گرينوف-3

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

دم غروب بود. آفتاب ديگر زوری نداشــت. سايه سنگرها روی زمين كشــيده میشد و ته خاكريز گم میشد. خيلیها زده بودند بيرون و روی گرده خاكريز و ســنگرها نشسته بودند و چای میخوردند. گهگاه دشمن خمپارهای میانداخت و توی فاصله نهچندان دوری منفجر میشد.

حســن جعبه مهماتی آورد و روی آن نشســت و گفت: «پر فشــنگ گرينوف اســت». مهدی اربابی گفت : «منفجر شود مثل موشک میروی آسمان». هر ســه خنديدند. سجاد گفت: «يک قطار فشنگ بده حال اين عراقیها را جــا بياوريم». مهدی اربابی گفت: «بیخيال شــو، يک قطار فشــنگ میزنی، صد تا خمپاره میريزند سرمان. توی خنكی عصر داريم حال میكنيم، مرض داری مگر...» سجاد خودش را ول كرد روی خاكريز و گفت: «راســت میگی بابا، خســته شــديم از بس تق و توق كرديم.» چايش را هورت كشيد و به روبهرو كه دشت بود و در انتهای آن ماشينی توی جاده خاكــی بالا و پايين میرفت زل زد و گفت: «ماشــين گروهان ماســت ؟». حســن گفت : »آره، رانندهاش حســين اختياری است. حتما دارد وســايل میآورد، خط». مهدی اربابی گفت: «آدم آشغالی است.» حســن گفت : «بچه خوبيه خيلی باحاله ». سجاد گفت : «بالاخره آشغال اســت يا باحال؟». هر دو با هم حرفشــان را تكرار كردنــد. بعد مهدی اربابی گفت: «اين خپل از آدمها چيزی ســرش نمیشود». حسن گفت: «منظــورت منم؟» مهدی اربابی گفت: «مگر غيــر از تو خپلی هم اينجا هست؟». حســن از جايش بلند شــد و رفت طرف مهدی اربابی. قصد دعوا نداشت، میخواســت با او كلنجار برود و پشتش را به خاک بمالد. با هم سرشاخ شدند. سجاد ليوان چايش را پر كرد و گفت: «فيلم شروع شد». مهدی اربابی جستی زد و رفت زير يک خم حسن را گرفت و كشيد، اما نمیتوانســت پای حريف را بالا بياورد. حســن دســتش را دور كمر و شــكم مهدی اربابی حلقه كــرد و او را از جا كند و برد بالای ســرش. مهــدی اربابی همانطور كه به شــوخی فحش مــیداد گفت: «مردی بگذارم زمين تا حالت را جا بياورم ». ســجاد يک نگاهش به ماشــين بود كه توی ســرازيری پايين میرفت و يک چشمش به كلكل مهدی اربابی و حسن. حســن، مهدی اربابی را پرت كرد روی خاكريز و گفت: «بيا اينم پايين ». مهدی اربابی شــاكی شد و گفت : «اينجوری است ديگر، حالت را جا میآورم.» پريد داخل ســنگر و گرينوف را آورد. قطار فشــنگ توی آن گذاشت و گفت: «اشــهدت را بخوان». بعد گرفت طرفش. حسن گفت: «شوخی نكن، تفنگ را بگذار كنار...». سجاد نگاهش به ماشين بود كه از گودال بيرون آمده بود و بازمانده نور خورشــيد در افق روی آن منعكس میشــد و برق میزد. حســن خودش را پرت كرد پشــت سجاد و گفت: «حالا جرئت داری بزن». ســجاد گفت: «عجب نامردی است اين حسن، پس معلوم شــد حق با مهدی اربابی است...» هر دو بهتزده سجاد را نــگاه كردند و رد نگاهش را گرفتند. مهدی اربابی گفت: «ســوزنش گير كرده !». حسن يواشكی از پشت سجاد آمد بيرون و رفت طرف كتری چای و برای خودش چای ريخت. مهدی اربابی گرينوف را گذاشت روی خاكريز و نشســت روزی تراورسی كه از ســنگر بيرون زده بود و گفت: «سه نفر بوديم، لاكردار شــب عمليات جيم شــد و رفت، قبل از اينكه اين خپل با من همســنگر شود، شب و روز با هم بوديم، بگو و بخند، عاشقش بودم، شــب قبل از عمليات رفت زير گوش ســرگروهبان چيزی خواند و رفت عقب، باورم نمیشــد، گفتم، رفيق ما را تنها میگذاری میری؟ جوابم را نداد. كولهاش را برداشــت. انگار نه انگار ما را میشناسد». حسن گفت: «خب میترســيده. اگر میماند شايد الان زنده نبود. مگر نگفتی سه نفر بوديد، آن يكی چی شد ؟». مهدی اربابی گفت : «شهيد شد ». حسن گفت: «بفرما... اين هم شــهيد میشد بهتر بود يا حالا كه زنده است؟». مهدی اربابی گفت: «اگر همه اينطور فكر كنند پس عمه من بايد بجنگد ديگر.» حسن گفت : «نگفته بودی عمه هم داری !» مهدی اربابی معطل نكرد. از همان جا شيرجه زد طرف حسن و خواباندش روی زمين و با مشت زد به پهلوی چاقش. حســن میخنديد و با پاهای خپلش او را از خودش دور میكرد. ســجاد حواسش به ماشين بود كه از جاده خاكی ابتدا به سمت غرب رفت و در يک نيمدايره بزرگ پيچيد به ســمت شــرق، بعد از آنجا سرازير شد به طرف خط. اين بار حسن تيربار را برداشت و گفت: «جرئت داری بيا جلو». مهدی اربابی پريد پشــت ســجاد و گفــت: «حالا مردی بزن .» ســجاد گفت : «انگار دعوا سر ماست، نامردها من را كردهاند گونی شن.» هر ســه خنديدند. مهدی اربابی تيربار را برد گذاشت لبه خاكريز و رگباری به سمت دشــمن بست. سرگروهبان باروتسازان كه روی سنگر روی پتــو لم داده بود نعره زد : «كله خر چرا نمیگذاری دو دقيقه راحت باشيم». خمپارهای نزديک سنگر سرگروهبان زدند. پتويش را جمع كرد و همانطور كه فحش میداد رفت توی سنگر. هر سه خنديدند. خورشيد ديگر توی افق نبود. ماشــين از روبهرو میآمد ســمت خط. حسن گفت: «چيزی بهش نگی ...» سجاد گفت : «به كی ؟». حسن گفت : «با تو نبودم با اين مهدی اربابی بودم. گوشه كنايه نزنی به رفيقت ». مهدی اربابی گفت: «رفيق من نيست ». چند خمپاره با هم به سمت ماشين شليک شد و يكی بعد از ديگری كنارش منفجر شد. ماشين قيقاج رفت. سه نفری زل زدند به ماشــينی كه از جاده خارج شــده بود و میگازيد و توی دستاندازها بالا و پايين میپريد. حســن گفت : «چرا از جاده درآمده اســت؟». سجاد گفت : «مهم نيست، كاش برسد به خط ». مهدی اربابی سكوت كرده بود. گلويش خشــک شده بود و خارخار میســوخت. حسن گفت : «خدا كند نرود روی مين ». سجاد گفت : «مين كجا بود بابا ». حسن گفت : «اين دشت پر مين است، هر كی توانسته به جای درخت مين كاشته ...». مهدی اربابی گفت:« دارد تاريک میشــود، من میروم فانوس ســنگر را روشن كنم.» كســی جوابش را نداد. رفت توی سنگر. صدای زوزه خمپارهای از بالای ســر آنها گذشت و نشست روی ماشين. نگهبان بالای خاكريز بیاختيار و بیتوجه به دشــمن از جايش بلند شد و فرياد زد: «سرگروهبان ماشين را زدند». سرگروهبان يک پا پوتين و يک پا برهنه از توی سنگر بيرون دويد و سوار موتور شد. تا از كنار سنگرها گذشت ماشين منفجر شد و شعلههای آتش دشت را روشن كرد. حسن گفت: «ای تف به اين شانس». خواست برود توی ســنگر كه سجاد دستش را كشيد. ســنگر تاريکِ تاريک بود و مهدی اربابی فانوس را روشن نكرده بود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.