گفتوگو با فواد نظیری درباره ترجمهاش از « نی»ویل تحکوایفتازمستنا شکیامسشکپسيپیرر

Shargh - - ادبيات - پیام حیدرقزوینی

حکایت زمستانی تازهترین ترجمه فواد نظیری از شکسپیر است که مدتی پیش « » توسط نشر ثالث منتشر شد. نظیری پیش از این، رومئو و ژولیت و تیمون آتنی » ‪« »‬ « را ترجمه کرده بود و اینک و با انتشار حکایت زمستانی سه نمایشنامه شکسپیر « » با ترجمه او در دست است. حکایت زمستانی نمایشنامهای در پنج پرده است « » که در زمره کارهای اواخر عمر شکسپیر قرار دارد و به سال 1611 نوشته شده است. سه پرده نخست این نمایشنامه تراژدی کوبندهای است حاصل شک پادشاهی که با سوءظنش عده زیادی را قربانی میکند. در دو پرده آخر اما فضای نمایش بهکلی تغییر میکند و یک کمدی سرشــار از طنز و شادمانی همراه با سرودها و شعرهای شبانی و فولکلور ساخته میشود. شکسپیر به میانجی زمان از تراژدی به سمت « » کمــدی حرکت میکند و تمهید او برای تغییر فضای نمایشنامه به لحاظ فرمی از نقاط درخشان این نمایشنامه بهشمار میرود. با فواد نظیری درباره ترجمهاش از حکایت زمستانی و ویژگیهای مختلف این اثر گفتوگو کردهایم. نظیری در این « » گفتوگو بر اهمیت زبان شــاعرانه در ترجمه شکسپیر تأکید دارد و بارها از ترجمه مکبث داریوش آشوری به عنوان ترجمهای درخشان نام میبرد: بهطور کلی اگر «» « کسی میخواهد به سمت شکسپیر برود باید جنم شاعرانه داشته باشد. مترجمی که فاقد این جوهره باشــد دستکم در برخورد با شکسپیر کار درخشانی به دست نمیدهد. منظورم از جنم شاعری این نیست که قصیده بگوییم بلکه این است که روح و جان شــاعرانه داشته باشــیم. حالا در اینجا با جرات میتوانم به یک نام اشاره کنم و آن استاد داریوش آشــوری است. او در ترجمه مکبث سقفی را به « » وجود آورده که دســتکم ما باید از آن رونویسی کنیم تا یاد بگیریم که نگاهکردن به شکسپیر یعنی چه. » بعد از «رومئو و ژولیت» و «تیمون آتنی»، «حکایت زمســتانی» سومین ↙ اثری از شکسپیر است که با ترجمه شما منتشــر شده است. چرا به سراغ این نمایشنامه شکسپیر رفتید؟

مــا در ایران شکســپیر را بیشــتر از طریق آثار شــاخصاش مثــل «هملت»، «مکبث»، «اتللو» و حتی «تراژدی قیصر» میشناسیم و من همیشه این دغدغه را داشتم که برخی از آثار درخشان شکسپیر در اینجا مغفول ماندهاند. البته این به معنای ترجمهنشــدن این آثار نیست چراکه برخی از این آثار قبلا ترجمه شدهاند امــا مغفول ماندهاند. اصولا با توجه به تحولی کــه زبان، خاصه در ترجمه، پیدا میکند باید هرچند ســال یکبار نگاهی دوباره به آثار کلاسیک بشود. در اینمیان «رومئــو و ژولیت» را بهخاطر بار تغزلی فوقشــاعرانهاش ترجمه کردم و واقعا عاشــقانه به سراغش رفتم. «تیمون آتنی» نیز بهنظرم در ایران مهجور مانده بود درحالیکه این نمایشنامه یکی از مهمترین آثار تراژیک شکسپیر است و به دوران اوج پختگی فکری، ذهنی و حتی زبانی شکســپیر مربوط اســت. «تیمون آتنی» از کارهای آخر شکســپیر به شــمار میرود و یک هشدار و ضرورت تاریخی در آن نهفته است. بهطوری که غرب بار دیگر به خواندن و اجرای تیمون روی آورده و به نظرم بازخوانی و بازترجمه این نمایشنامه در ایران هم ضروری بود. «حکایت زمستانی» اما یک قصه فوقالعاده خیالانگیز و زیبا است. این قصه اصلا ساخته و پرداخته شده تا در شــبهای دراز و تاریک و سرد زمستان پای آتش بنشینند و بخوانندش. جدا از لذت خواندن قصهای خیالی و افسانهای که در این اثر نهفته اســت، هشداری مهم درباره حسادت کور و بدبینی دگم و خشمی ویرانگر در این نمایشنامه وجود دارد که شگفتانگیز است. این ویژگیها باعث شد که به سراغ ترجمه «حکایت زمســتانی» بروم. جز این، ایــن نمایشنامه، بهخصوص از پرده چهارم به بعد، پر اســت از شــعرهای زیبا، فولکلور و شبانی که ترجمهکردنش واقعا لذت داشت.

