ریاض بمطهه رنياددلر گیفتلوگوبا ض« شعرق»، ا فز،داتژیست بشره خنگرتیندن ت سينلاسفرحرامزپدم یهگویادست

Shargh - - جهان -

عبدالرحمن فتحالهی: ســرانجام هواپیمای دونالد ترامــپ ، رئیسجمهوری آمریکا، در ساعت 9:45 شنبه بیستم می به وقت محلی عربستان وارد فرودگاه بینالمللی ملکخالد ریاض شــد تا رسما اولین سفر خارجی ترامپ کلید بخورد. اولین سفر خارجی ترامپ به خاورمیانه و شروع آن از کشور عربستان را نباید جدا از سیاستهای داخلی ترامپ دانست. شاید در نظر اول ترامپ با نگاه اقتصادی و بازرگانیای که نسبت به سیاست خارجی آمریکا در منطقه بحرانخیز خاورمیانه دارد، ســعی دارد از هر فرصتی برای معامله و کسب منافع اقتصادی و سیاسی بلندمدت اســتفاده کند و با توجه به حجم بالای انباشت ذخایر ارزی کشورهای عربی منطقه و وجود بحرانهای تروریســتی و سیاسی در بین کشورهای عربی، از این فرصت برای جــذب این منابع ارزی به منظور بازســازی اقتصاد آمریکا و بالابردن رشــد اقتصادی و ایجاد اشتغال اســتفاده کند اما قطعا این تحرکات اقتصادی در مناســبات دیپلماتیک را بایــد فراتر از قالب اقتصــادی دید. اما تحلیل ســفر ترامپ به منطقه خاورمیانه و بررسی اقدامات و فعالیتهای او در این سفر120ساعته، موضوع گفتوگویی است با دکتر مهدی مطهرنیا، تحلیلگر، کارشناس و پژوهشگر ارشد روابط بینالملل که در ادامه میخوانید:

با توجه به نظریه «هارتلند» هالفورد مکیندر و شــرح شما از این نظریه که ناظر بر ســه حوزه «هارتلند نو»، «نوهارتلند» و «هارتلند علیا» است، منطقه آسیای جنوب شرقی به استراتژیکترین منطقه جهانی میل میکند، اما آیا سفر ترامپ، آنهم در اولین سفر خارجی خود که در عرف دیپلماتیک نشاندهنده اولویت سیاســت خارجی یک رئیسجمهور و آن کشور است، حاکی از نقض این نظریه اســت یا اینکه میتوان آن را یک سیاســت «گامبهگام» در سایه مفهوم «اولیت و اولویت» دیپلماتیک، برای نزدیکی به هارتلند علیا و محاصره چین در آسیای جنوب شرقی دانست؟

