گفتوگو « »باب در جيسشرقتورادراجنوداردِين سبک باشید به مرگ ميرسید

Shargh - - هنر - امير گنجوي

برادران داردِن براي ساخت دهمين فيلم بلندشــان بار ديگر سراغ همان مقوله درام اجتماعي آشنايشــان رفتهاند و البته اينبار عناصري از رمز و راز و ژانر نيز به آن افزودهاند. دختر ناشناس شــايد بهترين مثال از يک فيلم ژانر است که اين « » دو برادر ســاختهاند؛ هرچند مضمون نابرابري اجتماعي همچنان بر فيلم ســايه مياندازد. فيلم، داستان پزشکي را روايت ميکند که از بازکردن در مطبش به روي يک مراجع ناشــناس امتناع کرده و در ادامه آن فرد ميميرد. او که خود را مسئول مرگ دختر ميداند، با روشهايي تحليلي که خاص يک پزشک است، سعي ميکند نام قرباني و انگيزهها و دلايل احتمالي مرگ او را پيدا کند. بازي مسحورکننده آدل هينل، فيلم را اعتباري دوچندان بخشــيده و باعث ميشود که نتوان بهسادگي از کنار آن گذشــت. اين سومين فيلم متوالي برادران داردن با اين هنرپيشه توانمند محسوب ميشــود. متن اين گفتوگو ابتدا به زبان انگليسي پياده شد که هادي آذري ترجمه فارسي آن را انجام داده است.

اولين دليلي که باعث ميشــود فيلمهاي شما را دوســت داشته باشم، درگيري شــما با مقوله ميرايي است و از دريچه اين ميرايي است که ميتوانيم به بهترين نحو انگيزههاي شخصيت را درک کنيم. ميتوانيد اين رابطه ميرايي و سينما را بيشتر باز کنيد؟ به نظر شما سينما چگونه ميتواند به مسائل اخلاقي بپردازد؟ لوک داردِن:

بیایید با فیلم ســکوت لورنا شــروع کنیم. داستان این فیلم یک معلم خیاباني، یک مددکار اجتماعي را به تصویر ميکشــد که سعي ميکند به معتادان، افراد بيخانمان و دیگر آدمهاي آسیبپذیر کمک کند. این دختر برادري دارد که معتاد اســت. از طرف یک گروه مافیایي آلبانیایي در بروکسل به برادر او پیشــنهاد داده ميشــود تا با یک فاحشــه آلبانیایي ازدواج کند تا این زن فاحشه بتواند ملیت بلژیکي به دست آورد و بعد از آن از او جدا شود تا آن فاحشه بتواند بــا یکي از اعضای مافیا ازدواج کند تا آن عضــو مافیا بتواند تابعیت بلژیک را به دســت آورد. ولي چرا این گروه مافیایي معتادها را انتخاب ميکند؟ به این علت که به آنها گفته ميشود براي این کار سههزار یورو ميگیرند، ولي یک سال طول ميکشــد که طرف تابعیت بلژیکي پیدا کند. همچنین به آنها گفته ميشــود که در هنگام طلاق نیز پنجهزار یورو به آنها پرداخت ميشــود، ولي در واقعیت آنها هیچوقــت طلاق نميگیرند چون مافیا طرف را با یک اوردوز به قتل ميرســاند. دختر که بهعنوان مددکار اجتماعي قبلا با چنین مواردي مواجه شده، به برادرش ميگوید این پیشنهاد را قبول نکند چون کشته ميشود. ما چنین وضعیتي را تصور کردیم و از خودمان پرســیدیم چطور بدون گفتن این حقیقت، آن را دگرگون کرده و این واقعیتها را به ســؤالي اخلاقي بدل کنیم؛ یعني آن زن دیگر یک فاحشــه نیســت، بلکه یک مهاجر است که بهاشتباه با یک معتاد ازدواج کرده است، ولي آن فرد معتاد براي او مهم ميشــود، بهطوريکه نميتواند او را بکشد. آیا دختر، او را ميکشد یا نه؟ خب ما به این طریق این قضیه را به یک مسئله اخلاقي بدل کردیــم. در نهایت در فیلم، زن ميخواهد که آن فــرد معتاد را نجات دهد، ولي موفق نميشــود زیرا هــم ميخواهد او را نجات دهد و هم پــول را ميخواهد. پس ما این مســائل را به مقوله اخلاقي تبدیل کردیم. آیا من باعث مرگ کســي ميشوم؟ آیا ميپذیرم که کسي بمیرد یا از مشارکت در این جنایت امتناع ميکنم؟ در فیلمهاي ما اغلب این پرسش نجاتدادن یا ندادن یک نفر از مرگ وجود دارد.

