تحليل امر بيش/ غير

Shargh - - انديشه - کریم میرزادهاهری

چیزی بیشتر از من در من؛ اولین مواجهه با و تجربه چنین حقیقتی را اغلب میتوان در کشف و تجربه میل جنسی و عملکردهایش شناسایی کرد. این کشف و تجربه از آنجا که یکی از حوزههای - و شاید تنها حوزه – پنهان نگاهداشتهشــده از سوی گفتمان والد برای کودک است، چیزی را بر من بلوغیابنده عیان میکند که تا پیش از آن نمیدانستهام؛ در من چیزی هســت بیشتر از من، مستور از من، که نمیدانستهام. میل جنسی مرا به ســوژهای دیگر و ناآشــنا بدل میکند، چنان که حتی با خودم نیز غریبه میشوم. ســوژه و بدنی که، حالا، میتواند دارای نیروهایی باشد غیرو نیز بیشاز آن ســوژه/بدن پیشــین. اما این «چیز بیشتر»، صرفاً یک «چیز» و ابژه نیســت که یکبار برای همیشــه رخ دهد یا به دست آید. همین «امر بیش/غیر» اســت که هم مرا بهســوی «دیگرشدگی» و هم سنخهای متکثر دیگرشدگی میکشــاند؛ اَشکال بودن. این دیگرشدگی برآمده از امر بیش/غیر، لزوما و تماما ســوبژکتیو نیســت که در اختیار و ارادی باشــد، بلکــه اتفاقا روزی یا شــبی، در جایــی حتی معمولی، مرا دچــار خودش میکنــد و آن زمان و مکان را نیز بــه زمان-مکانی متمایز فرامیبرد. امروزه نظام کالاییســاز کاپیتالیسم ایده درونبود امر بیش/غیر را، همچون هر ســاحت دیگری از وجود انســان، به صندوق ابزارهای خویش اضافه و به زبــان اقتصادی خویش ترجمهاش کرده اســت. سنخنماترین نمونه از چنین تســخیر و ترجمهای را میتوان در جایی مشــاهده کرد که به هــر کالایی کالای دیگری افزوده میشــود؛ چیزی غیرو معمولا بیش از آن کالای اصلی؛ شما یک عدد چیپس ساده نمکی میخرید، اما درون آن چیزی هســت که بهواسطه آن، با شرکت در یک قرعهکشی، شاید برنده یک خودرو شاسیبلند شوید. یا یک برنامه تلویزیونی را، در مقام کالا، مشــاهده )=مصرف( میکنید و میتوانید با شرکت در مســابقه پیامکیاش میلیونها تومان پول برنده شوید. یا اگر سهدست کتوشلوار بخرید یک کت اســپورت بهعنوان هدیه دریافت میکنید. بالای در ساختمان معبدوار چنین فروشگاههایی تابلویی با این کلمات نورانی میدرخشــد: «سهتا بخر، چهارتا ببر». به این ترتیب، امر بیش/غیر نهفقط به زبان کالا که به زبانی کمّی- عددی ترجمه میشود تا بتواند جان انســان را به نظام بازار پیوند زند. شما به سه فکر میکنید اما چهار را بهدســت میآورید؛ انگار واقعهای خارقالعاده، معجزهای، رخ داده است! چهرههای خَرَنده را اگر ببینیم به هنگام خروج از چنین معابدی، با چشــمهایی تابــان و چهرههایی خنــدان مواجه خواهیم شد؛ گویی رخدادی شــادیآفرین و ســعادتبخش را تجربه کردهاند. کاپیتالیســم پیوســته چنین چیزی را در گوش مردمان نه فریاد که نجوا میکند: «اگر خواهان امر غیر/بیش هســتی، بازار این خواســته را برای شما تحقق میبخشد؛ آری! «کافی است شما بخواهید».

