كوچه ابرهاي گمشده

Shargh - - ادبيات - كورش اسدي نشر نيماژ

هم هســت. و اين يكیشدن از خلال برگشــت به گذشته و يادها و احاله سوژه يا سوژههای حاضر به گذشته ساخته میشــود. همين است كه با دو تحليل از دو فلسفه عشــق متمايز روبهرو میشــويم. و از همين نقطه عشق راوی به زنان و ناكامیهايش شكل میگيرد و از همين نقطه تعارضها، شاكله متن روايی ساخته میشــود و همينطور طرح و توطئهای كه اين روابط را تحليل میكند و تجســد میدهد. رامين طرف ســلبی ماجرا را پيش میبرد كــه ازدواج میكند و تراژدی عشق خود را با كشتن زنش سيما پيش میبرد. و كارونی هم كه از ابتدای قصه با شيدهای روياروی میشود كه مثل همه زنان ديگر در برابرش مجموع نمیشود. و تراژدیاش و سوختن شــيده از همان صفحات اول رمان شكل میگيرد. گويی ســوختن و جنايت تقدير ناگزير آدمها در اين روايت است و با نامعقوليت جهانی بافتهشــده از نفاق اجتماعی و خشــونت روبهروييم كه رابطه بين افراد را پيش میبرد، از دختری كه دوست خود را میكشد يا رامينی كه زنش را... يا كارونی كه توسط زنان بلعيده میشود و در آخر در دل اين انفعالاتش ذوب میشود! «نگاه میكنم و از همين نگاهكردن، چيزهايی در مغزم ســاخته میشــود چيزهايی كه زبــان ندارند، يک تودهاند يک توده فكر بیتصوير... . فقط به جنايت فكر میكنم. به شيوههای جنايت-جنكشی. مغزم در تسخير جنهاست.»