به نظرم اين واضحترين موضوع در آخرين فيلم شماست... . لوک:

خب، ما تلاش کردیم این کار را با روایتکردن داســتان پزشــکي انجام دهیم کــه در مطبش را به روي یک مراجع باز نميکند و تلاش کردیم تا او را به یــک کارآگاه پلیس تبدیل کنیم که در تلاش براي یافتن حقیقت اســت. او نه به دنبال مقصر، بلکه به دنبال یافتن نام دختر جوان اســت تا گمنام به خاک سپرده نشــود چون اگر دختر گمنام به خاک سپره شود، مثل این است که او دوبار مرده باشد؛ یعني پزشــک ميخواهد نام او را کشف کند و آن را بر مزارش بنویسد. این به معناي بخشــیدن جاني دوباره به او نیست، ولي با این کار اجازه ميدهد تا در آرامش بمیرد و به جامعه انسانها برگردد. او در جستوجوي نام دختر، با فردي دیدار ميکند که مســئول مرگ دختر اســت، ولي آنچه او به دنبال آن ميگردد، نام دختر است.

اين مســئله من را به ياد هگل مياندازد کــه ميگفت حيوانات علاقهاي به دفن مــردگان خود ندارند، ولي آدمها ايــن کار را براي احترام به مردگان انجام ميدهند. احســاس ميکنم که اين مسئله جستوجو يا محترمشمردن مردگان مهمترين پرسشي است که در کار شما مطرح ميشود. در اين فيلم نيز پيداکردن نام دختر راهي براي اداي احترام به او است. لوک:

بله، این جســد دیر یا زود به وســیله کرمها خورده شــده یا ســوزانده ميشــود، ولي نام او بهعنوان نشانهاي از آن آدم براي همیشه باقي ميماند. این چیزي است که اهمیت دارد.

فيلمهاي شما بسيار تحتتأثير امانوئل لويناس است که براي او نيز مسئله ميرايي اهميت بســياري دارد. آنطور که او ميگويــد، ميرايي مهمتر از ديگر ابعاد زندگي است. لوک:

من نوشــتههاي زیادي از او خواندهام، او را ميشناسم و در کلاسهاي اخیرش در دانشــگاه سوربن نیز شــرکت کردم. وقتي قصد ساخت فیلمي را در پاریس داشــتم، به صورت اتفاقي با او دیدار کردم هرچند آن فیلم هرگز ساخته نشــد. خیليوقتها درباره نظرات لویناس بــا ژان پيیر صحبت ميکنم هرچند نزدیک به 35 سال از آن روزها ميگذرد، ولي آن دیدار تأثیر زیادي بر من گذاشت. لویناس براي من یک جور کشف و شهود بود.

فکر ميکنم اين فيلم نســبت به فيلم اولتان يعنــي «قول» ظرافتهاي بيشتري دارد. منظورم اين است که در مقايسه با فيلم اولتان که بيشتر دوربين روي دست فيلمبرداري شده بود، صحنهپردازي شيکتر و بورژواييتر است. آيا ميشود اينطور گفت که الان بيشتر به مسئله ميزانسن توجه ميکنيد؟ ژان پيير داردِن:

ســؤال ســختي اســت. من متوجه ســؤال شما ميشوم و ميشــود گفت تا حدي نظر شــما درست اســت ولي این مســئله تصمیمي از پیش برنامهریزيشــده نبوده اســت. واقعیت این بود که در آن زمان این تنها راه فیلمســاختن بود. اما الان حرکات دوربین کمتر شــده و اغلب دو شخصیت در کادر حضور دارند. بهترین جوابي که به این ســؤال ميتوانم بدهم، این است که ما جملهاي از یک نمایشنامهنویس ایتالیایي به نام ادواردو دي فیلیپو را مدنظر قرار دادیم که ميگفت اگر در جســتوجوي سبک باشید، به مرگ ميرسید ولي اگر در جســتوجوي زندگي باشید، به سبک دست خواهید یافت. این چیزي بود که ما ميخواســتیم به آن وفادار باشیم. منظورم این نیست که همیشه موفق به انجام آن شــدهایم ولي امیدوارم توانسته باشیم گاهي اوقات در آن مسیر حرکت کرده باشیم.

