بیستوچهار نکته درباره استفاده از واژه «مردم»

Shargh - - انديشه - آلن بدیو . ترجمه: رحمان بوذری

1. حتی اگر بتوان بارها و بارها بر این شــعار انقاب نوپای فرانســه صحه گذاشــت که «ما به پشتوانه اراده مردم اینجاییــم» باید اذعان کنیم که «مردم» به خودی خود، بههیچوجه اسمی مترقی نیست. وقتی پوسترهای مانشــون هم از «مکانی برای مردم» دم میزنند دیگر این واژه فقــط یک لفاظی گنگ اســت. همینطور باید بپذیریم که «مردم» یک اصطاح فاشیســتی هم نیست، حتی اگر کاربرد واژه ملت Volk() در قاموس نازیســم ظاهــرا به ســمت مردم میــل کند. حالا هــم که دیگر همه از «پوپولیســم» مارین لو پن حــرف میزنند و آن را محکوم میکنند گیجی و ابهام بیشــتر شده. حقیقت آن است که «مردم» هم مثل بسیاری از واژگان سیاسی اصطاحی خنثی اســت. همهچیز به زمینه استفاده از ایــن واژه بر میگردد. بنابرایــن باید اندکی دقیقتر آن را بررسی کنیم.

2.صفــت «مردمــی» از ایــن جهــت بهتر اســت، دلالتهای ضمنی روشنتری دارد و فعالتر است. فقط باید بــه معنای عباراتی بنگریم مثــل «کمیته مردمی»، «جنبش مردمی»، «جبهه مردمی»، «قدرت مردمی»، و حتی در ســطح دولت، «دموکراسی مردمی» - بگذریم از «ارتــش آزادیبخش مردمی» - تا دریابیم این صفت میخواهد اســم را سیاسی کند و هالهای به آن ببخشد کــه قطع جریــان ظلم را با روشــنای یــک حیات نوی جمعی ترکیب میکند. البته وقتی از «مردمی»بودن یک خواننده یا سیاستمدار حرف میزنیم صرفا درباره یک واقعیت آماری حرف میزنیم بدون هیچ ارزش واقعی. ولی وقتی یــک جنبش یا قیــام را در زمره جنبشهای مردمی به حساب میآوریم اینطور نیست، درست مثل برهههایی از تاریخ که مسئله بر سر رهایی بود.

3. از طــرف دیگــر، وقتــی واژه «مــردم» بــا یــک مضافالیه، بهخصوص یک مضافالیه مربوط به هویت یا ملیت، بیاید به آن مشکوکیم.

4. البتــه میدانیم که «جنــگ دلاورانه آزادیبخش مردم ویتنام» هیچ مشــروعیت یا وجه مثبت سیاســی نداشــت. وقتی پــای ظلموســتم قدرتی اســتعماری یا حتــی تجــاوز تحملناپذیر قدرتی خارجــی در میان است، به نظر میرســد واژه «آزادیبخش» به «مردم» رنگوبــوی انکارناپذیــری از رهاییبخشــی میدهد – مردمی که در این بســتر با مضافالیــه ]مثل «ویتنام»] همراه میشــود که آن را مشخص میسازد. و به طریق اولی امپریالیســتهای استعمارگر هم ترجیح میدهند از «قبایل» یــا «گروههای قومی» ســخن بگویند اگر نه از «نژادهــا» و ... . واژه «مــردم» فقط بــه درد فاتحانی میخورد که با فتوحاتشــان به قدرت رســیدند: «مردم فرانســه»، «مــردم بریتانیا»، بله ... ولی مــردم الجزایر، مردم ویتنام؟ نه، حرفش را نزن! حتی امروز سخنگفتن از «مردم فلسطین» در برابر رژیم اسرائیل؟ اصا حرفش را نــزن. دوره جنگهای آزادیبخــش ملی - اغلب به بهای مبارزات مســلحانه - حق استفاده از واژه «مردم» را برای آنها که اســتعمارگران اجــازه نمیدادند از این واژه اســتفاده کنند برقرار کرد، آنهایی که فقط خودشان را مردمان «حقیقی» میدانســتند. و بــا این کار، کاربرد «مردم + صفت ملی» را تقدیس کرد.

