اينجا قلب غرب کنفارتوهورالنع، موکجقاعشیید؟ت علی هاشمی

Shargh - - اقتصاد -

مهدی افشــارنیک:

لهجه ســالم، خیلی غلیظ اســت. تا عــادت کنم، باید برایــم هر جملــهای را تکرار کند. «میدونــی تُهَل چیــه؟» به نیزار میگوینــد. در گویش عربِ دشت آزادگان. اینجا هورالعظیم است. موقعیت علی هاشمی. انتهای جاده همت، یک حسینیه است و جلوتر چند تا سنگر و یک دکل عمود بر زمین. به سالم میگویم جلوتر برو. با ســر نفی میکنــد. «نه نه علی هاشمیه» منظورش این است که اینجا احترام دارد و با ماشین نباید جلو رفت.

هنوز صــدای بیســیمها در هوا مــوج میخورد. میرود و میآید. یک خط در میان ســکوت سنگین هور اســت و بوی زهم ماهی، صداهای بیسیم و انفجار و فریاد از عمق زمان. ســمت راست، دکل حفاری میدان یاران را میکاود. اینجا کاویده شــده و به گوهر رسیدند؛ موقعیــت علی هاشــمی؛ بعد از 22 ســال مفقودی و نبودگــی، یــک آن آمد و هور را به نام خــود کرد؛ علی هاشمی، بچه اهواز. هورشناس و هوربلد. او آمد و گفت باید میدان و موقعیت جنگ را از خاک به آب بکشــانیم و بعثــی را زمینگیر کنیم. آب کجا، زمینگیرکردن کجا؟ او هور را نشــان داد. خیبر به پا شد. بدر به پا شد. جزایر مجنون از آن ما شــد. اینها حاصل قرارگاه مخفی علی هاشــمی بود؛ قــرارگاه نصرت. همان که بیــن نیزارها گم شد. ســرزمین راز و نی؛ بشــنو از نی چون حکایت میکنــد... ، از علی هاشــمی آیا حکایــت میکند؟ از حرفها و بدگمانیهایی که وقتی مفقود شــد، پشــت سرش راه افتاد؟ از غم دل مادرش؟ از غربت برادرش؟ بچههای دو، سه سالهاش؛ حسین و زینب. هنوز صداها آنجا موج میخورند و فرکانسهای حیران، دنبال علی و فرمانده میگردند. علی بین نیزارها گم شــد. خودش را گــم کرد. چون یوســف در دل چاه، به مصر نقب زد. «تُهَل میدونی چیه؟» یکبار گفتی که... نیزار «فقط آن نیست که...» شــانههای جاده را آب شســته.... کامیونها خاک و سنگ میآورند. آن سوتر اما تورهای ماهیگیری در دل آســمان پهن میشــوند و بعد آب و هور را در آغوش میگیرند. ذوق میکنم که ماهیگیری میبینم. گرمای ۴۹ درجه بیرون و خنکای کولر ماشــین سستم میکند کــه دمبهدم پیــاده شــوم و از این ماهیگیــران حالی بپرســم. تنبلی شــهری بودن، آفت کار شده، بیعاری هم حدی دارد. یکجا ســالم میزنــد بغل. علی بچه سوسنگرد اســت. ماهی بِنّی میگیرد. یکبار در هویزه خــوردم. شــیرین و پنبــهای. از ماهی تالابی خوشــم نمیآمــد، بنّی آبروداری کرد. دانهای ســه تا پنج هزار تومان اســت و علــی میگوید صبح یکی گرفت، ســر دســت توی بازار هفت هزار تا فروخــت. برایش نماز خوانده بود. ســجده شــکر، لب هور. علی از بیکاری سوســنگردیها و هویزهایها حــرف میزند. بیکاری شــدید. پشتسرشــان چندین دکل حفــاری نفت کار میکند. یاران. آزادگان شــمالی. جنوبی و این ســمت یــادآوران. آن ســوتر دارخوین. زیر لفظــیِ خاک اینجا نفت اســت. تیشــه به لب خاک گیر کند نفت است که بیرون میزند. از علی میپرســم: «میدانی چقدر الان از اینجا نفت تولید میشــود؟» تلخ حرف میزند. ناامید و مأیــوس. میخواهد که کار باشــد. اشــتغال باشــد. محلیهــا اینجا در نفت، یــا رانندهاند یــا نگهبان. نیاز شــرکتها در این حــوزه فقط از محلیها تأمین شــده است. اما نه اســتخدامهایی که شــده است به چشم میآید و نه اینکه دیگر توان بیشــتری در میان اســت. یکی از مدیران نفتــی برایم گفت: «پنج هزار محلی در طرحهای آزادگان استخدام و مشغول به کارند. نماینده شهر باور نکرده بود. کار به اسم و عنوان و آدرسدادن کشیده بود. نفت و آزادگان ۱۶ سالی است که بحث روز نفت اســت. یک روز شــل و اینپکس و تولید ۳00 هزار بشــکه در روز بود که رفتند. دوره «ما میتوانیم» شــد. خیلی جور درنیامد. بعد از مــا میتوانیمها... چینیها آمدند. در شمالی، در جنوبی. دولت روحانی که آمد در جنوبی چینیها را خلع ید کرد و طرح تولید زودهنگام رقم خورد و ۴0 هزارتای دوم جنوبی، دو ماهی اســت که آماده اســت. آماده بود. توسعهدهنده رسانده بود. بهرهبردار پمپ نداشت و تحویل نمیگرفت. به همین سادگی. روزی دو میلیون دلار معطل، ۱20 میلیون دلار عقب افتادن کشــور، فقط از یک میدان. حالا در تهران بنشــینیم و ســؤال کنیم که چــرا ما از همســایگان در برداشــت عقب هستیم. یا پمپ نیست یا صاحب پمپ نیست. یا ارادهاش نیست یا حواس مدیران به انتخابات اســت و توی کاســه دولت میگذارند که در آن مقطع موفق نشود و چه بسیارها که همینطوری کشور درجا میزند. همه یادشان رفته اینجا موقعیت علی هاشمی اســت، یوسف هور؛ برادرانش او را به چاه افکندند و او از دل چــاه به مصرِ گمنامی نقب زد و بعد از 22 ســال به کنعان خوشنامی بازگشت. دکلها قرار بود که نفت بکاوند که به پیکرهای جمعی شــهدا رســیدند که بین آنها پیکر علی هاشمی هم بود؛ اردیبهشت 8۹.

