در حدفاصل شك و ايمان

Shargh - - انديشه -

این کتاب دو بخش دارد: تأملاتی درباره کانت و تأملاتی دربــاره مارکس. اگرچــه این دو نام در ظاهــر کتاب را دو پاره میکنند، این اثر به واقع ســراپا تجزیهناپذیر اســت؛ و دو بخــش آن از آغاز تا انجــام در تعامل با یکدیگرند. کل این پروژه که من آن را دگرســنجی مینامم تشکیلدهنده فضایی است برای ردوبدلشــدن رمزها میان قلمروهای اخلاق و اقتصاد سیاســی، و میان نقد )ســنجش( کانتی و نقد )سنجش( مارکســی. این تلاشی است برای قرائت کانت به میانجــی مارکس و مارکس بــه میانجی کانت، تلاشــی بــرای بازیابی برداشــت مشــترک آن دو از نقد یا سنجش. این نقد جریانی است که از نوعی موشکافی آغاز میشود، یا بهتر بگوییم نوعی موشکافی دقیق نفس.

نخست به خودِ این جُفتسازی بپردازیم. از سالهای پایانی قرن نوزدهم به این طرف، چه بســیار متفکرانی که کوشیدهاند این دو تن را به هم مرتبط سازند. این کوششی بود بــرای فراچنگآوردن ســویه ســوبژکتیو/ اخلاقی که جایش در ماتریالیسم موسوم به مارکسیسم خالی مینمود و اشــاره به این واقعیت داشــت که کانــت بههیچوجه فیلســوفی بورژوا نبــود. از نظر او، اخلاقیبــودن بیش از آن که تابع پرســش خیر و شر باشــد، در گرو علتِ خود و در نتیجه آزادبودن اســت، و همین امر مــا را وامیدارد با دیگران همچون عاملانی آزاد رفتار کنیم. پیام غایی قانون اخلاق کانتی در این حکم نهفته است: «چنان عمل کن که انسانیت را، در هیئت خود یا دیگری، همواره در عین حال یک غایت و نه هرگز وسیلهای صرف به شمار آوری.» این آموزهای تجریدی نیست. کانت این را رسالتی میانگاشت که میبایســت گامبهگام در بســتر تاریخی جامعه تحقق یابــد. میتوان چنین تصور کرد کــه هدف کانت، در عمل، استقرار انجمنی بود متشــکل از خُردهمولدان مستقل در تقابل با جامعه مدنی تحت ســلطه سرمایهداری تجاری. ایــن آرمانی بــود برآمده از شــرایط ســرمایهداری ماقبل صنعتی آلمان؛ لیکن، بعدها همپای ظهور ســرمایهداری صنعتی، وحدت خردهمولدان مستقل عمدتاً از هم پاشید. اما قانون اخلاقی کانت برجای ماند. موضع کانت، هرچند انتزاعی مینمود، پیشدرآمدی بود بر آرای آنارشیستها و سوسیالیستهای تخیلی )همچون پرودون(. درست به همین معنی بود که هرمان کوهن کانت را نیای راســتین سوسیالیســم آلمانی میدانســت. در متن یــک اقتصاد ســرمایهدارانه کــه تحت آن مردمان بــا یکدیگر صرفاً به منزله وســیله و ابزار رفتار میکنند، «ملکــوت آزادی» یا «ملکوت غایات» کانت بهروشنی متضمن معنایی جدید، کمونیسم، است. اگر به کمونیســم بیندیشیم، درمییابیم که صورتبندی این مفهوم، از آغاز، بدون توســل به سویه اخلاقی نهفتــه در تفکر کانت ممکن نبــود. با این همه، مارکسیســم کانتی، به ناحق و از بخت بد، در جریان تاریخ به محاق رفته است.

