زنگِ افعی

Shargh - - جامعه - شارمین میمندینژاد* *مؤسس جمعیت امام علی)ع(

بیدلیل کنار روزنامهفروشــی میایســتی. مغزت متوقف شــده و در بیزمانی و بیفکری تمام، نگاهت روی عناوین روزنامههــا میدود. تیتری از یک روزنامه نظرت را میگیرد و ذهنت از میان همه دلخوریها و دلمردگیها روی کلمات متمرکز میشود. مطلب این است: «مسئولان خوابزده و دشمنان بیدار». در خیال خسته گنگت که به اندازه عمر نسلت سوهان خورده است، بهدنبال مفهوم خوابزدگی مسئولان میگردی تا ببینی دشمنان با بیداریشان بار دیگر چه بلاهایی بر سر این ملت آوردهاند. آن روزنامه را قیمت میپردازی تــا بر مبل مرگ، با افیون کلماتش دلیلی بر موج یأسِ وجودت بیابی. به آنی این روزنامه را رها کن و با من به زیر پوستِ شهر بیا... در میان زبالهها چیزی میجنبد؛ هر جنبش، دلیلی بر زندگی اســت، حتی اگر در تعفن زباله باشد. شــاید موشی است که قسمت زندگیاش پسماندها شده است؛ اما نه! این جنبش سریع و پردرد، به دختربچهای نحیــف و تُرد و چهارماهه تعلق دارد که انگار به ساعتی پیش بر این دنیا چشم گشوده است. نوزاد به بیمارســتان لقمان اعزام میشود. تشخیصی که از ســوی بیمارســتان به تیم درمان جمعیت امام علی )ع( اعلام میشــود، این اســت: اعتیاد شدید در خون و ســوءتغذیه تمام. همه تلاش گروهِ شناســایی جمعیت برای یافتن نشــانی از خانواده نوزاد، بیثمر ماند. تنها کاری که میشد برای این کودک رهاشده کرد این بود که دستکم در بیمارستان، خانوادهاش شویم و کنارش باشــیم. در هر روز، سه شیفتِ هشتساعته، دانشجویان عضو جمعیت و گاه مادرانشان، مسئولیت مراقبت از دخترکی را که اینک نامش رؤیا شده بود، بر عهده میگیرند. هر نگاه پرمهرِ معطلی که بالای ســر کودک میتابید، غیر از خمــاری پردرد و رنجههایش، زخمهای ســوختگی ســیگارهای خاموش شــده بر گوشت و پوستش را نیز نظاره میکرد. اگرچه اعضای جمعیت به زندگیهای اینگونه فرزندان این سرزمین، در رهاشدگی اعتیاد، ناآشنا نبودند و پیش از آن، عرشیا و یاسین و محراب و فاطمهها را دیده بودند؛ بااینحال در 10 شــبِ زجر رؤیا، همه رؤیاهایشان در زنگِ افعی افیون کابوس شد. آن شــب که رؤیا خاموش میشد، شــمس بود که در خود جمع شد، إِذَا الشَّمْسُ کوِّرَتْ، ســتاره بود که کِدِر شــد و هر کوه آهنین تصمیمی را که قصد ایســتادن بر بالای ســر کودک لگدمالشــده ســرزمینش دارد، الْجِبَالُ سُیرَتْ کرد. هرکس که بالای ســر آن کودک بود میپرســید حتم باید بیدار باشــم، دشــمن به این ســرزمین هر روز و هر شــب، بیهیچ وقفهای در حال پخــش مواد مخدر و تکثیرِ بیخبری از ایــن آســیب و معضل اســت. وقتی که رؤیــا مُرد، میدیدم که اشک اعضای جمعیت در خِدِرِ بیزمانی بر حدقه چشــم، معطل و معلقمانده، نه فرومیریزد و نه جمع میشــود. همه نگاهها سؤال شده بود: بِأَی ذَنْــبٍ قُتِلَتْ؟! حال تو روزی نامــه بیخبران را بردار! عینک دقت بر چشــم گذار، بر مبل خود جابهجا شو و بر زیرتیترِ «مسئولان خوابزده، دشمنان بیدار»، بخوان که نویســنده مقاله چه واســلاما و پیراهن یقهبســته دریدنی به راه انداخته است که چرا جلوی فلان برنامه را نگرفتهاید؟ نه برنامههای مرســومی مثل کنســرت که همــواره مانعش میشــوند، بلکه این بــار پیگیر لغــوِ برنامهای برای توزیع 9 هزار کیســه آذوقه میان محرومان هســتند. چرا مرگ رؤیا؟ چرا لغو یک برنامه سرگرمکننده یا امدادرســان به فقرا؟ این دو پرسش را اگر کنار هــم بگذاریم، خواهیم فهمید که ما را به چه چیز سرگرم کردهاند و پاسخی مهیب و زشت، نه مثل دُمِ خروس، بلکه چون زنگِ افعی بیرون میزند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.