ما اگر درک درســتی از واژه «اولیت و اولویت» در سیاســت خارجی نداشته باشیم، یقینا در ارزیابی عملکرد دیپلماتیک ایالات متحده آمریکا با چالش روبهرو میشویم؛ «اولیت» ضرورتهای گریزناپذیر رسیدن به «اولویتها»ست. اولویت سیاســت خارجی واشــنگتن چه در دوره جورج بوش اول، چه در دوره جورج بــوش دوم، چــه در دوره باراک اوباما و چــه در دوران ترامپ باز هم حرکت به سوی آسیای جنوب شرقی و چین است اما رسیدن به این «اولویت» ضرورتهای خاصــی را طلب میکنــد؛ چه تحت عنوان «اولویتهای اســتراتژیک» و چه با عنوان «اولویتهای تاکتیکی» که یکی از ســطوح اولیت حضور واشــنگتن در «هاتلند نو» و سپس گذار منطقی از «نوهارتلند» به «هارتلند علیا» است. بنابراین در مرحله نخست هارتلند نو یا همان منطقه خاورمیانه عربی هدفگذاری شده است. از این جهت است که ما شاهد حضور نیروهای آمریکایی در حجم وسیعی در منطقه خاورمیانه هســتیم که حتی تا مناطقی از «نوهارتلند» (افغانستان و پاکســتان( را هم شامل میشود؛ بنابراین ایالات متحده آمریکا بهخوبی میداند اگر نتوانــد در ارتباط با کل ژئوپلیتیک منطقه، ژنوم ژئواســتراتژیک نوهارتلند را نادیده بگیرد، نخواهد توانســت به ســمت هارتلند علیا با اطمینان دســت به انتقال قدرت بزند. بنابراین واشــنگتن در گامی جدی به بهانه 11 ســپتامبر وارد منطقه نوهارتلند شــده و میبینیم در اولین گام ورودش وارد افغانستان یعنی ضعیفترین نقطه کمربند هارتلند بزرگ میشــود و سپس تلاش دارد با ایجاد یک اطمینان معنادار در هارتلند نو )خاورمیانه( ســپس وارد نوهارتلند شــود و با تعیینتکلیف ایران بهعنوان یک ســد و عنصر مقاوم در مقابل تحرکات ایالات متحده آمریکا هارتلند علیا را در حد کمال برســاند. اوباما خاورمیانه عربی را در مرکز ثقل قدرت قرار داد و با کاهش جایگاه اسرائیل در میان شرکای حیاتی خود و نقل مکان از «شرکای حیاتی» به «شرکای کلیدی» تا حدودی توازن را در میان اعراب و اسرائیلیها به وجود آورد. این اقداماتی که از سوی اوباما و اکنون ترامپ در عربســتان پی گرفته میشود، تلاشی است برای عبور از هارتلند نو. همچنین تلاشی است برای محاصره نوهارتلند، پس تمام این تحرکات ترامپ گذار از «لایه اول اولیت استراتژیک» واشنگتن یعنی هارتلند نو به «لایه دوم» یعنی نوهارتلند و ســپس بسیج امکانات معطوف به رودررویی با تهران است. پس این اولیتها ضرورتهای گریزناپذیر محاصره آســیای جنوب شــرقی با مرکزیت پکن است. بنابراین در دهه گذشــته ما سه گام اساســی را برای این گذار که حتی میتواند انتقال مســتقیم قدرت باشــد، از سوی واشــنگتن دیدیم؛ اول، ایجاد ناامنی در منطقه هارتلند نــو و نوهارتلند در زمان بــوش؛ دوم دو توازن ضعیف در میان تهران و ریاض در زمان اوباما و اکنون هم مدیریت نسبی در منطقه هارتلند نو در راستاي این استراتژی اساسی سیاست خارجی واشنگتن است؛ پس کل این نکات حاکی از برنامه گامبهگام نیل به هارتلند علیا است.

آیا باید این ســفر را در راســتای مفهوم «پارادایم آشــوب»، جدیتر و برنامهریزیشده دانست یا آن را در سطح یک سفر با رویکرد صرف اقتصادی تقلیل داد؟

اول اینکــه دولت ترامپ نه با تکیه بر شــخص ترامــپ، بلکه اتاقهای فکر نئومحافظهکاران و تئوریهای برخاسته از این جریان عمل میکند. پارادایم ناشی از «نظریه آشوب» هم با تکیه بر گزاره «نظم در بینظمی» و از یک سو، با اجرای دکترین «بازیگر دیوانه » ناشی از نظریه هنری کیسینجر در حوزه رفتارهای سیاسی بر عملکرد امروز ترامپ حاکم اســت. پس چندان با بیبرنامگی ترامپ موافق نیســتم چراکه ترامپ یک بازیگر بینظم در یک نظریه معطوف به بینظمی از نظر پارادایم آشــوب است و در ســایه این مفهوم بهخوبی روشن است او اولین رئیسجمهور ایالات متحده است که توانست 11٠ میلیارد دلار اسلحه به ریاض بفروشــد و درعینحال اولین رئیسجمهوری است که پس از ریاض مستقیم به تلآویو میرود و درعینحال باز هم او اولین کسی است که در کنار دیوار «ندبه» قــرار میگیرد. پس میتوان گفت او درعینحالی که خود را یک سیاســتمدار بینظم نشــان میدهد، بازیگر یک برنامه دقیق و برنامهریزیشــده است که به دنبال یک نظم معنادار است که اگر در تهران هم رئیسجمهوری میانهرو با این درصد از آرا به قدرت نمیرسید، بدون شک به شکل سریع ترامپ سعی میکرد یک اجماع بینالمللی علیه تهران را مانند دوره اوباما فعال کند.

