يك مكالمه واقعی

Shargh - - سیاست -

پوريا عالمي:

دیروز بــرام این مکالمه اتفاق افتاد؛ یك آقاى ایرانی وسط خارج خِر ما را چسبید و گفت: پسر در رفتی؟ گفتم نه. آمدم مسافرت.

گفت: الکی. مأمور خودشــانی؟ فرستادند ببینی فضا چطورى است؟ گفتم: نه. گفت: تهران چیکار ميکردى؟ گفتم: توى روزنامه شرق کار ميکنم. گفت: از روزنامه انداختندت بیرون؟ از بالا فشــار آوردند؟

گفتم من فشــار به جایی نميدهم که به کســی فشــار بیاید. روزنامهنگارم و سالهاســت ستون طنز روزانه مينویسم.

گفــت: همــان. حتما با خودشــانی. سازشــکار بدبخت. الان فرستادندت تعطیلات.

گفتــم: خودم کار ميکنم و پــول جمع ميکنم و ميروم سفر. گفت: عمرا. سفر پول زیاد ميخواهد. گفتم: خب من هم زیاد کار ميکنم. گفت: برنگرد تو خبرى نیست. گفتم: شغل و زندگی و دیانا ایران هستند. گفت: من یك نقشه دارم، یكهفتهاى کار را تمام ميکنیم؛ اینطورى کــه من یك کانال ماهواره اجاره ميکنــم، بعد تو میآیی آنجا نقشــه من را به مردم ميگویــی، بعــد دوتایی برميگردیم ســرزمین و من ميشوم پادشاه و تو ميشوى ملکه! گفتم: من مرد هستم. گفت: پس بشو نخستوزیر. گفتم: خسته نباشی. حالا نقشه شما چیست؟ گفــت: مردم باید کارهــا را بکنند، من مســتقیم میآیم خیابان ولیعصر، جامجم، شــبکه اول، بعد از خبر ساعت 9 با مردم رودررو صحبت ميکنم.

گفتــم: اگر این نقشــه شــما نگرفــت، پلان بی چیست؟

گفت: یك صفحــه اینســتاگرام راه میاندازیم و تــو من را برنــد ميکنی. چندتا عکس ســلفی دارم، لایكخورش ملس است. ششتا هم پروفایل دارم با اسمهاى مختلف که تو مسئول ميشوى با آنها بروى به دیگران فحش بدهی و هی از من تعریف کنی.

گفتــم: خیلیخــب، یکی هواپیمــا را دزدید و به خلبان گفت برو کانادا، خلبان گفت نميشــود. یارو گفت برو حداقل تا اصفهان، خلبان گفت نميشــود، یارو گفت پس بگذار لااقل یك بوق بزنم.

گفــت: از اول معلوم بود جگرش را ندارى و بعد سریع من را توى اینترنت بلاك کرد و رفت.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.