آیا شکگست خیزوصرداقدتهراباریهم یا هزنسرموایز پیيرسوعیزد رنهنماشدهایم

Shargh - - انديشه - علی سالم

تا چند ســال پیش کســی گمان نمیکرد در آمریکا یک سوسیالیست مثل برنی ســندرز بدون حمایت حزب دموکرات و پشــتوانه مالی بتواند جنبش انتخاباتی گستردهای از جوانان و شــهروندان در آمریکا تشــکیل دهد و تا آخر در صحنه رقابتهای حزب دموکرات باقی بماند یا در انگلستان یک چپ سوسیالیست مثل جرمی کوربین رهبر اپوزیسیون شود؛ بهنظر میرسد بعد از فروپاشی بلوک شرق و شکســت همه جنبشهای رفرمیستی و انقلابی سوسیالیستی در قرون نوزدهم و بیستم، شــاهد گردش به چپ جدیدی در سیاست و جنبشهای مردمی در قرن بیستویکم هستیم. سعید رهنما استاد علوم سیاسی دانشگاه یورک کانادا برای بررسی بدیل نظام ســرمایهداری و راههای گذر از آن مجموعه گفتوگوهایی را با دوازده متفکر برجســته مارکسیست انجام داده که عبارتند از: رابرت آلبریتون، باربارا اپشــتاین، آرون اتزلر، اعجاز احمد، ژیلبر اشکار، کوین اندرسن، لئو پانیچ، کاترین سامری، سام گیندین، مایکل لبوویتز، پیتر هیودیس و اورسلا هیوز. او این گفتوگوها را به انضمام درآمدی که خود نوشته در کتاب گذار از سرمایهداری گردآوری کرده که در ســال 2016 در نیویورک و لندن منتشر شد و همزمان پرویز صداقــت ترجمهای از آن را به فارســی عرضه کرد. آنچــه در ادامه میخوانید پاسخهای مکتوب صداقت است به چند سؤال درباره این کتاب.

انتخاب متفکران در کتاب براساس چه معیاری صورت گرفته است؟

متفکرانی که در این کتاب با آنان مصاحبه شــده شــماری از برجســتهترین نظریهپردازان چپگرای امروز در جهاناند که تلاش شــده به لحاظ ســنتهای فکری و تجارب زیســته از تنوع کافی برخوردار باشــند. برخــی عمدتا در حوزه نظریهپــردازی جای میگیرند مانند اورســلا هیوز، یا پیتــر هیودیس و لئو پانیچ. برخی دیگر علاوه بر آن کنشگر سیاســی نیز هســتند؛ مانند ســام گیندین که از رهبران جنبش اتحادیهای کارگری در آمریکای شــمالی است، یا کاترین سامری از رهبران حزب ضدســرمایهداری فرانسه، یا آرون اتزلر دبیر حزب چپ سوئد. از طرف دیگر از نظر جنسیتی نیز سه متفکر برجسته زن یعنی کاترین سامری، باربارا اپشــتاین و اورســلا هیوز در این میان هســتند. از نظر جغرافیایی نیز از متفکران خاورمیانهایتبار مانند ژیلبر آشــکار و البته خود ســعید رهنما، تا اعجاز احمد هندیتبار، تا کاترین ســامری از اروپای شرقی، و تا لبوویتز که متخصص مسائل آمریکای لاتین اســت در این کتاب در کنار متفکران اروپایی و آمریکای شــمالی حضور دارند. به نظر من، همین امر بهطور نسبی طیف متنوعی از نظریهپردازان را در کتاب حاضر کرده اســت. از نظر فکری این متفکران به سنتهای مختلفی تعلق دارند، مانند ســنت کموبیش تامپســونی دبیران سوشلیســت رجیســتر، ســنت مارکسیسم اومانیستی کوین اندرســن و پیتر هیودیس یا سنت تاحدودی تروتسکیستی ژیلبر اشکار و... به نظر میرسد در مجموع میتوان همه را بهنوعی زیر چتر فراگیر چپ غیرارتدوکس جای داد.