آیا بحث ایرانهراســی که نقطه غالب اولین ســفر خارجی ترامپ بود، ابزاری برای فروش سلاح است یا شکستن دیوار حائل )تهران( بین هارتلند نو و نوهارتلند برای محاصره هارتلند علیا؟ و سؤال دیگر اینجاست که در چتر «پارادایم آشوب »، اســتفاده از ابزار ایرانهراسی تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟

پاسخ به این پرسش مهم شما ابعاد گوناگونی را میطلبد. در مرحله نخست چنانکه گفتم، تهران چالشــی جدی برای «اولیت اســتراتژیک» ایالات متحده آمریکاست؛ چالشی که در مرکز ثقل اولیتها قرار میگیرد بنابراین اگر واشنگتن نتواند مســئله خود را با تهران حل کند، نمیتواند بــا اطمینان به هارتلند علیا وارد شــود. بنابراین چنین اقدامی، یک اقدام استراتژیک ژئوپلیتیکی است و برای واشــنگتن این یک ضرورت اســت. آمریکا دیگر نیازی به نفت خاورمیانه ندارد چراکه دیگر اساســا نفت یک کالای استراتژیک نیســت که بخواهد برای تسلط بر چاههای نفــت خاورمیانه هزینههای هنگفتی دهد؛ آنچه خاورمیانه را برای واشنگتن جذاب میکند ضرورتهای ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی است. آمریکا برای تســلط بر این منطقــه و گرفتن گلوگاههای اســتراتژیک که تنگی نفس را برای رقبایش ایجاد کند، وارد عمل شــده اســت و درعینحال در دوران ترامپ آشکارا در سیاستی کاملا متفاوت با رؤسایجمهور پیشین هزینههای هنگفت این سیاست را از متحدان خود در منطقه میگیرد؛ بیش از ‪4 ٠٠‬ میلیارد دلار قرارداد با ریاض فقط امضای یک قرارداد بزرگ برای ساماندادن به اقتصاد داخلی آمریکا نیست، بلکه ایجادکننده زمینههایی برای جذب پولهای بادآورده نفتی است تا در گام اول بحران اقتصادی داخلی را حل کند و در گام بعد با ایجاد ایرانهراسی، زمینههای فشار به تهران را در موقعیتی فراهم آورد.

ایرانهراســی از یکسو ناشــی از فراروایتسازی رســانههای ایالات متحده آمریکا و رســانههای همسو با آنان است؛ اما از سوی دیگر این نکته مهم را باید گفت که این مسئله میتواند ناشی از رفتار برخی از تندروها و برخی افراد، احزاب و جریانهای رادیکال داخلی کشور باشــد که قطعا نمیتوان آن را کتمان کرد. به هر تقدیر ما در تهران شــاهد بودیم برخی به سفارتخانهها حمله میکنند و بهسهولت از نابودی و مرگ سران کشورهای اسلامی- عربی و فتح پایتختهای آنان سخن میگویند که میتواند خود تشدیدکننده مسئله ایرانهراسی باشد. اما در بستر این نکات مطرحشده چالش اساسی در مسئله ایرانهراسی فقدان درک درســت از تئوریهای جدید جنگهای نوین است؛ آنچه در دو دهه اخیر مطرح اســت و بهعنوان یک شاهکلید در مسائل نظامی یاد میشود، «تئوری جنگهای نامتقارن » است و این در حالی است که واشنگتن از قبل حمله به بغداد و سقوط صدام، نه از تئوری جنگ نامتقارن که از تئوری «جنگ نامتعادل» اســتفاده کرده اســت و اکنون در مرحله دوم به دنبال یک عملیات بسیار برنامهریزیشده برای «دشمن» است که دشمن ضعیف را بســیار قدرتمند، هراسناکتر و درعینحال تهدیدکنندهتر نشان دهد.

