روايوشتهت نی ازدسترفته

Shargh - - ادبيات - رضا عامری

«رمان آينهای است كه در جاده گردش میكند: گاه آبی آسمان و گاه گلولای اعماق مسير را نمايش میدهد ».

«سرخ و سياه» اثر استاندال بهقول ميلان كوندرا هنر بالذاته معنايی ندارد و جزيی لايتجزا از تاريخ جامعه اســت و بدينســان او بر تاريخيت هنــر و بهويژه تاريخيت رمــان تأكيد میكند. اهميت رمان اسدی در نوعی بازگردانی تاريخ و داستان )حكايت( به رمان است. در زمانهای كه رمان فارســی روزبهروز تجريدیتر میشــود و از مرجع بيرونی و اجتماعی خود فاصله میگيرد. هرچند از آنسو شاعرانهكردن جهان و روايت هم نوعی دلدادن به همان افق مســدودی میباشد كه رمان فارسی در آن دستوپا میزند و به اين معنا رمانی همچنان «بينابينی» باقی میماند.

زمان روايت «كوچه ابرهای گمشده» از يک لحظه رخوت سپيدهدمان پاييزی شــروع میشــود و تا دمدمای صبح روز بعد اســتمرار میيابد. استرخايی در تن شــهر و تن راوی و تن روز. اول صبح پاييزی كه راوی تهماندههای شــب گذشته درونش را قی میكند و بالا مــیآورد. روايت كرونولوژيک راوی ضمنی )كارون( 24 ساعت خواب )رؤيا( و بيداری است و در اين 24 ساعت با حديث زمان گذشته و تاريخیای ســروكار داريم كه وصف حال دورهای از يک نسل را شامل میشود. نسلی خزانزده كه اوراق روايتش بهنوعی پاييز عمر و پاييز حكايت و پاييز روايت اســت تا بتواند خود را از دايره زمان حاضر بكند و با زمان گذشته و وقايعش سَر كند. مجموعه وقايعی كه با تصويری سوررئاليستی از اختلاط مرگ و زندگی پايان میيابند. «شيده» يا خورشيدی كه میتوانست به زندگی معنا بدهد در شعلههای آتش میسوزد. و سايه كارون )راوی ضمنی( خمانخمان بر آب میرود و با باد تا به «شكل مرگی كهنه» همراه برگها بچرخد و بر زمين بغلطد و حس كنيم انگار كه راوی خويشــتن خودش را تكهتكه خورده است. روايت از كا بوسهای بيرون شــروع میشود، با تصوير دهشــتی كه در خيابانها راه میرود اما در همان حال به درون راوی و به اتاق تنهايیاش نيز ســرايت میكند. تا جايیكه اين سركوب و دلهــره تصويری مجرد و غيرمريی به خود میگيرد كه در ســوژه اقامت میكند. «جنی» كه توهمات راوی را شــكل میدهــد و باعث واكنشهايی غيرطبيعی يا طبيعی میشود. تصويری از جهانی غريب و جنزده كه گفتوگوی درونی راوی با اين برخوردها و جهان متباين محيطش را شــكل میدهد. «كارون» شخصيت اصلی رمــان در دوران حَرجی زندگی میكند. او ظاهرا از نيمه و پنجاهســالگی گذشــته و بر اطلال هاويه عمر نشسته است. سنی كه نشانههای ياس به مفهوم بيولوژی و سياســی كلمه در آن پيداست. و بيشــتر موجودی است كه بر اساس آنچه گذشته زندگی میكند نه آنچه كه فراروست. شخصی كه گذشته را حفاری میكند، تا در اكنون و لحظه خود بيشتروبيشــتر فرورود. و ازهمينروی در الگوی عام شخصيتش، تنها حادثه قابلاهتمام بهشكل واقعی همين بازگردانی گذشته است. گذشــتهای كه در هراس و جنگ و كابوس گم شده است. زيست انفعالی و فقدانــی كه لهلهزدنش را به دنبال نوشــتن و توهمات جنســی و مخدرات و شببيداریها دامن زده است.

مغز )ذهن( موضوع اساســی اين روايت است كه باعث يادآوری و استفهام و توصيف میشــود. اين توجيه باعث میشود مغز درون متن به اعتبار شخصيت اصلیبودن همه شخصيتها و حوادث روايی را تعريف و تحديد كند. همچنانكه به ابژه زبان نيز تبديل میشود و بيشتر روابط ايهامی و تعليقها از طريق اين ماده ذهنی و بهحســاب وهم و توهم ساخته میشوند. و به اين معنا رمانی است كه بيشتر بر بنياد شاعرانگی ساخته میشود. «ادبيات عرصه وهم است. هرجومرج موجــودات ذهن كه دنبال زبانند. میگردند تا بيابند. تا به زبان بيايند. برســند به صدا و صوت.» (ص 75)

نويسنده از همان ابتدا و با تلميحی به قصصالانبياء به اين انرژی اسطورهایشــاعرانه و كاركردهايش اشــاره میكند و با روايتی از «قصصالانبياءِ» ابواسحق نيشابوری میآغازد و پشهای كه از دماغ به درون مغز نمرود داخل شده و با طنين مستمرش در ســر او را وهمزده كرده است. برای حل اين مشكل حكما پيشنهاد میدهند تا با پتک بر ســر نمرود بكوبند يا بهروايتی ديگر آنقدر در كنار گوشش طبل میزنند تا پشه بيرون آيد. پشهای كه آنقدر از سر نمرود خون خورده كه حالا به اندازه قمری يا گنجشكی شده است.