مــن نیز ســرانجام بر آن شــدم تا کانــت و مارکس را مرتبط ســازم، لیکن به ســیاقی متفاوت بــا نوکانتیها. از همان آغاز، درک مارکسیستهای کانتی از سرمایهداری در نظرم سســت و ضعیف مینمود. نسبت به آنارشیستها )یــا انجمنگرایــان( نیز همیــن حس را داشــتم. اگرچه جهتگیری اخلاقی و شــوق ایشــان به آزادی چشمگیر است، لیکن ایشان بیتردید فاقد رهیافتی نظری نسبت به نیروهای مناســبات اجتماعیاند، همان نیروهایی که مهار مردمان را به دســت دارند. به همین سبب، پیکارهای این گروه غالبا بیثمر و محکوم به شکست بوده است. موضع سیاســی من پیشتر آنارشیســتی بود و هیــچگاه هوادار هیچ حزب یا دولت مارکسیســتی نبــودم. ولی با این حال نســبت به خود مارکس حس احترامی آمیخته با ترس و حیرت داشتم. حس تحســینام برای «سرمایه»، کتابی با زیر عنوان «نقد اقتصاد سیاسی» (یا به زبان آدام اسمیت، «نقد علم اقتصاد ملل»،) با گذر سالها فقط فزونی یافته است. در مقام دانشجوی اقتصاد سیاسی و خواننده دقیق سطربهســطر «ســرمایه»، همواره از ایــن واقعیت آگاه و ناخرسند بودم که فیلسوفان مارکسیست از لوکاچ تا آلتوسر آن را حقیقتا از دل و جان نخواندهاند، بلکه برعکس، فقط آن عناصــری را از آن برگرفتهانــد که بــه کار دغدغههای فلسفیشان میآمده است. از این نکته نیز ناخشنود بودم که اکثریت اقتصاددانان سیاسی «سرمایه» را صرفاً کتابی در بــاب اقتصاد تلقی میکردند. در همــان اثنا، رفتهرفته دریافتم که نقد مارکســی در حکم انتقادی صرف از نظام سرمایهداری و علم اقتصاد کلاسیک نیست، بلکه بهواقع پروژهای است برای شرح ماهیت و حد و مرز رانه Trieb() سرمایه، که در گام بعدی، با تکیه به همان رانه، از حضور مشــکلی ذاتی در بطن کنش انســانیِ مبادله )یا توسعاً، ارتباط( پرده برمیدارد. کتاب «ســرمایه» هیچ راه خروج آســانی از سرمایهداری عرضه نمیکند؛ بلکه، برعکس، با تأکید بر نبودِ هیچ راه خروجی امکان مداخلهای عملی را پیش پای ما مینهد.

در این مســیر، بیش از پیش با حضــور کانت به مثابه متفکری رویارو شــدم که او نیز جویای پیشنهادن امکان عمل است ـ نه چندان با نقد متافیزیک )بنا به تصور رایج(، که با افشای جســورانه حدومرز عقل بشــری. «سرمایه» را عموما همپای فلســفه هگلی میخواننــد. اما من، در خوانش خویــش، به این نتیجه رســیدم کــه «نقد عقل محــض» همان کتابی اســت که باید همپای «ســرمایه» خوانده شود. و از اینجاست مقطعِ مارکس و کانت.

مارکس بهندرت درباره کمونیســم سخن میراند، مگر در مناســبتهای نادری که قصدش نقد اقوال دیگران در بــاب این موضوع بود. او حتی یک بــار گفت، پرداختن به آینده خود کاری ارتجاعی است. من نیز تا هنگام تحولات 1989 هــر نظــری را دربــاره آیندههای احتمالــی خوار میشــمردم. در آن زمان اعتقاد داشــتم کــه مبارزه علیه سرمایهداری و دولت بدون داشتن هرگونه تصوری از آینده نیز ممکن است، و اینکه باید در همه حال مبارزه خویش را در پاسخ به تناقضهای برآمده از وضعیتهای واقعی پی گیریم. فروپاشی بلوک سوسیالیستی در 1989 مرا واداشت تــا موضعم را تغییــر دهم. تا آن زمان مــن نیز، همچون بسیاری دیگر، دســتاندرکار طرد دولتهای مارکسیست و حزبهای کمونیســت بودم؛ البته این نقد بهطور ناآگاه

وجود و دوام ابدی آنها را مســلم میانگاشت. مادام که آنها وجود میداشــتند، ما نیز میتوانســتیم حس کنیم بــه صرف نفــی آنهــا کاری کردهایم. پس از فروپاشــی این دولتهــا، دریافتم که موضع انتقــادی من به طرزی تناقضگونــه مبتنی بر وجود آنها بوده اســت. رفتهرفته حس کــردم باید موضعی ایجابی اختیــار کنم. در همین بزنگاه بود که مواجهه با کانت را آغاز کردم.