اما در سایه پارادایم آشوب، «تئوری خرید برای استفاده» مطرح میشود که این تئوری ناظر و شــارح بر این اســت که هیچ سلاحی خریده نمیشود، مگر اینکه روزی از آن اســتفاده شود اما با نگاهی به این قراردادهای کلان و این حجم از سلاح که 70 درصد شاکله این سلاحها «هجومی» و درعینحال پیشرفه بوده، این نکته مطرح میشود که این سلاحها نه در اشل جنگ یمن، نه در اشــل حمایت از گروههای تروریستی و جنگ سوریه و نه حتی در اشل خود عربستان به دلیل فقدان دانش استفاده از آنان، جای نمیگیرد. آیا این حجم از سلاح باعث ایجاد تئوری «معمای امنیت» در خود ریاض نمیشود و در ســایه تئوری خرید برای مصرف، این حجم از سلاح پیشرفته و هجومی برای یک جنگ بزرگ از سوی خود آمریکا در قالب قراردادهای تسلیحاتی به ریاض منتقل شده است؟

آنچه ما در عربستان شاهد آن هستیم این است که ریاض در حوزه «عقلانیت ابزاری» ایالات متحده آمریکا برای تفاهم با ایران قرار دارد. در راستای گفتههای شما واشنگتن بهخوبی میداند ریاض توانایی بهرهبرداری و استفاده از این حجم از سلاحهای پیشــرفته را ندارد بنابراین این حجم از سلاح با پول خود عربستان در ریاض انباشته خواهد شد که در موقع مقتضی خود با هزینه بسیار کم ایالات متحده آمریکا بتواند همان حرکتی که بوش پسر ضد صدام انجام داد، در منطقه هم پیاده کند؛ یعنی با بزرگنمایی قدرت ایران و تهدید امنیت منطقهای و امنیت بینالملل از ســوی تهران، خود را بــرای جنگ بزرگ آماده کند. قطعا در مرحله بعد این خود واشنگتن است که وارد عرصه جنگ خواهد شد و بار دیگر منطقه

ترامپ، اولین رئیسجمهوری است که از ریاض مستقیم به تلآویو میرود و درعینحال باز هم او اولین کسی است که در کنار دیوار «ندبه» قرار میگیرد؛ پس میتوان گفت او درعینحالی که خود را یک سیاستمدار بینظم نشان میدهد، بازیگر یک برنامه دقیق و برنامهریزیشده است که به دنبال یک نظم معنادار است

ملتهب خاورمیانه را به «آشــوب بزرگ» یا حتی میتــوان گفت به «بزرگترین آشوب» خواهند کشاند بنابراین در فراسوی این دیدگاه یکی از سناریوها، سناریوی «برخورد بزرگ» یا «جنگ بزرگ» در خاورمیانه و هارتلند نو است. پس در راستای تمام این نکات مطرحشده باید بدانیم و من هم بسیار زیاد بر آن تأکید میکنم که «واشــنگتن نمیخواهد یک گلوله به سمت تهران شلیک کند» چراکه بهخوبی میداند شلیک یک گلوله به سمت تهران هزینههای بسیار زیادی برای واشنگتن در پی دارد. اما تهران در جهان استراتژیک ایالات متحده آمریکا و گذر به سمت هارتلند علیا از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است. تهران میتواند برای آمریکا در حکــم ژاپن 1945 میلادی باشــد چراکه آمریکا برای اینکــه ژاپن را در جنگ جهانی دوم در استراتژی آن جنگ مغلوب خود کند در استفاده از بمب اتم دریغ نکرد. اکنون چه تضمینی وجود دارد که تهران اکنون همان نقش ژاپن در آسیای جنوب شرقی در میانه قرن بیستم را ایفا نکند.

مضاف بر این نکات که در زیر چتر پارادایم آشــوب و مسئله ایرانهراسی قرار گرفــت، ایجاد یک «ناتوی عربی » دیگر مســئلهای بــود که در رویکرد ماکیاولیستی اعراب به دنبال آن بودند. سؤال اینجاست که آیا حضور 37 نفر از سران کشورهای اسلامی و عربی در کنفرانس ریاض به معنای تشکیل ناتوی عربی است و اساسا آیا چنین مسئلهای میتواند شکل بگیرد؟