5. ولــی گذشــته از فراینــد خشــونتبار مبــارزات آزادیبخــش، گذشــته از تاش جنبش بــرای مصادره یــک واژه ممنوعه، «مردم + صفت ملی» چه ارزشــی دارد؟ بگذاریــد تصدیق کنیم کــه ارزش چندانی ندارد. بهخصــوص در زمانه ما. چون اکنون زمانی اســت که حقیقت یکی از شــعارهای قاطع مارکس خود را نشان میدهــد، جملــهای که همانقــدر نیرومند اســت که فراموش شــده، هرچند به باور نویســندهاش جملهای حیاتی است: «کارگران هیچ کشوری ندارند». این قضیه امــروز صادقتر اســت چــون گرچه کارگران همیشــه خانهبهدوش بودهاند - زیرا باید از زمین و فقر روستایی کنده میشــدند تا در کارگاههای ســرمایهداری به صف شــوند - امروز بیش از پیش خانهبهدوشاند. آنها دیگر فقط از روستا به شهر نمیروند بلکه از آفریقا و آسیا به اروپا و آمریکا میروند، حتی از کامرون به شــانگهای یا از فیلیپین به برزیل. پــس آنها به کدام «مردم + صفت ملی» تعلق دارنــد؟ اکنون به مراتب بیش از زمانی که مارکس، آن پیشــگوی آینده طبقات، مشــغول تشکیل انترناســیونال اول بود زمانهای اســت که کارگران کالبد زنده انترناسیونالیسماند، یعنی تنها قلمرویی که چیزی همچون «پرولتاریا» در آن امکان وجود دارد، «پرولتاریا» در اینجــا یعنی کالبد ســوبژکتیو یا بــدن فاعلیتیافته کمونیسم.

6. بایــد عباراتی همچون «مردم فرانســه» و ســایر عباراتــی را که در آن یــک هویت بر «مــردم» تحمیل میشــود به تقدیر ارتجاعیشــان واگذاریم. یعنی آنجا کــه «مردم فرانســه» در واقعیــت معنایی نــدارد جز «توده بیجنبش افرادی که دولت حق فرانســویبودن را به ایشــان اعطا کرده اســت». ما تنها در مواردی این یــوغ را میپذیریم که هویت مذکور یک فرایند سیاســی جــاری در واقعیت باشــد، مثل مورد «مــردم الجزایر» طی جنگ الجزایر، یا «مــردم چین» وقتی این عبارت بر زبان ســاکنان شهر یانآن، مقر کمونیســتها، بیاید. در جمیع این موارد باید حواسمان جمع باشــد که «مردم + مضافالیــه» فقط از طریق تقابل خشــونتبار با یک «مردم + مضافالیه» دیگــر واقعیت مییابد، «مردم + مضافالیه» دیگری که با ارتش استعماری خود حرکات شورشــیان را زیر نظر دارد و منکر هرگونه حق استفاده آنها از واژه «مردم» اســت، یا ارتش یک دولت ارتجاعی که میخواهد یاغیان «ضد ملی» را نیست و نابود کند.

7. بدینســان «مــردم + مضافالیه» یــا یک مقوله بیجنبش مربوط به دولت اســت )مثل عبارت «مردم فرانســه» که امروز بر زبان سیاستمداران هر دو جناح میآیــد( یا یک مقوله مربوط بــه جنگها و فرایندهای سیاسی در وضعیتهای بهاصطاح آزادیبخش ملی.

8. مشــخصا در دموکراســیهای پارلمانی، «مردم» در عمل بدل شــدهاند به مقولــهای مربوط به حقوق یا اختیارات دولت. در فرایند رأیدادن، «مردم»، متشــکل از مجموعــهای از اتمهــای انســانی، به فــرد منتخب مقبولیتی خیالــی اعطا میکنند. این اســت «حاکمیت مردم» یا دقیقتر بگوییم حاکمیت «مردم فرانســه». اگر منظور روســو از حاکمیت کماکان یــک انجمن مردمی مؤثــر و زنــده بود - به یــاد آوریم که روســو حکومت پارلمانی انگلیس را دغلکاری میدانست - امروز دیگر اظهر منالشمس است که چنین حاکمیتی با تکثر عقاید سســت و ازهمگســیختهاش، مقوم هیچ سوژه سیاسی راستینی نیســت. «مردم» در مقام مرجع قانونی فرایند نمایندگی معنایی ندارد جز محافظت از دولت در شکل فعلیاش.