فصلبندی و ساختار کتاب بر چه اساسی صورت گرفته است؟

گذشــته از مقدمــه جامع کتاب کــه در آن تصویری از وضــع موجود نظام سرمایهداری، تجارب سوسیالیســم واقعا موجود و سوسیالدموکراسی و دلایل شکستها ارائه و تلاش شــده ویژگیهای بدیل مقدماتی در برابر سرمایهداری ارائه شــود. هفت پرسش اصلی در کتاب طرح شــده و در ذیل آنها دیدگاههای هریک از نظریهپردازان ارائه شده است.

نخســتین پرســش مربوط به شکستها و دســتاوردهای گذشته است. چه درسهایی از شکستهای گذشته میتوان گرفت و چهقدر خود سوسیالیستها در این شکستها مسئولاند. پاسخها طیف متنوعی از مسائل را دربرمیگیرد. از مسئله اقتصاد بیش از حد متمرکز و دولت اقتدارگرا و مناسبات غیردموکراتیک در کشــورهای بهاصطلاح سوسیالیســتی، تا وقوع انقلاب در کشــورهایی که از توســعه صنعتی کافی برخوردار نبودند. حضور اکثریت دهقانی در بســیاری از کشــورهایی که انقلاب در آن رخ داد، بوروکراتیزهشدن فرایندهای انقلابی، عدم وقوع انقلاب در کشورهای پیشرفته سرمایهداری و جز آن. در این زمینه متفکران مختلف دیدگاههای متعددی ارائه کردهاند و مختصر آنکه به قول ســام گیندین پروژه سوسیالیستی پروژهای بسیار طولانی است و معلوم نیست که آیا شکست خوردهایم یا هنوز پیروز نشدهایم.

پرسش دوم این است که انقلاب اجتماعی مارکسی مبتنی بر جنبش خودآگاه اکثریت عظیم و فرایندی طولانی برخلاف انقلابهای بلانکیستی است که در آن اقلیتی تودههای ناآماده را رهبری میکند. به نظر میرســد تجربههای انقلابی سوسیالیستی قرن بیستم بیش از آنکه به الگوی مارکسی انقلاب شباهت داشته باشند از نوعی الگوی بلانکیستی تبعیت کردهاند. در این میان، رهنما خود معتقد اســت انقلابهای قرن بیســتم بیش از آن که به الگوی مارکسی شبیه باشد به الگوی بلانکیستی انقلاب مشابهت دارد. تجربه حزب پیشاهنگ، جایگزینی طبقه کارگر با حزب و اشــکال تصرف قدرت سیاســی بیشــتر به الگوهای بلانکیستی شباهت دارد تا به جنبش خودآگاه اکثریت عظیم.

ســومین مسئله گذار مسالمتآمیز به سوسیالیسم است. سؤال این است که اکنون که بســیاری از کشورها از حق رأی عمومی برخوردارند تا چه حد و تحت چه شــرایطی گذاری مسالمتآمیز به سوسیالیسم امکانپذیر است. موانع گذار مسالمتآمیز و خطرات گذار قهرآمیز در ذیل این موضوع توضیح داده شدهاند.

چهارم آنکه با جهانیشــدن و بینالمللیشــدن فزاینــده همه چرخههای ســرمایه جمعی، چه فرصتها و موانعی برای مدافعان سوسیالیســم پدیدار شده است و آیا در عصر جهانیسازی سوسیالیسم در یک کشور اصلا امکانپذیر اســت. در این مورد متفکران ضمن اشــاره به اینکه امکان ارتباطات بیشــتر در ســطح بینالمللی در میان جنبشهای مترقی به وجود آمده اســت. چنانکه شاهد تأثیرپذیری جنبش والاستریت از جنبشهای بهار عربی و نیز جنبشهای جنوب اروپا هستیم از سوی دیگر عموما اشاره میکنند سوسیالیسم در یک کشور هیچگاه امکانپذیر نبوده و تردیدی نیســت که در عصر جهانیسازی احتمال آن هرچه کمتر میشود.

