گریز از انزوای شعر

Shargh - - سياست -

خب طبیعتا اگر زماني که نوجوان بودم و این امکاناتی که الان هست، وجود داشت، حتما از همان موقع میرفتم سمت موسیقی و سینما. یک ســالهایی بود در دهه 40 که احمد شاملو شبهای شعر گذاشته بود، شبهای شعر خوشه و جمعیت زیادی را از تمام ایران جذب کرده بود. خب الان دیگر شعر در آن جایگاه نیست. آن زمان هم جایگاه موسیقی و سینما مثل شعر نبود اما امروز این دو )موسیقی و سینما( جایگاه بقیه را گرفتهاند. بنابراین شــما ميپرســید چه خلأیی وجود داشت، این خلأ در زندگی من نبود، در بیقابلیتی شــعر نبــود، در واقعیت جهان امروز است. به قول پستمدرنها، جهان دارد همزمان میشود. این همزمانی را شــعر پاسخگو نیست. یعنی چه؟ یعنی شما الان در تلگرام به عنوان یک رســانه دنیای امروز نگاه میکنید و در ویدئویی میبینید که همســر آقای ترامپ، دســت او را پس زده، و جز شــما میلیاردها نفر در سراسر دنیا همزمان این تصویر را دیدهاند. این همزمانی خاصیت تصویر است. شعر این توانایی را ندارد. سؤال شما بسیار سؤال دقیق، درست و زیبا بود. این عصر، عصر همزمانی اســت، بنابراین وقتــی نیرو و انرژیات را برای بیان درونیاتت میگذاری، بهتر است برای چیزی بگذاری که در درون این همزمانی جا داشته باشد.

پس میتوان از اظهارنظر شما نتیجه گرفت که دوره فراگیری شعر تمام شده است؟

یکجوری بله. من در خیلی از کنگرههای جهانی شعر شرکت داشتم. در فرانســه با آدونیس و خیلی شاعران مطرح دنیا، شب شعر داشتیم در کوچهها. من از برگزارکنندهها ســؤال کرده بودم که چرا این شعرخوانی را در کوچههــا گذاشــتید؟ ایدهای زیبــا، جالب و جذاب بــود. ما در کنار اقیانــوس، کنار رودخانهها، در خیابانها و... مینشســتیم و برای عابران شعر میخواندیم. مسئول کنگره در پاسخ به من گفت میخواهیم مردم را با شــعر آشتی دهیم و من تعجب میکردم که یک آدم فرانسوی دارد این حرف را میزند، برای اینکه تصورم این بود که مردم لااقل در فرانسه که با شعر قهر نیستند. منتها بعدتر پی بردم که مردم با شعر قهر نیستند منتها شــعر دیگر جلوی صحنه نیســت. در دنیای امروز شــعر، در کنار موسیقی و ترانه شنیده میشود. چندی پیش پینکفلوید ترانهای خواند برای مهاجران و پناهندگان. خب اگر این یک شعر بود که فقط توی کتاب منتشر میشد، چند نفر آن را میخواندند؟ اما وقتی با موسیقی همراه شد چند نفر در سراسر جهان آن شعر را شنیدند؟ تأکید میکنم اینها به معنی بیقابلیتی و بیحرمتی شعر نیست و اصلا این فراگیری، جزء وظایف شعر و کارکردهای شعر نیست، جزء کارکردهای موسیقی و سینما است. یکی از عواملی که من بعد از 60 ســالگی آمدم و ترانه خواندم که البته ادامه ندادم و بعید است که ادامه هم دهم چون به سمت سینما کشیده شدم، همین نگرش من به مقوله شعر، سینما و موسیقی بود.

حالا که مدتی اســت بازیگری و ســینما برایتان جدی شده، این مشغله تازه بر فعالیت شاعریتان سایه نینداخته است؟