یکی در میان ســکوت اســت و صدای بی سیمها. علی را صدا میکنند. گم شــده، بین نیها. اینجا معنی تُهَــل را میفهمی. حفرههایی که بین نیزارها درســت میشــود و از بیرون قابل دیدن نیست. چیزی مثل چاه. کســی مثل یوسف. خوراک مخفیشدن. چفتِ کارهای سرّی و مگو. بعد از والفجر مقدماتی و عملیات رمضان که ناکامی بود، روی زمین سفت به عراق خورده بودیم. باید میدان و عرصه را عوض میکردند که هور انتخاب شــد. جنگ روی زمین، به جنگ بین نی و آب بدل شد. علی هاشــمی بلد کار بــود؛ با بچههای سوســنگرد و هویــزه؛ همین هممحلیهای ســالم و علی ماهیگیر. عــراق زمان جنگ دو جزیره مصنوعی میزند تا از نفت همین منطقه برداشــت کند. به فکرش هم نمیرسید کــه ایران در ایــن منطقه پر از آب و نــی عملیات کند. همین نفت غرب کارون. همین دشــت میشــان. همین هورالعظیم. علی هاشمی طرح عراق را بههم ریخت. جزایــر مجنون را ایران در دو عملیــات از عراق گرفت. تولید نفت از این منطقه متوقف شد. سپاه ششم صدام، عاصی از علی هاشــمی. کماندوهــای عراقی، پیاش برای ترورش. قــرارگاه نصرت در طول جنگ، بین تُهَل، یک راز مگو.

علی بــاز بنّی میگیرد. متوســط. دو تا گرفته. گندم بــه آب میریزد تــا ماهی جمع شــود و تــور بیندازد. پدهای نفتی آزادگان جنوبی کارشان رو به اتمام است. لولههــای انتقال نفت از چاهها به نمکزدایی زیر خاک میرونــد تا آب به همه جای هور بازگردد. اســتانداری دنبال سرعت بازگشت آب است و نفتیها تحت فشار. از استاندار هم پرسیدم که چرا اینقدر فشار روی نفت؟ گفت: «تا آخر اردیبهشــت را خود نفتیها تعیین کرده بودند»، اما هنوز برخی پدها کارشان تمام نشده است و تمیزکاری میخواهند، اما آب آمده و تضاد نفت و هور که از بیتدبیری حاصل شده بود، در حال رختبربستن اســت. بنّی روی زمین میافتاد. حیــوان در گرمای ۵0 درجه راحت جان میدهــد. دو تکان و تمام. خورجین موتور علی پرشــده اســت و لبخندی بر لــب زده، ولی میگوید: «تو که با نفتیها هستی بگو اینطور نمیشه که... نفت ما را بکشن ببرند، ما خودمون هیچ.»