در منظر نخســت حضور قریب به 4٠ نفر از سران کشورهای اسلامی و عربی با حضور ترامپ اگرچه نمایشــی از قدرت اســت، اما نمیتواند دلیل کاملی بر شــکلگیری یک ائتلاف به نام ناتوی عربی باشد چراکه خود کشورهای عربی و بالاتر از آن کشورهای اسلامی در میان خود با چالشهای اساسی روبهرو هستند که این چالشها بســیار جدی اســت. تنها نکتهای که میتواند اکنون رشد کند، گســترش ایرانهراسی است. نکته بســیار مهم اینجاست که باید تهران مراقب ادبیات دیپلماتیک خود باشــد یعنی تهران ادبیاتــی را برنگزیند که از آن بتواند در راســتای اجماعسازی در قالب ناتوی عربی اســتفاده کند که با وجود دولت معتدل، شــبهاصلاحطلب و میانهروی حســن روحانی این مسئله تا حدی رنگ میبازد. دوم اینکه ناتوی عربی که شــما هم به آن اشــاره کردید چه بخواهیم و چه نخواهیم یک واقعیت اســت درحالیکه خود ناتو در پایتخت چند کشــور عربی اتاقهای فکری برای خود دایر کرده اســت و این اتاقهای فکر به صورت کامــلا جدی برنامهای را برای تشــکیل ناتوی عربی دارنــد و گامهایی را در این زمینــه برداشــتهاند. این ناتوی عربــی در پی بازتعریف یک قوه اســتراتژیک در خاورمیانه اســت و این برنامــه را در چارچوب تهدید ایــران پیش میبرد. پس تهران هرچه اصطکاک بیشتر و ورود بیشتری در جنگ نیابتی داشته باشد، قطعا مسئله ایرانهراسی در جنگ رسانهای و عملیات روانی با سهولت و درعینحال ســرعت بیشــتری انجام میپذیرد و این راه را برای تشکیل ناتوی عربی هموارتر میکند. سوم اینکه بسیاری از کشورهای عربی در درون خود با چالشهای زیادی روبهرو هستند که میتواند دولتهای آنان را با مشکلات امنیتی جدی از طریق اعتراضات گســترده سیاســی مردم روبهرو کند پس با ایرانهراسی، زمینههای انحراف افکار عمومی مردم این کشورها از اعتراضات خود را ایجاد میکنند و این کشورها بهراحتی میتوانند از رفتارهای تهران استفادههای سوء را برای تحکیم قدرت درونی خود ببرند.

اما کنفرانس 37 نفر از سران کشورهای اسلامی- عربی با حضور ترامپ در ریاض حاوی یک نکته بسیار مهم بود و آن نکته همسویی و همراهی برخی از کشورهای همپیمان استراتژیک تهران مانند بغداد در مسئله ایرانهراسی بود، بهگونهای که حیدر العبادی در جایگاه نماینده عراق در این کنفرانس، اظهاراتی برخلاف پارادایم ایرانهراسی در آن جلسه ایراد نکرد. آیا بهواسطه این نکته مهم تهران نباید در روابط خارجی و مناسبات دیپلماتیک خود با همپیمانانش دست به نه یک دکترین، بلکه دکترینال در بازبینی و بازنگری بزند؟

هیچکدام از کشــورهای عربی و همسایه و حتی کشورهایی که در فرامنطقه مدعی اتحاد اســتراتژیک با تهران هستند؛ از جمله مســکو، به تهران بهعنوان متحد اســتراتژیک خــود در چارچوب نظام جمهوری اســلامی نگاه نمیکنند، بلکــه بهصورت تاکتیکی و برای گرفتن امتیــاز در ابعاد منطقهای و بینالمللی از ایــران در تقابل با ایالات متحده اســتفاده میکنند. پــس تهران در چارچوب جمهوری اســلامی در حکم برگ امتیازگیری از سوی پکن، مسکو، عراق، سوریه و... عمــل میکند و ازهمینرو این بازیگران خود را متحد اســتراتژیک تهران در ابعاد منطقهای و فرامنطقهای نشــان میدهند اما دقیقــا در خلاف این نقش، در بزنگاههای تاریخی اگر قرار باشــد فقط و فقط بین تهران یا واشنگتن یکی را انتخاب کنند، قطعا آن طرفی که انتخاب نخواهد شد، تهران است. بنابراین ایران نمیتواند و عاقلانه هم نیســت که در قالب صددرصدی و در سطح استراتژیک بــه این بازیگران اعتماد کند، بلکه در یــک چارچوب محافظهکارانه تهران باید تلاش کند زمینههای ایجاد یک پیوند معنادار واقعی را میان خود و این بازیگران ایجــاد کند بهگونهای که ایــن بازیگران نتوانند تهــران را در بزنگاههای تاریخی نادیده بگیرنــد و با نادیدهگرفتن تهران هزینههای بســیار گزافی بر آنان تحمیل شــود. این مسئله با توجه به نقش، جایگاه و امکانات تهران در حوزه منطقهای و بینالمللی کار ســادهای هم نیست اما با بالابردن هوش دیپلماتیک که در این دولت شاهد آن بودیم، شدنی است.

