا تــا اينجا حدود چهار ســاعت با اتوبوس راه است.ســاعتم را نگاه ميکنم، پنــج دقيقــه از دو گذشــته و هنوز در ســفارت ديده نميشــود. اول که با اين صف طولاني روبهرو شــدم، گفتم دانشــجوی ايرانی مقيم خارج، صبر و حوصله صف را ندارد و با ديدن اين جمعيت، عطاي رأيدادن را به لقايش ميبخشــد، اما نه تنها، تركکردني در کار نيست که از طولانيبودن صف و گپوگفت انتخاباتی خوشــحال هم ميشــوند. بحث ســهنفري که پشتم ايســتادهاند، گل کــرده. «زنگنه واقعا يکــي از بهترين وزراي روحاني بوده، من خودم اينجا مهندســي انرژي ميخونم. هيچکي فکر نميکرد عربســتان ســر توليد نفــت جلوی ايران کوتاه بياد. خــدا کنه تو دولت بعد هم بمونه». دختري که شــالش را در دست گرفته، از بقيه ميپرســد: «بچهها ميدونين بايد شال سرم کنم يا نه؟ بدون شال نميذارن بريم تو؟» چيزی میگويد. ســاعتم را نگاه ميکنم، ٢ و ٥٥ دقيقه شده و بالاخره وارد ســفارت ميشــوم. بالاخره نوبت جوهريکردن انگشت است، ساعت پنج دقيقه به چهار است، بعد از نوشتن رأي، از انگشت جوهری و برگه رأی با نام حسن روحاني عکس ميگيرند. بالاخره از کنسولگري خارج ميشوم، حتي يك نفر را هم نديدم به رئيسي رأي دهد، در همين فکرم که گفتوگوي دونفري که از کنارم رد ميشوند، من را به خودم ميآورد. «ولي حاجي حتي يه نفرم به رئيسي رأي ندادا، نکنه خيليها رأي دادن، ولي روشــون نميشــد بگن؟»؛ «نه بابا کسی تعارف نداره که، تموم شــد اون دوران، ديگه کسی گول وعده و وعيدها رو نمیخوره».سراغ مترو را میگيرم، بايد تا ساعت پنج خودم را به ايستگاه قطار برسانم. از ميلان تا سيهنا، پنجساعتی راه است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.