به مناسبت یک عمر بودن «اماس»؛ کیستی؟

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

درد در ســمت راست پیشــانیام با هر تکان و حرکتی تشدید میشود. «کیستی که من/ اینگونه به اعتماد/ نام خود را/ با تو میگویم ...» به دیوار بدون قاب نگاه میکنم. سالهاست که نامم را با نام او کنار هم تکرار کردهام و کردهاند، از پزشکان گرفتــه تا دوســتان و بســتگان. بغضــم را قورت میدهم. به صندلی خالــی مقابلم نگاه میکنم. حتی نمیخواهم به چهره خیالیاش خیره شوم. حرفــی برای گفتن با او نــدارم. «کاش! هیچوقت نبــود». صندلــی خالی اســت. امــروز «اماس» روبهروی من نشســته و من با او حرفی جز خشم و نفرت از بودنش ندارم. خســته شدهام از او و از همه خاطرات تلخ و شــیرینش. چیزی جز خاطره وعدههــا و وعیدها نمانده اســت؛ آرزوهای بر باد رفته. چه روزها و شــبها که دوستش میداشتم و در پناهــش آرام خوابیده بــودم و چه لحظهها که از درد و زجر آن را تحمل نکردهام. ســالها با هم گذراندهایم، شوخی نیست، یک عمر دوست و دشــمن بودهایم، همدرد و همراه. برای خیلیها «اماس» یــک روز جهانی اســت، چنــد همایش و برنامه رســانهای؛ اما برای من هــزاران خاطره و داســتان از زندگی بیمــاران را دارد. به صندلی خیره میشــوم. صــورت «او» را میبینم و با خود خیال میکنم کــه اگر این درد بیدرمان نبود، آخ! که اگر ایــن درد بیدرمان نبود. آه! که اگر این درد بیدرمان نبود. «دردا و حســرتا!» کــه جهان زیبا میشــد و من زیباتر. زندگی رنگین میشــد و من رنگینتــر. محال، ممکن میشــد و رؤیا، واقعیت. چشــمهایم را میبندم، تاب دیــدن او را ندارم، او همیشــه در درون من بوده اســت. خاطره نبودن «اماس» فقط به روزهای شــاد کودکی برمیگردد و بس. در همه افتوخیزهای روزگار تنها او من را رها نکرده و همیشه بوده و با همه خوندلهایی که از او خوردهام، وفادارترین دوســت اســت. این روزها که گویی قصد رفتن دارد و رخت بربســته، هــراس جای او را گرفته اســت؛ من از ســامتی ترســیدهام. به همین سادگی! زیستن بدون او را از یاد بردهام. قطرههای اشــک روی دستم میریزند. کی گریستهام؟! ترک عادت به رنج، از رنج دشوارتر اســت . «اماس » بایــد بماند یا برود؟ آیــا ماندگار اســت یا رفتنی؟ بعــد از او به کــه و چه باید دل ببنــدم؟ زندگی بــدون او چگونــه ممکن خواهد شــد؟ بدون پزشــکان، بدون داروها و بدون توجه و همدردی. «کیســتی که من/ جز او/ نمیبینم و نمییابم؟!». سردرگم شــدهام. صدایی در ذهنم میپیچد: «هرگونه ادعا برای درمان این بیماری از طرق مختلف غیرواقعی و تقلبی است». پزشکی به مناســبت روز «اماس» نمک میپاشد بر زخم تازه هر روز زندگیام. دلم آرام میگیرد از ســویی. «اماس» رفتنی نیست. چشــمانم را باز میبندم. درد در چشم چپم بیداد میکند. بینیام میسوزد و اشک به چشمانم هجوم میآورد. درد چند برابر میشــود. «کاش! هیچوقت نبود». چشــم از هم باز میکنم، چراغهــا را کمتر میکنم و در برابر او مینشــینم. باید از اینجا بــرود، در این خانه جایی برای او نیست، دیگر طاقت بودنش را ندارم؛ «هر لحظه تعبیــری میگردد از/ فردایــی بیپایان/ با عبور از تاریکیهای سپریشده.»...

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.