اينطور به نظر ميرســد که اين فيلم ژانريترين فيلمي است که تاکنون ساختهايد. اينطور است؟ ژان پيير:

شاید شما چنین نظري داشته باشید به این خاطر که فیلم را از بیرون ميبینید و شــاید به همین دلیل مســائل را بهتر از ما ميبینید ولي ما هیچوقت نخواســتهایم که از فیلمهاي نوآر الهام بگیریم. با این حال، حرف شــما تا حدي درست است و نميتوان این حس کندوکاو و کارآگاهي فیلم را انکار کرد. علاوه بر این، ما نه قاتل را ميشناسیم و نه اسم مقتول را ميدانیم و این جستوجو براي یافتن نام مقتول، ما را به جستوجویي دیگر ميکشاند. دکتر در خطر قرار ميگیرد و ما هیچوقت نميفهمیم چه اتفاقي ممکن است براي او بیفتد. در صحنهاي از فیلم وقتي به دفترش برميگردد و پدر برین هم آنجاست، این مسئله ميتوانست براي او گران تمام شود. ما او را ميبینیم که شبهنگام در خیابان قدم ميزند ولي از حسوحال فیلمهاي نوآر خبري نیست هرچند ممکن است بدون آنکه بدانیم از آن فیلمها الهام گرفته باشیم.

يک تحول ديگر که برايم جالب است، اين است که در فيلمهاي آخرتان از هنرپيشگان حرفهايتري استفاده ميکنيد. اين سومينباري است که به سراغ يک هنرپيشه حرفهاي ميرويد. آيا اين مسئله دليل خاصي دارد؟ لوک:

بله. در این فیلم روشــنایي بیشــتري وجود دارد چــون ما با آدل هینل برخورد کردیم. بازي او را در فیلمهاي دیگري دیده بودیم ولي او را یک روز عصر در مراسمي هنگام دریافت جایزهاش از سوي جامعه نویسندگان پاریس از نزدیک ملاقات کردیم. در آنجا صحبت مختصري داشتیم و خیلي زود از هم جدا شدیم. با خودمان فکر کردیم مــا بازیگري داریم که ميتواند براي این فیلم به ما کمک کند. درواقع با خودمان گفتیم که این پزشــک به لطف چهرهاش ميتواند آدمها را به حرف بیاورد تا حقیقت را دریابد ولي هیچوقت به خاطر جواني، بيریایي و معصومیتش، نميتواند قضاوت کند. بيتجربگي و ناپختگي او به موتور کاوش و جستوجوي فیلم بدل خواهد شد. بيتجربگي او در زندگي درنهایت به نقطه قدرت او بدل خواهد شد. در عین حال، درست است که او بازیگري حرفهاي است و این تصمیم ما بود در سه، چهار فیلم آخرمان با بازیگري حرفهاي کار کنیم.

شما خيلي درباره خصوصيات چهره او صحبت ميکنيد. آيا اين مسئله در هنگام انتخاب بازيگر نقش دارد؟ لوک:

این مســئله بسیار مهمي است چون همانطور که ژان پيیر اشاره کرد، همهچیز صورت است. پزشک داستان ما نباید قضاوت کند و همچنین نباید وارد بازي شود. یعني او احســاس گناه ميکند چون درِ مطبش را به روي مراجعش باز نکرده است. قسم ميخورد که نميخواهد دیگران را متهم کند. حرف او این اســت که من پزشک و محرم شما هستم پس حقیقت را به من بگویید تا بتوانم نام دختر را پیدا کنم. او به دنبال پیداکردن مقصر یا مســبب مرگ دختر نیست. او اگر با کســي صحبت ميکند، نميخواهد از رابطه آن شخص با دختر بداند، فقط تنها چیزي که ميخواهد بداند این اســت که او را در یافتن نام دختر کمک کند. او در جســتوجوي حقیقت اســت و نیت پنهاني ندارد. او بسیار شفاف است و حســابوکتاب نميکند و نميخواهد کسي را فریب دهد. به همین دلیل بود که چهره و صورت آدل براي ما مهم بود زیرا در چهره او چیزي وجود دارد که نشان ميدهد او اهل فیلم بازيکردن و کلکزدن نیست. او هنوز درگیر بازيهاي کثیف این دنیا نشده و به همین خاطر معصومیتي در چشمهاي او دیده ميشود. با این حال، نگاه نافذي دارد. بعضی اوقات نگاه او سرد و سخت است و بعدي را نشان ميدهد که احساسي نیست و براي شنیدن حقیقت به آدمها نه التماس ميکند و نه به اغواي آنها ميپردازد.

مسئله چهره براي لويناس نيز مهم اســت. او فکر ميکند که تمام مسائل اخلاقي با صورت آغاز ميشــود. به نظر من اين مسئله با بعد ميرايي که شما در فيلمهايتان دنبال ميکنيد، پيوند دارد. علت بســياري از واکنشها در فيلم شــما اين است که فردي ظاهري متفاوت دارد. اينطور به نظر ميرسد که در فيلم آخرتان، پزشــک نميتواند چهره دختر را از پشت در ببيند. شايد اين هم جنبهاي اخلاقي داشته باشد. لوک:

هــم دیدن و هم گوشکردن مســائل مهمي هســتند چــون از طریق گوشکردن اســت که حرفهاي آدمها شــنیده ميشــود. از این گذشته، فیلم با صحنهاي آغاز ميشود که در آن، پزشک با گوشياش دارد به نفس و ضرباهنگ زندگي گوش ميکند. ميخواستیم با این صحنه نشان دهیم او آدمي است که به جاي فضوليکردن، بیشتر گوش ميدهد.