کانت عموما ـ و بهدرســتی ـ ناقد متافیزیک بهشــمار میرود. تجربهگراییِ شــکاکانه هیوم ســهم بســزایی در بســط این نقد داشــت؛ کانت خود اذعان داشت که چُرت جزمیاش نخســتینبار به لطف همین ایده پاره شــد. اما نکته از قلمافتاده آن است که در زمان نگارش «نقد عقل محض»، متافیزیک فاقد محبوبیت و حتی مورد تمســخر بود. کانت در دیباچه کتابش با تأسف میگوید: «زمانی بود که متافیزیک ملکه همه علوم نام داشــت، و اگر خواستن را همان توانســتن انگاریم، بهراستی شایسته این مقام نیز بــود، بهویژه با توجه به اهمیــت خاص موضوعش. حال این ملکه، بنا به رســم روزگار، از همهســو خوار شــمرده میشــود». بدینســان، از نظر کانت، وظیفــه اصلیِ نقد بازیابی کارکرد درســت متافیزیک بود. و این نیز کانت را به ســوی نقد هیوم راند، همو که پیشتر محرک اصلی وی بود. اینک قصد دارم در بستر مباحث جاری رابطه میان کانت و هیوم را از نو بررسی کنم.

در دهــه 1980، احیــای کانــت پدیدهای مشــهور بــود. در پژوهش پیشــگامانه هانا آرنت، «درسهایی در باب فلســفه سیاســی کانت» و همچنین در کتاب ژانفرانسوا لیوتار «شعف: نقد کانتی تاریخ»، بازگشت به کانت بــه معنــای دوبارهخوانی «نقــد قوه حکم» بــود. نکته اصلی ایــن بود کــه، در متــن واقعیت، در میان انبوههای از سوژههای مخالف، دستیابی به «کلیت» ـ این شرط لازم حکم ذوقی ـ ناممکن بود. آنچه در بهترین حالت به دست میآید نوعی «عقل ســلیم» (یا «حس مشترک») است که ذوق و سلیقههای مخالف را مــورد بــه مــورد نظــم و نســق میبخشــد. به نظر میرسید این اثر تفاوتی فاحش با «نقد عقل محض» دارد که ســوژهای استعلایی را مفروض میگیرد، سوژهای ناظر بر کلیت )خوانشی که من در فصلهای آینده بررسی خواهم کرد(. پیامدهای سیاسی این اقبال تازه به کانت )از جمله در مورد هابرماس که میخواست عقل را به منزله «عقلانیت ارتباطی» بازبینی کند( روشــن بود: این انتقادی بود از کمونیسم به مثابه «متافیزیک».

مارکسیســم به واســطه تلاشــش برای تحقق روایت اعظــم، متهم به عقلباوری و غایتگرایی شــده اســت. استالینیسم به واقع پیامد همین گرایش بود: حزب متشکل از روشــنفکران به یاری عقلی که تجسم قانون تاریخ بود عوامالنــاس را هدایــت میکرد، که حاصلــش نیز همان افتضــاح تراژیک بود. در تقابل بــا این فرجام، قدرت عقل زیرسؤالرفته، برتری روشنفکران انکارشده، و غایت تاریخ نفی گشــته است. بررســی دوباره مارکسیسم، در تقابل با ســلطه مرکزی عقل، متضمن وفــاق عمومی و گفتوگو میــان بازیهای زبانــی متکثر بوده اســت و همچنین، در