آیا نمایشنامههایی مثل «تیمون آتنی» و «حکایت زمستانی» در مقایسه با دیگر آثار شکسپیر در غرب هم مغفول ماندهاند؟

در غرب هم ممکن اســت آثار مشهورتر شکسپیر بیشتر خوانده شده باشد اما تا جایی که من اطلاع دارم، غالب آثار کمتر مشــهور شکســپیر در فستیوالهای مختلف اجرا میشود. حتی اقتباسهای سینمایی از این آثار انجام شده است. در 1915 یک فیلم ســینمایی در انگلستان براساس «حکایت زمستانی» ساخته شد، البته با برداشت امروزیتر.

ترجمه مجدد آثار کلاســیک چقدر ضرورت دارد و با چه معیاری باید به ترجمه مجدد دست زد؟

ترجمه مجدد فقط مســئله ما نیســت. حتی اگر در آمازون جستوجو کنیم میبینیم که سالی نیست که از آثار داستایفسکی، چخوف، مولیر و... ترجمههای تازهای منتشر نشــود. بینشهای گوناگون آدمهای مختلف سویههای جدیدی از این آثار به دست میدهد. آثار کلاسیک مثل الماس تراش خوردهاند و تلالو آنها از هر زاویهای میتواند طیف متفاوتی باشد. اگر ما هرچند دهه یکبار اثری کلاسیک را بازترجمه میکنیم، واقعیت این اســت که در غرب این اتفاق خیلی طبیعی و مدام اتفاق میافتد. حتی ناشرانی مثل پنگوئن ممکن است از یک اثر چند ترجمه مختلف داشته باشند. کمترین فایده ترجمه مجدد کلاسیکها این است که با کنار هم گذاشتن این ترجمهها و محکزدنشان امکانی برای رشد زبان فراهم میشود.

نسخههایی که شــما برای ترجمه «حکایت زمستانی» مدنظر داشتید چه ویژگیهایی داشتند؟

تقریبا هر دو نســخه مورد نظر مــن در این ترجمه آثاری آکادمیک بهشــمار میروند. ویراســتارانی که این نمایشنامه را شرح و تفســیر کردهاند، از مدرسان ادبیات قرن شانزدهم انگلستان و بهطور خاص شکسپیر هستند. شرح و تفسیرها خیلی به ترجمــه کمک میکند. چون خود انگلیســیزبانها هم برای خواندن شکســپیر دچار مشــکل میشــوند. مثلا ما هم در اینجا مجبوریم سعدی ساده گرانقدر را با یک مقدار شــرح و تفســیر بخوانیم. ما فال حافظ را سر چهارراهها میخریــم و میخوانیم و میفهمیم و حتی تعبیر هــم میکنیم. اما آنجایی که بحث کنکاش واژه و کشــف اعماق ذهنیت یک شــاعر یا نویســنده مطرح است ایجاب میکند تا جایی که امکان دارد دیدگاههای مختلف سنجیده شود و از شرح و تفسیرهای موجود کمک گرفته شود.

ترجمه مجدد بهنوعی میتواند نقد ترجمههای قبلی هم باشــد. نظرتان درباره ترجمههای موجود از «حکایت زمستانی » چیست؟

مــن با این دید به ســراغ شکســپیر نرفتــم. آنچه برای من جذبه داشــت شــگردهای زبانی و ذهن شــگفتانگیز شکســپیر اســت. من ابتدا به ساکن به سراغ شکســپیر نیامدم و تمرکز من روی شعر و خاصه ترجمه شعر بوده است. شــاید یک روزگاری اصلا فکر نمیکردم که بخواهم روی شکسپیر متمرکز شوم. حقیقتش این است که توفان شکسپیر مرا با خودش برده است. آثار او جذبههای شگفتانگیزی دارد که اگر هم بخواهم نمیتوانم از آن جدا بشوم. من با احترام به تمام کســانی که شکسپیر را ترجمه کردهاند به ســراغ او رفتم. در سرزمینی که اصلا نمیدانم میــزان دقیق کتابخواندن چقدر اســت و یک مقدار گرفتار بیســوادی و بحران نخواندن کتاب هستیم کار کسی که وقت میگذارد و کتابی ترجمه میکند ارزشمند است.