این هم ســؤال جالبی است. نه، مطلقا. شعر دیگر جزئی از من شده است. شعر در درون آدمی سه دوره طی میکند. یک دوره ابتدایی است که هنوز دارد آدم را آزمایش میکند. خب این مرحله زود میگذرد. یک دوره یافتن زبان و پیچیدگی و... از این مرحله هم بگذری، اگر کارت تداوم پیدا کند و به آن مرحله سوم برسی، دیگر شعر جزئی از تو میشود و مثل حرفزدن و سایر روزمرههایت میشود. یعنی من تقریبا هر روز و هر شب شعر میگویم. که البته همه آنها خوب نیست. بعضیها را کار میکنم و بعضیها را پاره میکنم. شــعر جزئی از من اســت، جزئی از تأملات و زندگی من. یعنی شــما وقتی یک کلمــه را میگویید، آن کلمه در ذهن من تبدیل به شعر میشود. چند روز قبل با آقای عباس مخبر در شهرک محل سکونتمان قدم میزدیم، یک درخت کهنسالی بود که از پایینش چند تا جوانــه درآمده بود. رو به آقای مخبر گفتــم نوهگان این درخت را ببینید! دیدن این جوانهها به شــکل نوههای آن درخت کهنســال، از ذهنیت شــعری من میآید. میخواهم بگویم شعر بخشی از نگرش و زندگی من شــده است. تلاشی برای شعرگفتن نمیکنم؛ اگرچه همیشه نمیتوان شــعر گفت. اما شــعر با وجود من ممزوج شــده است، برای همین هم امروز دیگر شعر برای من خصوصیتر از گذشته است و هیچ علاقهای ندارم که کتابی تازه چاپ کنم. اشعارم را دارم برای خودم جمع میکنم و نگه میدارم.

همکاری با آقای علیقلیان «فلامینگوی شماره 13» چطور بود؟

اساســا همکاری با آقای علیقلیان مســبب علاقه من به سینما شد. به خاطر شخصیت ایشان. ایشــان مهندس هواپیما هستند، علاقهشان به شــعر و مناعت طبعشان مرا دلبسته ســینما کرد. تنها ترسم از ورود به سینما این بود که با یکســری آدمهای ناخوشایند مواجه شوم، ولی خوشبختانه با یکسری آدمهای بسیار خوشایند مواجه شدم و همانها باعث شدند تا من علاقهمند به سینما شوم.

حالا که دیگر چهار تجربه ســینمایی در کارنامه خــود دارید و با بازیگرانی نظیر گلاب آدینه و رضا کیانیان همبازی شــدید و میتوان گفت سینما برای شما جدی است، خودتان را جزئی از فضای سینمای ایران میدانید؟

خودم را جزئی از سینما نمیدانم، خودم را هنرجوی سینما میدانم، کسی که در حال مطالعه سینماست و علاقه دارد شناخت بیشتری پیدا کند. حداقل دو، ســه ماه در میان یک فیلمنامه میخوانم و معمولا هم فیلمنامههــا را قبول نکردم، برای اینکه شــاید برای کس دیگری خوب باشــد، اما برای من خوب نبوده چون چیزی که خیلی در درجهاول مهم است، تأملاتی است که در یک اثر هنری جریان دارد. برایم خیلی اهمیت دارد که شــخصیتپردازیها و فضاســازیها و پیوند کار چگونه است. اگر آن تأملات و تم فیلم مورد قبولم باشــد، با کارگردان و نویسنده وارد گفتوگو میشوم. موقع فیلم دیگر هیچ بحثی با کارگردان ندارم، حتی پشت مانیتور هم نمیروم، اما قبل از شروع، اگر از سناریویی خوشم بیاید، خیلی دقیق با کارگردان و نویسندهاش گفتوگو میکنم. میتوانم بگویم سینما برایم یک مقوله بسیار جدی است مثل شعر.

یعنی شعر و سینما همپای همدیگر؟

بله، یعنی درحالحاضر چنین است. امروز که فیلمهای تاریخ سینما را نگاه میکنم، یکجور دیگری نگاه میکنم نسبت به 10 سال پیش. مثلا فیلم «کابوی نیمهشــب» را بارها دیده بودم، امــا الان که نگاه میکنم، به ظرایف، دقایق و جزئیاتش نگاه میکنم، بیشــتر دقت میکنم و برایم خیلی جذابتر اســت. این را هم بگویم کــه همه کارها را برای رضایت خاطر خودم انجام میدهم و اگر به خاطر رضایت خاطر خودم نباشــد، به ســمت هیچکدام اینها نمیروم. یعنی همانقدر که در شهرک محل ســکونتم، غروبها از تماشــای نوری که بر برگها میافتد و این برگها در نــور تکان میخورند و برق میزنند لذت میبرم و برایم جلوه زندهای دارنــد و با آنها احســاس پیوند میکنم و برایم جــذاب و زندگیبخش هستند، به همین نسبت هنری را هم دوست دارم که برایم اینگونه باشد و با من چنین کاری کند. اطمینان خاطرم هم از همینجا میآید که دنبال جذابیتهای پنهان در کارها هستم و امیدوارم که در ادامه راه هم، کارها خوب پیش برود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.