تقابــل بــا دیدگاهی عقلبــاور )و متافیزیکی( بــه تاریخ، متضمــن ناهمگونــیِ تجربه یا پیچیدگی روابــط علّی. از طرف دیگر، زمان حال، که پیش از این در پای غایت قربانی میشــد، از نو تأیید میشود، آن هم به واسطه ناهمگونی کیفــیاش )یا همان مفهــوم برگســونی دیمومت(. من نیز بخشــی از همین گرایش پردامنه بودم که «واســازی» یا «باستانشناســی معرفــت» و از این قبیل نام داشــت، گرایشــی که بعدهــا دریافتم فقط تا وقتــی واجد تأثیری انتقادی بود که مارکسیسم هنوز عملا بر مردمان بسیاری از ملــت ـ دولتهــا حاکم بود. در دهــه 1990، این گرایش تأثیر خود را از دســت داد، زیرا تا حد زیادی کارگزار صرفِ عملکــردِ ویرانگر یــا واســازانه deconstructive() خود ســرمایهداری شده بود. نسبیگرایی شــکاکانه، بازیهای زبانیِ متکثر )یــا وفاق عمومی(، آریگویی زیباشناســانه به لحظــه حال، تاریخیگــری تجربی، ســتایش از خرده فرهنگها )یــا همان مطالعات فرهنگــی(، و از این قبیل جملگی توانهای خود را از کف دادند و در نتیجه به تفکر مسلط حاکم بدل گشــتند. امروزه، این جریانها در ملتدولتهای توسعهیافته به آموزه رسمی محافظهکارترین نهادها بدل گشتهاند. روی هم رفته این گرایش را میتوان چنیــن خلاصه کرد: ســتایش از تجربهگرایــی )از جمله اصالــت زیباشناســی( در تقابل با عقلباوری. از ایــن لحاظ، روزبهروز روشــنتر میشــود که بازگشت به کانت در ســالهای اخیــر به واقع چیزی نبوده است مگر بازگشتی به هیوم.

در این دوره، من خوانش خویش از کانــت را با تلاش برای فراتر رفتن از گرایش تجربهگرا ـ یعنی بهمثابه نقدی بر هیــوم ـ آغاز کردم. به بیان ساده و سرراست، پروژه من بازسازی متافیزیکی است که کمونیسم نامیده میشود. این کانت بود که روشنترین بینــش را دربــاره نقــش درســت متافیزیک و پیوند ناگسستنی و ناگزیر میان ایمان و عقل عرضه داشــت. «از این روی میبایســت معرفت را انــکار کنم تا جایی بــرای ایمان باز شود؛ و جزمیت متافیزیک، یعنی این پیشداوری که عقل میتواند بدون یاری نقــد در قلمرو متافیزیک پیش رود، منشأ راستین هرگونه بیاعتقادی ناهمساز با اخلاقیات است، و این بیاعتقادی خود همواره بسیار جزمی است.» قصد کانت از طرح این دعوی اعاده نفس دین نبود؛ او آن وجهی از دین را تأیید میکند که به اخلاقیات تمایل دارد و ما را به اخلاقیبودن تشویق میکند.

مارکس، برخلاف مارکسیســتهای متعارف، پیوسته از توصیف کمونیســم به مثابه «ایده برســازنده )یا کاربرد برســازنده عقل)» به مفهوم کانتی کلمه سر باز میزد، و بهندرت از آینده سخن میگفت. به همین سبب، مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» قطعه ذیل را به متن نوشتهشده به قلم انگلس افزود: «کمونیسم برای ما شکلی از وضعیت امور نیســت که باید برقرار گردد، ایدهئالی که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. کمونیسم برای ما نام آن جنبش واقعی اســت که وضع موجود را برمیاندازد. شروط این جنبــش از مقدمهای کــه هماینک موجود اســت نتیجه میشــود.» از ایــنروی، توصیف جزمی از کمونیســم به

در متن یک اقتصاد سرمایهدارانه که تحت آن مردمان با یکدیگر صرفاً به منزله وسیله و ابزار رفتار میکنند، «ملکوت آزادی » یا «ملکوت غایات » کانت بهروشنی متضمن معنایی جدید، کمونیسم، است. صورتبندی این مفهوم، از آغاز، بدون توسل به سویه اخلاقی نهفته در تفکر کانت ممکن نبود. با این همه، مارکسیسم کانتی، به ناحق و از بخت بد، در جریان تاریخ به محاق رفته است