«حکایت زمســتانی» از آخرین آثار شکســپیر بهشــمار مــیرود. این نمایشنامه چه جایگاهی در میان نمایشنامههای شکسپیر دارد؟

اگر بخواهیــم طبقهبندی کنیم، «حکایت زمســتانی» به اعتبار ســه پرده نخستش دســتکمی از «اتللو» ندارد. ای بسا تصویری که از خشم جنونآسا در این اثر وجود دارد بســیار سنگینتر و قویتر از اتللویی است که تا یکجایی هملتوار با خودش درگیر کشاکشهای ذهنی است. اما در «حکایت زمستانی» پادشاه از همان ابتدا با خبری که میشنود دچار شک میشود و نمایشنامه با همین شک شروع میشود. او از همان ابتدا کمر به انهدام بسته است. بنابراین این ملغمه شــگفتانگیزی که در «حکایت زمســتانی» وجود دارد به لحاظ بخش تراژیکاش همســنگ «اتللو» است. خشمی که پادشاه از خودش بروز میدهد به جایی میرســد که خود شکســپیر آگاهانه به هذیان میافتد و این در کلمات و جملات پادشــاه دیده میشود. ویراستاران و مفسران به این نکته اشاره کردهاند که جاهایی که در این نمایشنامه حرفها مبهم میشوند فقط برای این است که شکسپیر میخواهد نشان دهد که خشم تا کجا پیش میرود و میتواند به چه نقطهای برســد. بااینحال در «حکایت زمســتانی» همهچیز موکول به تراژدی و یاس مطلق نمیشــود. از پرده ســوم به بعد ســیر ماجرا عوض میشود و کاری که شکسپیر در اینجا میکند مثل یک جواهر در ظلمات میدرخشــد و این نقطه عطف و شگفتانگیز این نمایشنامه است. شکسپیر به میانجی «زمان» مسیر قصه را عوض میکند. او شانزده سال مجال میدهد و با یک پیشپرده و درآمد جریان داستان تغییر میکند. این درآمد میتواند به شــکل یک گروه کر باشد یا به شــکل پیرمردی که با بال و ساعت شنی میآید و داســی در دســت دارد. این پیرمرد در هیات زمان وارد میشود و خطابهای ایراد میکند، بعد نمایش ورق میخورد و فصلهای دیگری شــروع میشود. فصلهایی سرشــار از سرودهای شاد و شنگول و طنز و حتی برخی حرفهای رکیک و درعینحال تغزلی.

این تمهید شکســپیر برای تغییر فضای نمایشنامه به لحاظ فرمی بسیار قابل توجه است...

شگفتانگیز است. بدون اغراق این اثر جزو شاخصترین آثار شکسپیر است. به همینخاطر است که میگویم حتی در غرب هم این آثار شکسپیر امروز بازخوانی و اجرای مجدد میشود. شکسپیر به واسطه یک حرکت هنرمندانه شگفتانگیز دراماتیــک کاری میکند که یک تراژدی به یکباره به کمدی بدل میشــود. در دو پرده پایانی نمایش با فضایی سرشار از شادی و طنز روبروییم و درعینحال طوری برنامهریزی شده که کاراکترها کمکم دور هم جمع شوند و به جایی هدایت شوند که ماجرا ختم به خیر شــود. فقط ذهنی نابغه میتواند ایــن کار را بکند.این اثر شکسپیر هرچه بیشتر خوانده شود وجوه دیگری از آن به دست میآید.

آیا میتوان گفت که «حکایت زمستانی» از این حیث متمایز از دیگر آثار اوست؟

تا جایی که میدانم این اثر یکه است. دستکم بالانسکردن تراژدی و کمدی در ایــن اثر کار فوقالعاده خاصی اســت و از این حیث ایــن نمایشنامه ویژگی متمایزی دارد.

این ظرایف فرمی که در کار شکسپیر وجود دارد حتی میتواند امکانهای جدید برای داستاننویسی به وجود بیاورد. اینطور نیست؟

بله، اما بحثی که من دارم روی بینش شکسپیر است. یک نکته را نباید فراموش کنیم و آن اینکه شکســپیر فقط هنرمند، شــاعر، ادیب یا حتی کارگردان و بازیگر نیســت. او همه اینها بوده و هست اما به جز اینها یک روانکاو هم هست. وقتی شــما «هملت» را و آن بازیهای شگفتانگیز ذهنی را نگاه کنید، وقتی «تیمون آتنــی» یا «رومئو و ژولیت» را نــگاه کنید، امکان ندارد بــه لحاظ پیچیدگیهای ذهنی شــخصیتهای این آثار، ذهنت درگیر و مشغول نشود. بارها و بارها روی کاراکترهای متعدد هر نمایش باید فکر کرد. دلقکها بهظاهر آدمهای ســادهای میآیند اما صحبتهایی که دلقک در «شــاهلیر» میکند واقعا قابل توجه است. بدون اغراق شکســپیر متعلق به تاریخ است و شخصیتی جهانی است و اهمیت او پایان ندارد. تمام هنرمندان اعم از نویسنده، شاعر، کارگردان و بازیگر نیازمند به شناخت این نابغه هستند.

