مُهر گذرنامهام، قدر وسع من است برای ایران

Shargh - - دیپلماسی -

در روزهای رایزنی بر ســر مسائل هســتهای ایران، کســی نوشته بود که ســاعات خواب و بیداری ایرانیان در سرتاســر جهان با ســاعت ژنو تنظیم شده است. تا انــدازهاي هم همینطــور بود. در دو شــب انتخابات و اعــلام نتیجــه هم این حالوهــوا، در کنــار «تکرار» حادثههای دیگر تکرار شــد. به معنــای دقیق کلمه، ساعت ما با ســاعت ایران هماهنگ بود. روز انتخابات بســیار دلم میخواســت اســتادی از عرصه رسانهها اتفاقــات را تحلیل میکرد. برای نخســتینبار دو مرکز رأیگیری، یکي در شــرق و یکی در غرب شهر معرفی کردند کــه کمک بزرگی به همه ما بود. ســاعت 9:40 صبح در مرکز نزدیک به فرودگاه لسآنجلس بودم. به نظــر خودم خیلی زود رفته بودم تا کم معطل شــوم. از ســوی دیگر هم دلم میخواســت پیش از بســتن صندوقهــای ایران رأیــم را داده باشــم. رأیگیری را ساعت 9 شروع کرده بودند. بلندی صفی که پیشاپیش شــکل گرفته بود، باورکردنی نبود. هیچ زماني به هیچ دلیلي من اینهمه هموطن-بیشتر جوانترها- را برای رأیدادن در این ســو ندیده بودم. همه شــاد، پرانرژی و برخلاف دفعات قبل، بســیار آســوده از دیدهشدن و عکسگرفتــن. از مخالفان حرفهای هــم هیچ خبری نبــود. بــرای دوســتم پیامک فرســتادم کــه بهنظرم اپوزیســیون پذیرفتهاند ما هم اصلاحناپذیر هســتیم و دیگر وقتشــان را تلف نمیکنند. بیــش از 40 دقیقه در صف بودم. دقایــق خوبی بود. حرفهای خوبی زدیم. بیشــتر دوستان نشانهای ســبز یا بنفش همراه داشتند و با حال خوشــی همدیگر را میپذیرفتند. یک نفر هم در پارکینــگ بزرگ هتل با صدای بلند «دوباره ایران» را پخش میکرد. همهچیز بهگونهای بود که به قول یکی از آقایانــی که در صف بود، انگار رفته بودیم در ســتاد انتخاباتی آقای روحانی. چهار نفر با نظمی فوقالعاده به ترتیب به کارها کمک میکردند. در کمال شــگفتی، حتــی از تکتک رأیدهندگان به نام تشــکر میکردند و عذر میخواســتند که صف بلند بوده و معطل شده بودیــم. فضای اتاق طــوری بود که همه بــا لبخند و امید بیرون میآمدند. کنــار در خروجی هم محترمانه بلیتهای پارکینگ را مهر میزدند تا لازم نباشد هزینه پارکینگ را پرداخت کنیم. همه اینها برای بار نخســت اتفاق میافتاد. روز بسیار شادی بود. یک شادی نامنتظر که خوشبختانه به شــادی بزرگتر هم ختم شد. یکی از اســتادان ایرانی مقیم اینجا، چنــد هفته پیش برایم تعریف کرد که به دلیلی نیاز داشــته یکروزه گذرنامه ایرانیاش را تجدید کند و بفرستد به ایران. به واشنگتن رفته تا شخصا به دفتر حفظ منافع جمهوری اسلامی برود. مســئول آنجا آمده این سوی شیشه، برایش چای آورده و گفته هیچ نیاز نبود تا آنجا سفر کند. تلفن میزد کارش را یــکروزه انجام میدادنــد. حتی آرزو کرده او شــخصا برود ایران و دانشش را با دانشجویان قسمت کند. بعد هم در ١0 دقیقه گذرنامه نو به او دادهاند. این اســتاد میگفت وزارت خارجه ایــران و هرچه مربوط به آن، خیلی دور از انتظار دگرگون شــده اســت. وقتی خبر قطعی پیــروزی آقای روحانی اعلام شــد، هنگام تماشــای حال خوب مردم و همدلی با شادمانیشان، فکــر میکردم خوب اســت آقای روحانی ســرش که خلوت شــد به ما هم فکر کند. به کسانی مانند من که گذرنامه ایرانیاش تنها بــه کار رأیدادن به او میآید، واقعا چرا یکســاعتونیم رانندگی میکند، 40 دقیقه در صف میایستد، شب را بیدار میماند و پیروزی او را چنان جشــن میگیرد که انگار بار سنگینی از شانههای زندگی شــخصیاش برداشته شده اســت... شاید آن «دوباره پیوند، دوباره لبخند، دوباره امید، دوباره ایران» که شعار انتخاباتی او بود و بیرون از شعار، در واقعیت زندگی تبدیل به واقعیتی شود برای ایرانیانی که امکان دیــدار ایران را هــم ندارند. میفهمم این مســئله به آقای روحانی یا آقای ظریــف برنمیگردد. تنها فکری بود که از همان لحظه کــه مهر دوازدهمین انتخابات ریاســتجمهوری را بر گذرنامهام زدند، در ذهنم جان گرفت. به قول سهراب ســپهری «فکر نازک غمناکی» اســت. اینجا هم همه آرامترند و عاقلتر. هرگز فضای دوران انتخابات را در این سو اینگونه ندیده بودم. شاید همه داریم با هم بزرگ میشــویم. شــاید هم انتخاب ترامپ، بعضیها را به فکر فرو برده که میتوان تا این حد ســقوط کرد. بهتر است کاری بکنیم. دیدم دوستان بیتی از ســعدی را زیاد به کار بردهاند: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ اگر مراد نیابم، بهقدر وسع بکوشم.

مهر گذرنامه من «قدر وسع» من است برای ایران.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.