ژان پيير: فضولي؛ واژه دقیقي اســت. او آدمي است که دیگران را سر حرف ميآورد چون خوب گوش ميکند. آدمها منافع و علائق خود را فراموش کرده و شروع به گفتن حقیقت میکنند.

لوک: و صحنهاي که آن پسر ميخواهد او را بزند، اصلا صحنه خشني نیست چون او اجازه نميدهد؛ نه مثل مسیح که آن طرف صورتش را هم جلو ميآورد. او مانع پسر ميشود و همزمان نميخواهد که دعوا کند. درادامه از پدرش تشکر ميکند چون حقیقت را به او ميگوید و به او کمک ميکند تا نام دختر را کشــف کند. او آدم آرامي اســت ولي آدمها این را دوســت ندارند. تحملکردن کسي که ميپذیــرد مانند بقیه گناهکار اســت و همزمان درخواســت کمک ميکند، کار سختي است. این مسئله آدمها را ميآزارد چون او قبول ميکند بگوید که مقصر اســت و این آدمها را آشفته ميکند. با این حال، ما باید دقت ميکردیم که حکم یک قدیس را پیدا نکند. او باید یک آدم عادي باقي ميماند.

شما برادر هستيد و با هم کار ميکنيد. همکاريتان چطور شروع شد و چطور پيش ميرود؟ لوک: ژان پيير:

ما یک زوج پیر هستیم و این بدترین قسمت کار است.

خُب، ما هر دو بر این باوریم که اشــتراک ما بیشــتر در حوزه ادبیات است مثل رمان ولي هر دو به تئاتر هم علاقه داریم. بعدها بود که سینما برایمان مهم شــد ولي در جواني شیفته ادبیات بودیم. ما رمان ميخواندیم و دربارهشان با هم صحبت ميکردیم. این باعث ميشــد که به عنوان دو برادر بیشــتر به هم نزدیک شویم.

لوک: بعدها با یک نمایشنامهنویس و کارگردان فرانسوي به نام آرمان گاتي کار کردیم که پدر معنوي ما نیز محسوب ميشود. تجربه کارکردن با او بود که ما را بــه لحاظ فیزیکي هم، به هم نزدیکتر کرد. وقتي ژان پيیر براي تحصیل تئاتر به بروکسل رفت، من پیش خانواده ماندم. در آن زمان من لیسانس هنرم را گرفته بودم ولي بعد از اینکه به دانشگاه رفتم، اصلا راضي نبودم و این همان وقتي بود که گاتي از ما خواســت تا با او کار کنیم. این همانجایي بود که ما دوباره به هم پیوستیم و با هم کار کردیم. بعد از آن به آلمان رفتیم و مدتي آنجا ماندیم ولي کار چنداني نميکردیم. در ســالهاي 1973 یا 74 بود که اولین دوربینهاي ویدئویي به بازار آمدند و تصمیم گرفتیم از آدمها پرتره بگیریم.

ژان پيير: این همان موقعي بود که خیلي از آدمها مثل ما ميتوانســتند با تصویــر و صدا داســتانهایي را روایت کنند بدون اینکه نیاز باشــد به مدارس یا دانشــکدههاي هنري رفته باشند. این نوآوري خلاقانه براي گروهي از همنسلان ما مهم بود چون آدمهایي که ميخواستند فیلم بسازند، ميتوانستند بلافاصله نتایج را به نمایش بگذارند. البته در آن زمان این دوربینهاي پولاروید عکاســي وجود داشــت ولي امکان دیدن فیلم متحرک بلافاصله بعــد از تصویربرداري، پدیــده جدیــدي بود. به همین دلیــل، ما به محلههاي کارگــري ميرفتیم و با دوربین تصویربرداريمان از آدمها پرتره ميگرفتیم و با فاصله زماني اندکي، آنها را پخش ميکردیم.

لوک: هم ديدن و هم گوشکردن مسائل مهمي هستند چون از طريق گوشکردن است که حرفهاي آدمها شنيده ميشود. از اين گذشته، فيلم با صحنهاي آغاز ميشود که در آن پزشک با گوشياش دارد به نفس و ضرباهنگ زندگي گوش ميکند. ميخواستيم با اين صحنه نشان دهيم او آدمي است که به جاي فضوليکردن، بيشتر گوش ميدهد

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.