چینیهــا از جنــوب آزادگان رفتهانــد، اما همهجا نشانههایشــان هست؛ بهویژه ســرچاهها. شیرهای سر چاهی همه چینــی. بچههای نفت ناراضی. پسِ ذهن نفتیها وســایل و تجهیزات روز و حرفهای دنیا نشسته اســت. به کمتر از بهترینهای دنیا راضی نمیشــوند. حتی اگر سالها تحریم بودیم، حتی اگر... و حتی اگر... هنوز اصول خود را پایین نگذاشــتند. کســی به شوخی میگوید: «این شــیرها حاصل همان کاغذ پاره دانستن تحریمهاست». بیپولی در نفت بیداد میکند. از بیرون باورش سخت اســت. شرکت نفت و بی پولی؟ شرکت نفت و نداری؟ عابربانک مملکت به خشــکی و خنسی خورده باشد؟ خورده. با ۷0 میلیارد دلار بدهی. پروژهها کفگیر به کف شــدند. دیگر بــرای تهیه لباس ایمنی و چکمه و عینک کار، کار به سبحانالله کشیده... . یکی از مهندسین میگوید: «تو را خدا بنویس نفتیها توی چه شــرایطی کار میکنند» با ابرو به آســمان و گرمای هوا اشاره میکند با دست به لباسش. امیدِ علی ماهیگیر و ســالم به شرکت نفت است. شرکت نفت خودش زار و ندار. تلخماجرایی شده. بین اینهمه تلخی، اما ۴0 هزار بشکه دوم، تولید زودهنگام رســید. مجموع بالای 80 هزار تا روزانه. دو ماه بود رسیده بود که دو هفته پیش پمپهای بهرهبردار هم رســید و نفت به نمکزدایی و خط لوله به خارک ســپرده شــد. تولید غرب کارون به ۳۱0 هزار بشکه رسیده است. اما کو تا یکمیلیونو 200 هزار بشــکه؟ وعدهها، حرفها، همیشگی شده، اما در عمل برای رســاندن ۴0 هزار بشکه از چاه به خارک، دو ماه معطلی باید بکشــیم. تازه وقتی همهچیز در تولید آماده شــده اســت. زنگنه که اردیبهشت به سوسنگرد آمد، بــرای مردم از عزم نفت بــرای تولید یکمیلیونی گفت. آن روز شــاهد بودم دختری ۱۴ســاله خود را به وزیر رســاند و خشــم در کام انداخته و گفت: «آقا من چطور درس بخونم برم دانشــگاه وقتــی بابام بیکاره. داداشــم بــیکاره». زنگنه گفتــه بود: «بــرای ماندن آمدیم. برای زندگی و همیشــه. یکمیلیونو 200 هزار بشــکه زندگی و زیســت را متحول میکند ». اســتاندار هم به «شــرق» میگوید که «تولیــد یکمیلیونو 200 هزار بشــکهای اســتان را متحول میکنــد و ما منتظر ورود شــرکتهای بزرگ نفتی هستیم. توتال. پتروناس و دیگــران...». ایدههای بزرگ بر فراز غرب کارون ســیر میکنند. اما یــک جای کار میلنگد. صاحب هور گویی راضی نیست. دل به حرفها که میدهی تمدنی نفتی را تصور میکنی که هویزه و بســتان و سوسنگرد، رونق و روغن ســفره خوزســتان میشــوند، اما این حرفها این روزها در چشــمان علی ماهیگیر و ســالم شــوق نمیاندازد. علی بنّیاش را میگیرد و ســالم به فرمان ماشینش میچسبد و روزی اینگونه از دل روزگار بیرون میکشند.

روزهای آخر جنگ بود و تلــخ. عراق دوباره حمله میکرد. فاو را پس گرفت. مجنون را پس گرفت. دنبال علی هاشــمی بود. بین نیزارها. پی قــرارگاه مخفی. با هلیکوپتر گشــت میزدند و نهایت مقر علی را یافتند. درگیری شد. کار بالا گرفت و دستور عقبنشینی به علی داده شــد. پاهایش از اقامــت طولانی در هور قارچزده بود. گوشــت پاهایــش میریخت. اســتخوان قوزک پا بیرون زده بود. علی روی نیها میدوید. نیها ســرتیز و نیزهای. زخم روی زخم. پشــتش تیر و ترکش. پیاش بودند. زنده میخواستند علی را. زمین خورد، اما پا شد. تیر و ترکش پشــت و کنارش. بین نیها گم شــد. کسی آخرین رزم علی را ندید. گفتند اســیر شده، برخیها هم بدگمانی کردند دل اهل خانه را شکستند... بماند.

اینجا موقعیت علی هاشــمی است. سمت راست، دکل در میدان یاران کار میکند. پشتت آزادگان جنوبی. بالای سرش شــمالی. آن ســوتر یادآوران. کمی دورتر دارخوین. اینجا اســم این روزهایش غرب کارون شده، ادبیات نفتی غالب شــده. اما هنــوز ته جاده موقعیت، موقعیت علی هاشــمی اســت؛ صاحب هور. صدای بیسیمها قطع نمیشود. دنبال علی میگردند. دلخور اســت. از بدگمانی رفقا دلخور اســت. پشت به نفت و خاک نشســته. پا در هور انداختــه و بنّیها دور پاهای زخمــیاش طواف میکنند. علی آقا برگرد. برکت نفت تویی. عزت این خاک تویی. دشت میشان، هورالعظیم، هور الهویزه، دشــت آزادگان، غــرب کارون هر چه که اســم روی اینجا گذاشــتند به تو بدهکار اســت. اینجا موقعیت علی هاشــمی است. بیســیمها هنوز دنبال علی میگردند... .

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.