پنجمین سؤال مربوط به ویژگیهای سوسیالیسم در قیاس با تجارب موجود میشود. ویژگیها و مشخصههای اصلی مرحله نخست جامعه پساسرمایهداری چیست و چه تفاوتهایی با تجارب شوروی یا چین دارد. سرجمع، پاسخها عمدتا حول این مسئله هســت که اکنون دیگر کمتر کسی است که بخواهد به تجربه اتحاد شــوروی یا چین برگردد. درعینحال، که بسیاری از پاسخدهندگان قائل به چنین تفکیکی بین مرحله اول و دوم در گذار به جامعه پساسرمایهداری نیستند.

دو پرســش بعدی مربوط به این اســت که اولا ســوژه گذار به سوسیالیسم کیســت و کدام طبقه یا طبقات اجتماعی نیروی محرک انقلاب سوسیالیســتی خواهنــد بود و نهایتا آنکه در دنیای امروز چه گامهای عملی در این راه میتوان برداشت.

در درآمد کتاب «گذار از ســرمایهداری» از اصطلاح «سوسیالدموکراسی رادیکال» استفاده میشود. کتاب به گذاری رفرمیستی قائل است یا انقلابی؟

در حقیقــت نکتــه کلیــدی در دیــدگاه نویســنده همیــن اصطــلاح سوسیالدموکراســی رادیکال و از منظری دیگر رادیکالیســم بهینه است. یکی از پرســشهای کتاب گذار قهرآمیز یا گذار مســالمتآمیز است. این پرسشی باز است که تجارب آتی نشــان میدهد آیا ما امکان گذار مسالمتآمیز به جامعه پساسرمایهداری را داریم یا خیر. ما در قرن بیستم شاهد انواع تجارب درباره گذار از ســرمایهداری، اعم از گذارهای انقلابی و گذارهای رفرمیستی بودیم. نکتهای که مهم اســت این اســت هر دو نوع گذار در کنار دســتاوردهایی که داشته به شکست منتهی شده اســت. یکی از مسائل اصلی که کتاب درصدد پاسخگویی به آن اســت دلایل این شکستهاست. تجربه قرن بیستم نشــان داده که گذار رفرمیستی یا بهتر است بگوییم پارلمانتاریستی مثلا از آن نوع که در شیلی آلنده رخ داد در برابر مقاومت طبقات بالایی و نظام جهانی سرمایهداری )امپریالیسم( در عمل ناگزیر به مواجهه قهرآمیز خواهد شــد. شــاید تجربــه جبهه مردمی سالوادور آلنده بهخوبی نشان داد که یا بایست از اصلاحات کوتاه آمد و به منطق سرمایه تمکین کرد یا آنکه با توطئهها، تحریمها و کودتاها با دولت سوسیالیستی مواجه میشوند. یعنی سرمایه جهانی تصمیم گرفت که باید بساط دولت جبهه مردمی آلنده برچیده شــود. اگر بــه مدد انتخابات امکانپذیر نبــود، با کودتای خونین. بنابراین، به گمانم متأســفانه تجارب جنبشهای مترقی نشــان داد که نظام جهانی ســرمایهداری تاکنون زیر بار پذیرش گذار پارلمانتاریستی به نظامی غیرسرمایهدارانه نرفته است.

بــه عبــارت دیگر، ممکــن اســت انتقــال دولــت از طریق ســازوکارهای پارلمانتاریســتی رخ بدهد. اما در فردای انتقال دولت یا باید به منطق ســرمایه تمکین کنید و یا با هجوم همهجانبه ســرمایه یا بهاصطلاح «اعتصاب سرمایه» مواجه میشــوید. تجربه اخیر سیریزا در یونان بهخوبی این امر را نشان میدهد. در اینجا در دوران سرمایهداری نولیبرالی نه حتی منطق سرمایه که حتی تخطی از منطق نولیبرالیســم برای یک لحظه تحمل نشــد. و سیریزا را در برابر دوراهه ســقوط اقتصاد یونان و یا پذیرش شــرطهای اتحادیه اروپا قــرار دادند. بنابراین بهگمانم در توازن قوای موجود این منطق ســرمایه است که گذار رفرمیستی را برنمیتابد و تحولخواهان را ناگزیر از قهر میســازد. ازاینرو، شاید بتوان گفت مسیر گذار یک انتخاب نیســت بلکه تا حدود زیادی اجبار است. درعینحال که باید محدودیتهای آن را نیز در نظر داشت. در صورت قهرآمیزبودن گذار، عنصر قهر میتواند یکی از عناصر متشکله قدرت پساانقلابی بماند و بهاینترتیب گذار را از هدف اصلیاش یعنی دستیابی به جامعهای برابریخواه و برادریطلب بــازدارد. تجربه قرن بیســتم نشــان داده کــه درهرحال، گذار قهرآمیــز یا گذار مســالمتآمیز از ســویی با مقاومت قهرآمیز طبقات بالایی و ســرمایه جهانی مواجه میشود و از ســوی دیگر پس از کسب قدرت سیاسی باید به آرمانهای دموکراتیک پایبند بماند.