«كســی توی مغزش انگار با سنگ میكوبيد به ســينی میكوبيد و انعكاس صدا. دوشنبه مثل يک صدای منعكس میگشت در سرش. يادش رفت. میآمد و میرفت.» (ص 8 )

بنابراين روايت تمثيلی میشود برای جنی كه در مغز راوی مسكن گزيده است. مغزی كه جزيی از تن است و تنی كه از سوی زنانی محاصره شده كه در توهمش دهان باز كردهاند تا او را ببلعند. و در برابر اين بلعيدهشدن سعی میكند با جنينی كه قرار اســت به دنيا بيايد ضلع ســومی برای اين معادلــه بيافريند يا جن را به مابازای مــادی تبديل كند. اما بهجای اينكه به جزيی اساســی از وجود ارگانيک خودش تبديل شود، به جنينی ارتباط پيدا میكند كه در شكم «سيما» است. اصلا مشكل راوی اين است كه با هيچ ديگریای نمیتواند يكی شود. همه زنان روايت تجزيهشــده و تكهتكهاند و بههيچوجه مجموع نمیشوند. اصلا زنان به چاهی میماننــد كه راویها در آنها مكيده میشــود. در نهايت: «زنی بهجای دريا توی قاب داشــت مرد را به كام میكشــيد» و حكايت هم نوعی حفاری است در اين چاههــا و رفتن بــه اعماق و در پارادوكس اين حفر چــاه و بههوارفتن بالونی كه در آســمان شهر جولان میدهد، روايت طرحريزی میشود. طرحی كه استراتژی رمان را در صفحات نخســت خود روشن میســازد. حيات/ مرگ. داخل/ خارج. چاه/ بالون. واقعيت/ وهم. حضور/ غياب و ذهن/ عين و اســتفراغ/ ســركوب و فاشكردن/ پنهانكردن و پوســتآوردن/ پوســتانداختن و شــعر/ نثر و تاريخ/ ضدتاريخ و داستان كلاسيک/ متاقصه... ثنويتهايی كه با استفاده از استعارههای مختلفی اســتمرار میيابند نويســندهای كه خود را كرگدنی میبيند، حيوانی كه هســتیاش در هميشــه «حاضر» رقم میخورد، بدون خاطره و بدون گذشته و بدون تاريخ... . و از آنســو مغز و ذهنی كه ديدهها و تاريخ را بهســر میكشند تا توهمات خود را گســترش دهند. يا بگوييم كرگدن تصويری بر ديوار اســت كه با راوی ضمنی «كارون» مماثلت پيدا میكند. كرگدنی كه ساعتها در جايی ثابت میايستد و به جهان نگاه میكند در مقابل كارونی كه رونده است )جريان سيال ذهن(. اين پارودی اســاس ساختار رمان هم هست. ما با يک مغز )ذهن( سروكار داريم و فكرها و توهمات و با يک چشم كه ديدنیها را میبيند و گزارش میدهد: «ديواری ميان مغز و چشم-يعنی خود مرگ. نگاه خالی» و نويسندهای كه سعی میكند در خلأ وديوار بين اين دوســويه روايت خود را پيش ببرد. يعنی شايد لغز مرگ «شيده»، يعنی خود همين مرگ. شيدهای كه راوی لهلهكنان دنبالش میرود و درنهايت نصيب مرگ میشــود. يا خود شخصيت «پريا» هم چنين سرنوشتی دارد و حتی سرگذشــت «ســارا». چيزی كه میماند همان گلدان گندم شكسته اســت كه راوی سعی میكند تا در خنزرپنزرهای زير تخت اتاقش پنهانش كند. و راوی هم پيرمرد خنزپنزری اســت كه كرگدنسان جهان را با نگاهی خالی نظاره میكنــد. انگاری ما با مســئلهای پروبلماتيک طرفيم. اگر اشــاره به تحديدهای تاريخــی در رمان را مقابل اهمالهای تاريخی قــرار دهيم: «میخواهم تاريخ را بنويســم و برعكس از ثبتهای تاريخی متنفرم»، اين تناقض و زمان ازدسترفته نقطهای را تشــكيل میدهد در بيرون متن كه میتوانــد برای مخاطب اهميت زيادی داشــته باشــد نســلی با تمام كابوسها و دربدریها عاقبت در برابر خود چيزی جز مرگ و نگاه خالی و هيچ نمیيابد. «جلو كرگدن ايستاد. كه چی؟ چی كه چی كه چی كه كه چی/كه چی كه تندادن به انقراض و ســال پشــت سال پوســتآوردن روی پوســت كه چی؟ پينه برای چی؟ كه پوست چروک زمختِ سمجِ زشت چی؟ كه چی؟» بهعبارت ديگر گويا ما مقابل راوی به ضمير متكلم هستيم كه از خودش با ضمير سومشخص غايب حكايت میدهد و اين يعنی با دو شخصيت در شــخصيت واحدی روبهروييم. كه اين يكی در مورد آن ديگری ســخن میگويد و اين متن را در وضعيت دلالیاش بين دو معنا نوسان میدهد. چيــزی كه خيلیها آن را: ناخــودآگاه متن ادبی میداننــد با همه حاملهايش از يكیشــدن متن و ذات )ســوژه(. كه بهشكل مشــخص آن را در روايت دست نوشتههای پيداشــده از رامين و سامان میيابيم كه در همان حال حكايت راوی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.