مثابه «سوسیالیسم علمی» اساساً در حکم همان نوعی از متافیزیک بود که مارکس رد میکرد. اما این امر ناقض این واقعیت نیست که مارکس جویای حفظ و بسط کمونیسم به مثابــه «ایده تنظیمــی )کاربرد تنظیمیِ عقــل)» بود. بدینســان مارکس جوان بر این دستور مطلق پای فشرد: «انتقاد از دین با این آمــوزه پایان میپذیرد که برای آدمی برترین موجود آدمی است، در نتیجه با طرح دستور مطلق به واژگونی همه روابطی که در آنها آدمی موجودی است پست، بهبندکشــیده، وانهاده و منفور». برای او کمونیسم یک دســتور مطلق کانتی بود، یعنی امری به تمام معنی عملی و اخلاقی. او تمام عمرش بر ســر این موضع ماند، هر چنــد بعدها تلاشهــای خویش را بر جســتوجوی نظری برای شرایط تاریخی-مادی تحقق آن دستور مطلق متمرکز کرد. در این بین، جریانهای اصلی مارکسیسم، پس از خوارشــمردن اخلاقیات و دفاع از «ضرورت تاریخی» و «سوسیالیسم علمی»، در نهایت شکل جدیدی از جامعه استوار بر بردگی را برپا داشتند. این روند دقیقا همان چیزی بود که کانت آن را «تمامی ظاهرســازیهای عقل بهطور کلی» مینامید. بیاعتمادی به کمونیسم فراگیر شده است و مارکسیسم جزمی «سرچشمه حقیقی همه ناباوریها» بوده اســت. فلاکتهای ناشی از کمونیسم در قرن بیستم را نمیتــوان و نبایــد از یاد برد، و به همینســان نباید این خطا را صرفا بدبیاری دانست. از آن مقطع بدین سو اجازه نداشــتهایم از هیچگونه «ایــده»ای ـ حتی «ایدۀ» چپِ نو، که با نفی استالینیســم به وجود آمد ـ با سادهدلیِ ایجابی دفاع کنیم. به همین ســبب اســت که امروزه کمونیســم «بنــا به مُــد زمانه، از همــه طرف تحقیر میشــود». هر چند، در همین حیص و بیص، دیگر انواع جزماندیشــی با لباسهای گوناگون به صحنه میآیند. بهعلاوه، درحالیکه روشنفکران ممالک پیشرفته سرگرم ابراز سوءظن خویش به اخلاقیات بودهاند، انواع گونهگونی از بنیادگرایی دینی در سراسر جهان ریشه دواندهاند، و روشنفکران نیز نمیتوانند به تمسخر آنها بسنده کنند.

بنا به همین دلایل، موضع من، اگر نگوییم نفس تفکرم، از آغاز دهه 1990 از بیخ و بن عوض شــده است. سرانجام بــه این باور رســیدم که نظریــه نباید در حد موشــکافی انتقادیِ وضــع موجود متوقــف بماند، بلکــه باید برای تغییر واقعیت پیشــنهادی ایجابی عرضــه کند. در همان حــال، بار دیگر دشــواری این کار را تصدیق کــردم. از دید من، سوسیالدموکراســی هیچ دورنمای نویدبخشی دربر نداشــت، و در نهایت در آغاز قرن جدید بود که رفتهرفته پرتو امیدی یافتم که مرا به ســوی سازماندهی «جنبش جدید انجمنگرایان» NAM() در ژاپن ســوق داد. شــکی نیســت که در گوشــه و کنار جهان جنبشهــای واقعی بیشماری هســتند که میکوشــند وضع موجود را مُلغا ســازند، هرچند لاجرم ســایه جهانیشدن ســرمایهداریِ جهانی بر همه آنها مستولی است. لیکن، جهت پرهیز از تکرار خطاهای گذشته، بر ضرورت نوعی بازشناسیِ مبتنی بر «دگرسنجی» تأکید میگذارم.