در اینجا بد نیســت اشــاره کنیم کــه تجربه تلخ این روزهای ونزوئلا نشــان میدهد که تجربه واگذاری قدرت توســط ساندینیســتها در دهه 1980 که به شکل قهرآمیز قدرت را تصرف کرده بودند، چه تجربه ارزشمندی است.

برگردیــم به اصطــلاح «رادیکالیســم اپتیمــم»؛ رهنما معتقد اســت که نظامهای سوسیالدموکراســی به دلیل فقدان رادیکالیسم و نظامهای انقلابی سوسیالیســتی به دلیل رادیکالیســم بیشازحد شکســت خوردهاند. باید نقطه بهینهای برای رادیکالیســم یافت که نه تسلیم به منطق سرمایه در نمونههای سوسیالدموکراســی را بپذیرد و نه رادیکالیســمی بیش از توان پذیرش جامعه را در پیش گیرد. آن جامعهای که در مســیر گذار به سوسیالیسم از سرمایهداری اســت برای دســتیابی به مشــخصههایی کــه آن جامعه را مســتعد پذیرش سوسیالیســم کند باید یک مرحلــه مقدماتی را طی کنــد. وی این مرحله گذار را سوسیالدموکراســی رادیــکال مینامد. که مشــخصه آن اعمال راهکارهای رادیکالیسم اپتیمم در سیاستهای اقتصادی و اجتماعی است.

نوع جامعه سوسیالیستی که متفکران کتاب تصویر میکنند چه خصوصیاتی دارد و چه تفاوتی با «سوسیالیسم واقعا موجود » در قرن بیستم دارد که تقریبا نیمی از مردم کره زمین آن را تجربه کردند؟

طبیعتــا باید تنوع دیدگاههای افــراد مختلف را در ایــن مصاحبهها در نظر گرفــت و ضرورتا و در همه موارد نمیتوان آنها را یککاســه کرد. اما همه این متفکران بر چند مشخصه اصلی تأکید میکنند. یکی آنکه باید از دولت اقتدارگرا، سرکوبگر و غیردموکراتیک دست برداشت. در سوسیالیسم شاهد بالاترین شکل مناسبات دموکراتیک در پهنه سیاسی هستیم. خواه به شکل دموکراسی مستقیم و یا اشــکال متعدد دموکراســی نمایندگی. سوسیالیسم یا دموکراتیک است و یا اصلا سوسیالیســم نیســت. لئو پانیچ در جایی از کتاب به نقل از رالف میلیباند درباره اتحاد شــوروی میگوید که وی در بازگشــت از ســفری به شوروی گفت «فکر میکنی چرا در آنجا کافه نیســت؟ چون کافه جایی اســت که انقلابها در آن ســازماندهی میشــود». البته منظورش کافه در مفهوم این سالهای ما نیست! یعنی جامعه بدیل باید سرشار از فضاهای تجربه زندگی و زیست مشترک همگانی باشد. یک نظام سرکوبگر غیردموکراتیک نمیتواند عنوان سوسیالیستی به خود بدهد.

روش ســازماندهی اقتصادی و تخصیص منابع در چنین جامعهای چگونه باید باشد؟ خودمدیریتی مســتقیم، یا مالکیت عمومی؛ از سوی دیگر تخصیص منابع به مدد برنامهریزی متمرکز یا اســتفاده از تخصیصهای مبتنی بر بازار. به نظر میرســد باید ترکیبی بهینه از این اشــکال مالکیتی و نیز اشکال تخصیص منابع پیدا کرد که بتوان از خطرات بوروکراتیزهشدن نظام اقتصادی دوری جست.