9. میپرسیم «کدام شــکل فعلی؟». بدون پرداختن به جزئیات در اینجا خواهیــم گفت دولتهای ما اصا و ابــدا واقعیتشــان را از رأیدادن نمیگیرند بلکه از نوعی سرســپردگی به مقتضیات سرمایهداری میگیرند که نمیتوان بــر آن فائق آمد و نیز اقدامات ضدمردمی همواره مازم آن )بگذارید بهطور گذرا تأکید کنم یعنی آن ارزشهــای بیتردید تصنعی که از صفت «مردمی» میآید(. و این قضیه هر روز علنیتر، هر روز بیشرمانهتر جلوی چشــمان ما اتفاق میافتد. و بدینســان اســت که دولتهــای «دموکراتیک» مــا از مردمی که مدعی نمایندگیشانند مادهای ساختهاند که میتوانیم بگوییم مایهای «تبدیلشده به سرمایه» است. اگر باور نمیکنید، اگر مثل توماس قدیس فقــط چیزی را باور میکنید که به چشم ببینید، به اولاند بنگرید.

10. ولــی آیا «مــردم» نمیتواند واقعیتی باشــد که اســاس صفت مثبــت و مترقــیِ «مردمی» را شــکل میدهــد؟ آیا یــک «انجمن مردمی» نوعــی نمایندگی «مردم» نیســت در معنایی متفاوت از نمایندگی بســته و تحت نظارت دولت که پشــت نقاب صفاتی همچون ملیت و قانونیســازی «دموکراتیــک» حاکمیت پنهان شده؟

11. بگذارید برگردیــم به مثال جنگهای آزادیبخــش ملی. در این بســتر، مراد از «مــردم ویتنام» در عمل وجود مردمی اســت که منزلت اجتماعیشــان بــه عنوان یک ملت از ایشان گرفته شده بود، ملتی کــه تنها تا وقتــی میتواند در صحنــه جهانی بــروز و ظهور داشته باشد که از دولت برخوردار باشد. بدینقرار، وقتی دولت وجود خارجی نداشته باشد «مردم» طی علیتــی وارونــه بدل میشــود به جزئی از روند نامیــدن یک فرایند سیاســی و بدینســان مقولــهای سیاسی میشود. همین که دولت مذکور شــکل بگیــرد، قاعدهمند شــود، و بــه عضویــت «جامعه جهانی» درآیــد، مردمی که اقتدار خــود را از آن میگیــرد دیگر یک ســوژه سیاسی نیســت، بلکه بدل میشــود بــه تــوده منفعلی که در همــه جا دولت، صرفنظر از فرم آن، به آن شــکل میدهد.

12. ولــی آیــا درون ایــن تــوده منفعــل «مــردم» نمیتواند حاکی از چیزی منحصربهفرد باشــد؟ اگر مثا اعتصابهای بزرگ فرانسه در دوران اشغال کارخانهها در ژوئــن 1936 یا مه 1968 را در نظــر بگیریم آیا نباید بگوییم یک مردم - «یــک مردم کارگر» - اینجا در مقام نوعی اســتثنا سر برآورد درون بیجنبشی قانون اساسی که نامی ندارد جز «مردم فرانســه»؟ بله، میتوان و باید چنیــن گفت. و بایــد گفت که در رم قدیــم یا در جزیره اســتعماری هائیتی، آدمهایی به قدمت اســپارتاکوس و شورشــیان همــراه او یــا توســان لورتور و دوســتان سیاهپوســت و سفیدپوست او پیکر یک مردم حقیقی را تشکیل دادند.

13. حتی بیجنبشی خطرناک واژه «مردم» که با یک صفت ملی تعدیل شده میتواند، به رغم تناقضهایش، بــا فشــاری از درون ایــن «مــردم» ملی و تابــع قانون زیرورو شــود. وقتی اشــغالکنندگان میدان تحریر مصر در روزهــای اوج «بهــار عرب» اعام کردنــد «ما مردم مصریم» این کارشان چه معنایی داشت؟ یعنی جنبش آنها، وحدت آنها، شــعارهای آنها بــه پیکر نوعی مردم مصر شکل میدهد رها از بیجنبشی ملی جاافتاده آن، نوعی مردم مصر که حق دارنــد فعالانه ادعای صفت ملی داشته باشند، چون ملتی که از آن سخن میگویند هنوز در راه اســت. چون این ملت تنها در شــکل پویای یک جنبش سیاسی گسترده بروز و ظهور دارد. چون در مواجهه با این جنبش دولتی که مدعی نمایندگی مصر است نامشروع است و باید از صحنه محو شود.