به بیان دیگر، بدون بررســی جامع نظریههای موجود نمیتوان دست به عملی نو زد؛ و نظریههای موردنظر من نیز به نمونههای سیاســی محدود نمیشوند. و سرانجام متقاعد گشتم که بیرون از حوزه نقدهای کانتی و مارکسی و مصون از تأثیر آنها هیچ چیزی در کار نیست. از آن پس و در جریان این پروژه، از درگیرشــدن بــا هیچ حوزهای ابا نکردم، از نظریه بنیانهای ریاضی و زبانشناســی گرفته تا زیباشناسی و فلسفه وجودی )یعنی، اگزیستانسیالیسم(. با مسائلی دست به گریبان شدم که عموما فقط متخصصان به آنها میپرداختند. از این گذشته، بخشهای اول و دوم کتاب )درباره کانت و مارکس( به مثابه تأملاتی مستقل از هم نگاشته شدند تا از این طریق پیوند میان آن دو وضوح یابد. از اینرو میبایســت به قصد مرئیساختن این رابطه و شــاید حتی خلاصهکــردن کل کتاب، مقدمهای نســبتا طولانی بنویســم.اما بهرغم پیچیدگی و تنوع موضوعات نظری، معتقدم این کتاب برای خواننده عام نیز قابل فهم است. اساس کتاب سلسلهمقالاتی است که از سال 1992 در ماهنامه ادبــی ژاپنی، «گونزو»، به چاپ رســیدند. این مقالات در کنار داســتانهای ادبی منتشر شدند، به عبارت دیگر نگارش آنها مقید به فضای بســته آکادمی و گفتار نظری نبود. من آنها را برای کســانی نوشــتم که اســیر قلمروهای تخصصی نیستند. از اینرو کتاب حاضر ماهیت آکادمیک ندارد. رسالههای آکادمیک فراوانی درباره کانت و مارکس موجود اســت که دادههای تاریخی را به دقت میکاوند، کاســتیهای نظری آن دو را گوشزد میکنند، و آموزههایی ظریف و پیچیده ارائه میکنند. من علاقهای به این قســم پژوهشها ندارم. به خود جرأت نمیدهم برای افشای کاستیها کتاب بنویسم؛ برعکس، ترجیح میدهم برای ســتایش، آنهم فقط از آثار ستودنی، دست به قلم ببــرم. از ایــن روی کار من جر و بحث بــا کانت و مارکس نیست. هدف من خواندن متنهای ایشان و تمرکز بر کانون توانمندیهایشــان بود. ولی به گمانم درســت به همین سبب هیچ کتابی بیش از این به انتقاد از آن دو نمیپردازد.

این کتــاب بیش از هــر چیز تثلیثِ «ســرمایه - ملت - دولت» را نشــانه گرفته اســت. اما بایــد اذعان کنم که تحلیلهــای مــن از دولت و ملــت هنوز به طــور کامل بســط نیافتهاند؛ ملاحظات مربوط به اقتصاد و انقلاب در کشورهای توســعهنیافته )غیرصنعتی( و در حال توسعه چندان رسا نیستند. اینها پروژههای بعدی مناند.

دســت آخر، باید بگویم این کتاب فقط بخش کوچکی از تأملات مرا در باب بســتر تاریخی خــاص ژاپن ـ دولت، مدرنیتــه و مارکسیســم ژاپنــی ـ در بــر دارد، تأملاتی که خاســتگاه تفکر من بودهاند. قصــد دارم در مجلدی دیگر به ســراغ این مباحث بروم. به واقع، من بخش اعظمی از تفکر خود را مدیون «ســنت» مارکسیسم ژاپنیام. و کتاب «دگرسنجی» نیز از دل تفاوت میان بسترهای تاریخی ژاپن و غرب و همچنین دیگر کشــورهای آسیایی سر برآورد، و همچنیــن از دل تجربــه یکتای من در نوســان و پیمایش فاصله میان آنها. البته در این مجلد چیزی درباره اینگونه تجربهها ننوشــتم، بلکه کوشــیدهام تا آنهــا را صرفا به میانجی متنهای کانت و مارکس بیان کنم.