در هــر حال، بین آنچه مایلیم رخ بدهد و آنچــه عملا رخ خواهد داد باید تمایز قائل شــویم. گذار از یک شیوه تولیدی به شیوه تولیدی دیگر در یک فاصله زمانــی طولانــی رخ میدهد. آنچه مثــلا در دیدگاه هیودیــس در کتاب «بدیل سرمایهداری از دیدگاه مارکس» میبینیم تصویری اتوپیک از یک جامعه آرمانی است. این تصویر را باید در افق پیشرو قرار داد. ولی در مسیر گذار به این جامعه اتوپیک ناگزیر از تجارب و آزمون و خطاها در یک دوره گذار طولانی هستیم.

نقایــص، ناکارآمدیها، بیعدالتیهــای نظام ســرمایهداری و تناقض آن با نیازهای انســانی و طبیعت تأکیدی است بر اینکه بدیلی باید وجود داشته باشد. اما برای اینکه نشــان دهیم بدیلی هست باید مسیر قابلتحققی برای حرکت به سمت اتوپیایی، ولو دور و ولو دستنایافتنی، ترسیم کنیم.

در کتاب «گذار از سرمایهداری» طبقه کارگر چه کسانی هستند؟

متفکرانی که در کتاب با آنها صحبت شده دیدگاههای متفاوتی ارائه کردهاند از دیدگاه بسیار موسّع مایکل لبوویتز که تعریفی از کارگر بهمثابه همه اقشار خلق ارائه میکند تا دیدگاههایی که معتقد است بههرحال باید تعریف کارگر را فراتر از کارگران صنعتی تعریف کرد. در این میان پیشنهاد میکنم به دیدگاه اورسلا هیوز بیشتر توجه کرد که متأسفانه فارسیزبانان چندان با نظراتش آشنایی ندارند.

هیوز الگوی متفاوتی را مطرح میکند این الگو بر مبنای یک ماتریس است که کار پرداختشده و کار پرداختنشده را با دو مقوله بازتولیدی )مولد برای جامعه و ســرمایهداری( و مســتقیما مولد )برای بنگاههای منفرد سرمایهداری( مرتبط میکند. هیوز با استفاده از تعریف مارکس بین کار تولیدی و کار بازتولیدی تمایز قائل میشود و درعینحال تعریفی گستردهتر از کار مولد ارائه میکند که شامل شبکه توزیع هم میشود. گروه تولیدکنندگان کالاهای فیزیکی و مادی و کالاهای غیرمادی که مســتقیما برای کارفرمای ســرمایهدار کار میکننــد کار گرهگاهی مینامد یعنی کاری که بهطور مســتقیم در معرض منطق سرکوب سرمایه قرار میگیرد و در مبارزه علیه سرمایهداری نقش مقدم را باید ایفا کند.

در مصاحبه با کوین اندرســون او دفاع برخی از چپگرایان را از تصرف کریمه به دســت پوتین یا حمله به سوریه نقد میکند. پس از یک قرن مبارزه چپ در دو جبهه امپریالیسم و ارتجاع و تجاربی مثل کودتای 28 مرداد، نظر شما در مورد سیاست چپ امروز در منطقه چیست؟

گمــان میکنم افتادن به ورطه حمایت از جریانهای ســرمایهداری مافیایی مانند پوتین ریشــه در دو عامل دارد. یکی اینکه جریانهای سیاســی مختلف از جمله متأســفانه برخی چپها در بســیاری از موارد بر مبنای سیاست «دشمنِ دشمنِ من دوست من است» تصمیمهای خود را میگیرند. در چنین شرایطی با توجه به یکهتازیهای امپریالیسم آمریکا در منطقه بعد از حضور نظامی روسیه در خاورمیانه برخی این را شــاید گریزگاهی از جهنمی پنداشتند که آمریکاییها در سلســله مداخلات بهاصطلاح بشردوستانهشان در افغانستان و عراق و لیبی برای منطقه درست کردهاند. خب این نگاه سادهاندیشانه است. پاپسکشیدن از اصول است. در میدان اصلی سوریه شاهد ستیز انواع نیروها هستیم و دیدگاهی که صرفا رفتارهای یک طرف دعوا را عمده میکند دیدگاهی اســت که به قول معروف با ارائه حقیقت ناقص دروغ کامل به مردم میگوید.