اما اوباما در راستای استراتژی روابط دیپلماتیک خود چنانکه مطرح شد، خاورمیانه عربی را در مرکز ثقل قدرت قرار داد و با کاهش جایگاه اسرائیل در میان شرکای حیاتی خود و نقل مکان از «شرکای حیاتی » به «شرکای کلیدی » تا حدودی توازن احترام را میان اعراب و اسرائیلیها بهوجود آورد. اما آیا این اســتراتژی سیاسی در دولت ترامپ هم برای نیل به هارتلند علیا وجود دارد یا اینکه اولین ســفر ترامپ به تلآویو را باید فقط در سطح یک دیدار اولیه سران دانست؟ و اساسا آیا ترامپ برای حل مناقشه اسرائیل و فلسطینیها برنامهای را دارد؟

ترامپ در مســئله اسرائیل و فلســطین از همان نظم در بینظمی و بازیگر دیوانه استفاده میکند. من بر این باورم دیگر اسرائیل برای ایالات متحده آمریکا شکل حیاتی ندارد. از سال ٢٠٠٣ میلادی به بعد در ادبیات امنیتی ایالات متحده آمریکا این مســئله کلید خورده است البته نه به این معنا که دیگر اسرائیل برای واشــنگتن اهمیت راهبردی ندارد، بلکه تأکید من این اســت که آمریکاییها به تقلیل نقش تلآویو روی آوردهاند. ببینید واشنگتن شرکای خود را در سه سطح تعریف میکند؛ ســطح «حیاتی»، «کلیدی» و «مهم»؛ پس با این دید آمریکا در قرن بیستم تلآویو را شریک حیاتی خود میدانست ولی در آستانه قرن ٢1 و بعد از آن با تغییر و تحولات شدید منطقه خاورمیانه که ناشی از حضور مستقیم خود واشنگتن بود، اسرائیل به جایگاه شریک کلیدی تنزل یافت؛ شریک کلیدی که اگر مسئله خود را با اعراب حل نکند بهصورت یک انرژی سکون در روابط بینالملل برای ایالات متحده آمریکا تعریف میشود و این برای واشنگتن قابل قبول نیست چراکه همواره واشــنگتن سعی دارد خود را از این ســکون و رکود خلاص کند و بهتریــن فرصت برای واشــنگتن در این مقوله خود ترامپ اســت؛ ترامپی که ادبیاتی شــبیه به تلآویو را برای خود برگزیده و بهظاهر برای اسرائیلیها کلاه از سر بر میدارد اما تلاشی هم برای حل مناقشه دیرینه اعراب و اسرائیل در مدت زمامداری خود دارد تا این سکون و کاهشدهنده سرعت انتقال قدرت از هارتلند نو به نوهارتلند و هارتلند علیا برداشته شود. این مسئله در دوره اوباما کلید خورد و حال اینکه ترامپ تا چه اندازه بتواند موفق عمل کند، مســئله دیگری اســت اما قطعا این اراده در زیر لایههای هیئت حاکمه واشــنگتن در دوره ترامپ دیده میشود و اگر ترامپ بتواند مسئله اعراب و اسرائیل را حل کند، در چنین شرایطی پیشبردن طرح دو دولت و اعطای امتیازهایی به دو ســوی اعراب فلســطینی و اســرائیل بیشتر خواهد شــد چراکه ترامپ یک متخصص در معامله است و مناقشــه اعراب و اســرائیل را به عنوان یك معامله میبیند و براساس هزینه و فایده با کمترین هزینه سعی در بیشترین فایده را دارد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.