فلســفه دین یکي از شــاخههاي مسئلهساز فلســفه است که از اواخر قرن هجدهم رایج شد. این اصطلاح تحتتأثیــر هــگل رواج یافــت کــه گونههای مختلف فلسفه را در نظام فکری خــود وارد کرده بود. فلســفه دین، بــا پرســشهای بنیــادی آغاز میشــود که ادیان به وجود آوردهاند. فلسفهورزی در این پرسشها بازتاب برداشت فیلســوف از کارکرد فلسفه اســت. موضوعــات اصلی فلســفه دیــن، اســتدلال پیرامــون طبیعت، وجــود یا عدم وجود خــدا، زبان دین، معجزه، دعا، مسئله شر، صفات خدا، پلورالیسم دینی، معرفتشناسی دینی و رابطه دین و دیگر نظامهای ارزشی مانند اخــلاق و علم تجربی اســت. حوزه کار فلسفي بسیاري از فیلسوفان معطوف به این حوزه بوده و هست: از آگوستین قدیس و آکوئیناس تا هگل، کانت و کیرکگور. از جمله فیلسوفان زنده در این حوزه جان هیك اســت. شهرت هیک به خاطر پلورالیسم دیني اوست که دین را همچون نومن کانتی در نظر ميگیرد که انســانها بسته به فرهنگهای متفاوت، برداشــتهای متفاوتــی از آن نومن دارنــد. در نظر هیــك هرچنــد هیچکــدام حقیقت کاملي نیســتند اما هریــك بهرهای از حقیقــت دارند. همچنیــن در نظر او تجربههای دینی موجهاند و ميکوشد پایههای توجیه باور دینی را بر تجربه دینی بنا کند.

هیــك در ایــران نیــز متفکــري شناختهشــده اســت و عــلاوه بــر حضورش در ایــران و کتاب «مباحثه بــا جان هیــک » علیاکبر رشــاد، که به مذاکــرات و مکاتبات انتقادی او با هیک اختصــاص دارد، تاکنون برخي از آثار مهم او نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده است : «مباحث پلورالیسم دینی»، «اثبات وجود خداوند»، «کلام فلسفی »، «اسطوره تجسد خدا »، «بعد پنجم: کاوش در قلمــرو روحانی»و «فلسفه دین ». بهتازگي آخرین کتابش «میان شــک و ایمــان» (2010( نیز از سوي نشــر ققنوس ترجمه و منتشر شــده که شــامل آخرین نظرات جان هیک در حوزه فلســفه دین اســت. او در مقدمــه کتاب مينویســد: «اگر نســبت به دین شــکاکید، اما حاضر نیستید یکســره آن را کنار بگذارید، یا اگر جایی در میانه طیف شک و ایمان قرار دارید، این کتاب مناسب شماست. کتاب عبارت اســت از سلســلهای از گفتوگوهایي میــان فردی خیالی به نام دیوید که هرگونه اعتقاد به یک امر متعالی را بــا تردید جدی مینگرد، و فردی دیگــر به نام جان )جان هیك( که بر مبنای تجربه دینی معتقد است فراتــر از واقعیت فیزیکی و انســانی، واقعیتی برتر وجود دارد ». گفتوگوها به پرســشهاي مهــم و بنیادیني در حوزه فلســفه دیــن ميپردازنــد: آیا دلیل خوبی برای بــاور به خدا وجود دارد؟ یا آنکه خدا نوعی توهم است؟ دقیقا منظور از خدا چیســت؟ پس از مرگ چــه چیزی در انتظار ماســت؟ آیا جز خداي ســنتي کلیساها، علاوه بر جهــان مادي که ما بخشــي از آن هســتیم، چیزي در آنجا وجود دارد؟ پاســخ به این پرسشها استدلالهای این دو شخصیت خیالی را در پی دارد. هیــک در خلال گفتوگوها از تجارب شــخصی در زندگــیاش، لحظــات تجــارب قانعکننــده دینــی، تجربــه مواجهشــدن با ادیان دیگر، حضور در زمینلرزه، حضــور در دادگاه به اتهام الحاد و... بهره میگیرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.