نکتــه دیگر اینکه شــاید توجه به نکتهای که مارکــس در «هجدهم برومر» میگوید تا حدودی گویا باشــد. مارکــس درباره دوران بحرانهــای انقلابی در فرانســه و رویکارآمدن بناپارت ســوم میگوید «درســت در یــک چنین ادوار بحرانهــای انقلابی، ارواح دوران گذشــته را به یاری میطلبند، اســامی آنان، شعارهای جنگی آنان را به عاریت میگیرند تا با این آرایش مورد تجلیل باستان، با این زبان عاریتی، صحنه جدیدی از تاریخ جهانی را بازی کنند». به نظر میرسد در ســالهای گذشته میتوان گفت شاهد بازســازی مضحک چپ دوران جنگ سرد بودیم. تراژدی جنگ سرد اینبار به روایتی کمیک اما البته تلخ ادامه یافت. به نظر میرســد پروپاگاندای دستگاه تبلیغاتی پوتین هم در این مورد مؤثر بود. خبرهای جعلی در انواع و اقســام ســایتهای و شبکههای خبری اسپوتنیک و راشاتودی و مانند آن تلاش کرده تا به چنین توهمی دامن بزند.

بههرحال نباید فراموش کنیم که خاورمیانه در یک قرن گذشته یعنی از همان مقطعی که شکل جدیدش را یافت تا امروز تاریخی خونبار از سرکوب و وحشت و شکســت جنبشهای رهاییبخش دارد. جریانهای ترقیخواه در خاورمیانه هنوز نتوانســتهاند از آوار مهیب شکستهای قرن گذشته خود را خلاص کنند و به بازسازی یک چپ جدید در این منطقه دست بزنند. از همان قسمی که مثلا در آمریکای لاتین شاهد بودیم یا در جنوب اروپا، یا در حرکت کوربین در حزب کارگر بریتانیا یا جنبش والاستریت در آمریکا. دوگانه ارتجاع / نولیبرالیسم کماکان در خاورمیانه یکهتازی میکند: یا سیسی یا اخوانالمسلمین. گویی هیچ راه سومی وجود ندارد. در این دوگانه میان نظامیان و افراط گرایان که هر دو هم تا بن دندان مسلحاند پیافکندن راه سوم امری به غایت دشوار است.

در وضع موجود که کولهباری از شکســتهای تاریخــی را بر دوش داریم و از ســوی دیگر شــاهد یکهتازیهای امپریالیســتی، انواع قدرتهای مداخلهگر در منطقــه و نیز یک پایگاه قدرتمند ارتجاع یعنی کشــورهای حاشــیه جنوبی خلیج فارس هســتیم که همچون منبعی دایمی بــرای صدور ارتجاع و انواع و اقسام جریانهای بنیادگرا از القاعده تا داعش در منطقه به شمار میروند افتادن به دام انواع ارتجاعهای بومی در برابر امپریالیســم خیلی هم عجیب نیست. به نظــر من، گام اول برونرفت از وضع موجود شــناخت مختصات جهان معاصر است. دنیای امروز با دنیای زمان جنگ سرد خیلی متفاوت است. نه بهاصطلاح اردوگاه سوسیالیسم وجود دارد که در مواردی پشتیبان جنبشهای رهاییبخش باشد و نه بورژوازی ملی محلی از اعراب دارد. نادیدهگرفتن این دو واقعیت مهم در سطح جهانی و در سطح ملی میتواند خطاهای جدی در تحلیل ایجاد کند. روزی از هراس اخوانالمســلمین از سیسی و نظامیان مصری حمایت کرد و روز دیگری در برابر القاعده به اسد متوسل شد. به هر تقدیر، در حضیض جنبشهای بهار عربی نومیدیها، اشــتباهات تحلیلی متعدد و اینســو و آنسو غلتیدنها مسائل دور از انتظاری هم نیست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.