14. از اینجاســت که میبینیم «مــردم» معنایی به خود میگیرد کــه متضمن محو دولت موجود اســت. و فراتــر از آن، محو خود دولــت، از همان لحظهای که تصمیمهای سیاســی در دســتان مردم جدیدی اســت که در یک میدان جمع شــدهاند، درست همینجا جمع شــدهاند. جنبشهای مردمی گســترده همواره تصدیق ضرورت نهان چیزی است که مارکس هدف اعای همه سیاستهای انقابی دانست: مرگ دولت.

15. بگذاریــد اشــاره کنیم کــه در همه ایــن موارد، در بازنمایــی اکثریــت در فرایند انتخابــات که از طریق ابزارهای قانونی مشــروعیت دولتی به بیجنبشی مردم زیر نظر دولت شکل میدهد، و نیز در سرسپردگی مردم با ترکیبی از زور و رضایت همراه اســت، یگان یا اقلیتی داریم که واژه «مردم» را با نوعی جهتگیری سیاســی غیرمنتظــره فعــال میکند. «مردم» میتوانــد بار دیگر حاکی از سوژه یک فرایند سیاسی باشد، البته در بستری کاما متفاوت. ولی مردم همیشــه در قالب یک اقلیت موجودیت خود را نه بازنمایی بلکه اعام میکند. 16. بگذارید اشــاره کنیم که این اقلیت مجزا، فراتر از قدرت خــود، فراتر از اندک افرادی که آن را به کالبد یکرشته مبارزات سیاسی بدل میکنند، تنها تا جایی میتواند اعــام خود را («ما مردم هستیم، مردم راســتین») تحمیل کند که از طریق مجراها و اقدامات گوناگــون پیوســته در پیوند با یک تــوده مردمی حیوحاضر باشــد. وقتــی مائوتســهتونگ از آن یگان مجزای مشخص و حرفهای حرف میزد که در قرن گذشــته خود را «حــزب کمونیســت» نامید به این نکتــه اشــاره کرد که مشــروعیت او آن به آن از ســوی چیزی که او «رابطه بــا تودهها» نامید به تأخیر میافتــاد، رابطهای کــه از نظر او اول و آخــر واقعیت احتمالی یک سیاســت بود. بگذارید بگوییم این استثنای درونی که همان مردم به معنای یک اقلیت فعال است تنها در صورتــی میتواند بر این ادعای خود که کالبد موقت مردم حقیقی اســت پای بفشــارد که هر لحظــه در بطن تودههای عظیــم خلق این ادعا را اثبات کند و فعالیت خود را در جهت تقویت کســانی به عرصه آورد کــه مردم بیجنبش و تابــع پیکربندی دولت همــواره آنان را از فعلیتبخشــیدن به ظرفیت سیاسیشان باز میدارد.

17. ولی آیــا میتوان از «مردم» بــه معنای دیگری هم صحبت کــرد، مردمی که، حتی بــدون فعالکردن نوعی یگان متشــکل، باز هــم در پیکره تصادفی «مردم حاکــم» و برســاخته دولت ادغام نمیشــود؟ پاســخ میدهیم «بله»، میتوان از «مردم مردم» ســخن گفت، از کســانی که مردم رسمی، در کســوت دولت، نهست قلمدادشــان میکنند، آنها که در عرصه جامعه بروز و ظهور ندارنــد. در اینجا به حاشــیههای واقعیت عینی

وقتی اشغالکنندگان میدان تحریر مصر در روزهای اوج «بهار عرب » اعلام کردند «ما مردم مصریم » این کارشان چه معنایی داشت؟ یعنی جنبش آنها، وحدت آنها، شعارهای آنها به پیکر نوعی مردم مصر شکل میدهد رها از بیجنبشی ملی جاافتاده آن، نوعی مردم مصر که حق دارند فعالانه ادعای صفت ملی داشته باشند، چون ملتی که از آن سخن میگویند هنوز در راه است

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.