بنابراين با يک كاتب ضمنی -راوی- روبهرو هستيم كه حكايت شخصی خود را روايت میكند و يک حكايت خيالی كه نويسندهای مجهول آن را نوشته است. يكی مشــاهداتش را مینويسد و يكی توهماتش را. همينطور كه با دو جهان در روايت روبهرو میشويم، جهان واقعی دنيای راوی كارون و جهان روايی خيالی از نويســندهای مجهول. و اين دو رويكرد در هم جايگزين میشوند و مكمل ايهامی هســتند كه رمان میســازد. بدينترتيب بين اين دو روايت تشابه و تناظر فراوانی وجود دارد. تا جايی كه میتوانيم آن يكی را اوهام اين ديگری بدانيم. اين دوييت خيال و واقع در روايت به اشكال گوناگونی جلوه پيدا میكند. «انگار با دو دست و دو مغز مینوشتم.» در اين ساختار حدودا مهندسیشده هرچند رمان میخواهد از ثنويتهای ابتدايی بر بگذرد، اما درنهايت در دل همين ثنويتها به دام میافتد. چون همهچيز براساس قياس و تناظر يکبهيک بنا شده و ضلعهای سوم آنقدر انعطاف ندارند تا بتوانند از شــكل مثلث واســازی نماينــد و اين درگيریها را به اختلاف و تكثر بكشــانند يعنــی مثلثهای متكثر درون روايــت كمتر میتوانند به دايره يا مربع تبديل شــوند. اين طراحی - اگر درســت باشــد- متن را بهنوعی كارگردانی روايی يا شعری از مقولات نظری يا تصورات عقايدی هم تبديل میكند و نوعی را كه متن به آن وابسته از خلال اين مقولات تحديد و تعريف میكند. اين پيشــنهاد نظری سابق بر وجود است و كميت دلالی را از همان نخست مشخص میســازد و انگار كه متن معادلی برای فكری مجرد میشــود. و حس میكنيم كــه معنا نه از خلال وقايع و رخدادها كه انگار به شــكلی پيش موجود در ذهن مؤلف حضور داشــته اســت. يعنی با روايتی روبهرو هستيم كه براساس ضبط و ربط و طرح و توطئه مشخص پيش میرود و خود را از تراكمات متنی بر میسازد و بهشــكلی آلی به نهايتی بهعينه میرســد. كمتر به اخلال در اين نظام متنی يا اخلال در ارزشهای آن برمیخوريم. هرچند زبان در برخی جاها از تركيب عادی خــود بيرون میرود. اما اغلب هيچ ارتباطی بيــن زبان-ذهن و بدن و جود ندارد و تكانههای بدن صرفا به تخديرهای زمزمی و توهمی وابســته اســت. بهجای اينكه بهنوعی خلط بين لفظی و بدنی برســيم تا عنصر لفظی از تركيبی كه بدنی میسازد منتج شــود. يعنی وقايع و حوادث بيشتر از طريق ويژگیهاشان ساخته میشوند نه از طريق شيوه عرضهشــان يا روابطشان يا فضا و زمانشان. «همان حمله آشــنای تن بود و جنی كه آنی میآمد و بــه ذهنش چنگ میزد. ناگهان پيدايش میشــد و ناگهان جهان مبدل میشــد. و ناگهان هم میگذشت و تمام میشــد.» به اين معنا ما كمتر با مازاد معنايی سروكار داريم و بيشتر سروكارمان با بازنمايی مســتقيم است )چه ابژكتيو و چه سوبژكتيو(. يعنی روايت توصيف و تعليق از چشــم راويانی مذكر كه اشيا و اوضاع را از زاويه قوانين خاص خودشان نگاه میكنند. در اين مسير شــائبههای اينكه بخشی از يادداشتها نوشته سيما هستند، هم كمكی به واســازی از نگاه مردانه روايت نمیكند. يعنی ويژگیهای جهانش درون همان چارچوبی اســت كه تجربه واقعی بهحكم وابســتگیاش بــه زبان مذكرانه و حسهــا و فرافكنیهای فرهنگیاش بروز میدهد. چشــم راویای كه پشــت كارون مخفی شده در انديشه خلق جهانی داستانی است كه در ذهنيتهای مخاطب و در حافظهاش تصويری مذكرانه است. بههمين علت كمتر میتواند واكنشــی ســلبی يا ايجابی نزد مخاطب را برانگيزاند يا قانونی را خرق كند يا ايدئولوژیای را واســازی نمايد. شايد همه اينها بيشتر به استفاده از زمان گذشته مربوط میشوند و اينكه روايت كمتر در زمان حال حركت میكند و همين است كه دل به پيدايی رخدادی در افق آينده پيشاپيش مسدود است. يعنی هرچند «كوچه ابرهای گمشده» خود را به ثنويتی مولد مضامين وابسته میسازد. اما درنهايــت رويكرد متن بهســوی معادلهای دلالی مشــخص يا تصويرهای دلالیای كه امكان امساک به آنها از خلال رد متنافر- يا براساس تناظر و تطابقدريافت میشــوند، ساخته میشوند. و اينها مقولاتی است كه نهايتا عنصر خيال را و بهقول گريماس «مســير توليدی» در رمان را از اولويت انداخته است. تعامل با مغز به اعتبار ساختن وحدتی متنی بيشتر رمان را بهسوی نقل ماجرا میكشاند - )چــه ماجراهايی واقعی و چه توهمی(... و مؤلــف كمتر میتواند از حرفيت و تركيبهای آماده و مســتقيم پرهيز كند تا مخاطب بتواند بهســوی پيشبينی و ســاخت توهمات كنشهای آيندگانی حركت كند. منظورم اين اســت كه مغز بهعنوان ماده داســتانی درنهايت عنصری سوژگانی باقی میماند نه ابژگانی. كه موجوداتــی مثل اجنه در آن پروبــال میگيرند و ارتباط جن با جنين غير از برخی تشــابهات حروفی معنای روايی تازهای را نمیســازد: «اگر بیعشــق تن بدهی حاصلش میشود همين جن... كسی هستی كه تن میدهد در عين نخواستن و در تباهی و لجن جن میسازد/ جن جن جن/من اين جن/ من اين جن و اولادش را/ من اين جن و اولادش را هلاک میكنم.» يا بگوييم تقابل اوهام اجنهای و مسئله جنسی و بدن میتوانســت در رمان نقشی اساسیتری را ايفا كند... و روايت را از اين توهمات شــاعرانه و خطیبودن نجات دهد. يعنی مثلا با توصيف كنشهای جنســی میشد روايت را بهسوی نقاطی مرزی كشــاند كه از جهان روايیای كه پيش میرود و از ارتباطات خطی آن جدا شود و آن را به جهانی ديگر بكشاند كه ادراكش صرفا از خلال قوانين اين تجربه حاصل میشد. و اتفاقا اين میتوانست يكی از ثنويتهايی باشد كه رمان را بهمعنای مدرن ضد رمان كند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.