آگامبن در جســتاری کوتاه، در پی بســط ایــدهای از والتر بنیامین، همبســتگی ضروری و ذاتی خوشــبختی را با جادو مــورد بحث قرار میدهــد. در افســانهها چنیــن روند و روایتــی را بســیار خواندهایم: فیالمثــل، مردی ماهیگیر و بینوا که هر روز به دریا میرفته و دســت خالی بازمیگشــته، روزی از روزها ماهی بزرگی صید میکند، شادمان بــه خانه بازمیگردد و وقتی شــکم ماهی را میشــکافد با مرواریدی درشت مواجه میشــود؛ او و خانوادهاش خوشبخت میشوند. چنین روایتهایی از نظر یک فرد مدرنیسمزده، خرافهباوری یا متافیزیکباوری انگاشته شده و بلادرنگ از حوزه دانش و تجربه کنار گذاشته میشود. اما آنچــه آگامبن در چنین متونــی میخواند معنــا و نیرویی دیگر را حاضــر میکند؛ ایمان به امر بیش/غیر و آن ژســتی کــه امر بالقوه را در دل امــر روزمره محافظت میکند. )ترکیــب زبانی «در دل» اگرچه در جمله قبلی در مقام اســتعاره بهکار رفته است، اما تمهیدی صرفا بلاغی نیســت، بلکه تبیینی است از رابطه توپولوژیک میان امر بالقوه/ امر کلی و امر روزمره/ امر جزئی که در افســانه یادشــده حقیقت خود را بازمیتاباند؛ مرواریدی «در دل» ماهی(. اگر نگرش مدرنیسمزده، که علم را جایگزینی برای تمامی گونههای دانایی میداند، چنین روایتی را خرافه و بیهوده میپندارد از درک- کییرکگاردی - مفهوم ایمان غافل است، چراکه ایمان با قســمی ابسوردیته پیوند دارد؛ ایمان، گسستن از معرفت هژمونیکِ دوران )دوکســاها( اســت و نامی بر چنان ژســتی. بهبیانی پدیدارشناسانه چنین ژستی درواقع شیوهای از درجهانبودگی و التفاتبههستی است که از خلال آن هستی، بهیکباره، چهرهای دیگر آشــکار میکند؛ چیزی بسابیش/ غیر. مواجهه با چنین چهرهای گرچه حالتی از شــعف و شادی را موجب میشــود، اما درعینحال بیگمان دربردارنده قســمی اضطراب و هراس نیز هست؛ به بیانی روانکاوانه تجربهای بهواقع تروماتیک.

پس کالا بحران و پارادوکسِ درونی خویش را برملا میکند، شکاف میخورد و این شــکافت خود را در هیئــت آن کالای افزوده به کالای اصلی تجســم میبخشــد؛ یکی میخواهید اما دو تا دریافت میکنید. این دو نیز میبایســت انقســام یابــد و جنونبارانه انبــوه گردد تا مگر پاســخی بر میلِ میل باشــد. ازآنجاکه کالا ماهیتا نمیتواند ارضاکننده میل/ آرزومندی انســان باشد، خود را اینچنین میآراید تا مگر همچون ابــژهای غایی و مطلوب در نظر آید؛ ولی میلِ میل ناشــی از امر بیش/ غیرِ درونماندگاری اســت که انســان را نه به خرنــده، که به حیوانی گشوده و استعلا میبخشد. در تجربه میل جنسی، انسان هستی ناتمام و ازجادررفته خود را تجربه میکند؛ تجربه چیزی بیشــتر از من در من. اما منطق میلِ معطوف به کالا منطقی اســت ماهیتا شکســتخورده و فسردهســاز، چراکه میل را، بههرحال، به یک ابژه بستهبندیشــده و ناممند مشــروط میکند. ازینرو، کالا بههیچنحــوی نمیتواند حاوی امکانی برای تجربه امربیش/ غیر، یا به بیانی دیگر، تجربه دینی باشد.

در امر بیش/ غیــر، چنانکه رفت، نیرویی تصادفی نیز حضور دارد که یکی از بردارهای برســازنده مفهوم رخــداد/ انقلاب و - به زبانی الهیأتی - معجزه است. نظام کاپیتالیسم این نیرو را نیز بهکار میگیرد تــا چرخهای آپاراتــوساش را چنان بچرخاند کــه گویی هماهنگ با هســتی انسانی است. قرعهکشــی - و آن چرخ بخت اسطورهگونش - همانا نمودی ســکولار از امر حادث و معجزهگون است. ظاهرا این همان تجربه رســتگاری و خوشــبختی اســت. اما منطق کاپیتالیسم هیــچگاه اجازه نمیدهد امر بیش/غیــر بیشبودگی و غیربودگیاش را بهتمامی عیان ســازد؛ پس بالقوگی در ترکیب زبانی «قدرت خرید» تحلیل میرود. قدرت توانی اســت بالفعلشده و متعین، صرفاً برای «انجــام کاری»، اما بالقوگی در عین حال تــوانِ «انجامندادن» و «نه» گفتن نیز هست. در چنین حالتی است که امر بیش/غیر میل را نهصرفاً بهشــکلی طولی و «بَعد»گرایانه، که بهشــیوهای عرضــی و اکنونی، «شدت» میبخشد؛ زمان برش میخورد، متراکم میشود و از ساختار تقویــم، همچون شــتری از دل کوه، بیرون میجهــد. با توقف منطق کاپیتالیستی میل، امر بیش/غیر از حصار کالا و بازار و البته «کار» la-( bour) و کار-گری رها میشــود تا بیآنکه اینگونه کار کند در «حال» کنشی ناب باشد؛ وهله هنر، بازی و عشق.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.