در زبانی که شــما در ترجمههای آثار شکسپیر بهکار گرفتهاید تاثیر سنت ادبی ما دیده میشــود اما بااینحال این زبان بهخوبــی با نمایشنامههای شکسپیر جور درآمده و شــکل تصنعی و مغلق ندارد. چه الگوهایی برای این زبان مدنظر داشتهاید؟

آنچه درباره کار خودم میتوانم بگویم این است که ما با یک شاعر، متفکر و نویســنده کلاسیک سروکار داریم که آثارش آبشخور بسیاری آثار کلاسیک بعد از خودش، اعم از شــعر و داستان، بوده است. ما یا باید یک شاعر یا نویسندهای که زبانی گرانســنگ و فخیم دارد را به زبان روزمره تبدیل کنیم و سادهنویسی کنیم که این فقط به نقل مفهوم میانجامد یا باید زبانی متناسب با اثر انتخاب کنیم. در عینحال اگر بخواهیم به طور کامل به ریشهها و واژگان و ادبیات گذشته خودمان برویم ای بسا ترجمه کمی سنگینتر از آنی شود که برای امروز قابل فهم باشد. بنابراین اینطور نیست که مثلا بگویم «تاریخ بیهقی» الگوی من بوده است. من یک تربیت ذهنی دارم که با مطالعه ادبیات کلاسیک خودمان شکل گرفته است. یعنی با خواندن «شاهنامه» و «تاریخ بیهقی » و «تذکره الاولیاء » و «کشفالاسرار » و ســعدی و حافظ و دیگران به وجود آمده اســت. ذهن من با آنها عجین شده و وقتی در ترجمه به ســراغ اثری کلاسیک میروم خواهناخواه این مجموعه به ذهن من میآید. خوشبختانه در زمینه آثار کلاسیک کمبودی نداریم. امکاناتی که ادبیات کلاسیک ما درباره وســعت واژگان و موارد دیگر در اختیارمان میگذارد ای بســا فراتر از آن است که انتظار داریم. در عینحال، شکسپیر هم زبانی ندارد که اصلا فهمیده نشــود. یک محصل زبان انگلیسی هم وقتی کتاب او را بخواند متوجه میشــود که او چه میگوید. حالا برخی جاها هســت که لغاتی سخت دارد و باید معنی آنهــا را پیدا کنیم. پس باید زبانی انتخاب کنیم که برای امروز هم قابل درک باشــد. از اینرو من به طور کامل زبان امروزمان را کنار نمیگذارم بلکه یک زبان ادبی دراماتیک و حتی از دیدگاه خودم قابل اجرا در نظر میگیرم. برای این کار آثار معاصران را هم مدنظر دارم. ادبیات معاصر ما شاملو و نیمای بزرگ و اخوانثالث و شــفیعیکدکنی و... را دربر میگیرد. در نتیجه آنچیزی که ســعی کردم در ترجمه شکسپیر به آن برســم، برآیندی از این دو زبان است که درعینحالی کــه حالوهوای ترجمه از اصل اثر فاصله نگیــرد اما قابل فهم و درک خواننده امروزی هم باشــد. ما واژگان درخشانی در ادبیات خودمان داریم کــه مغفول ماندهاند. مثلا من اولینبــار در «جوامعالحکایات» به لغت ناووس برخوردم. ناووس دقیقا همان چیزی اســت که شکســپیر در «رومئو و ژولیت» تصویر میکند و زرتشتیهای ما هم دارند. در دیوار چالهایی میکندند و مردگان را آنجا میچیدند. برای چه این لغات ما باید گم شــود؟ خیلی راحت میتوان از دخمه یا ســرداب اســتفاده کرد اما وقتی میخواهیم کاری کلاسیک ترجمه کنیم باید به این لغات توجه کنیم. دخمه و سرداب در هر لغتنامه انگلیسی به فارسی وجود دارد اما ناووس در دل فرهنگ زبان فارسی است. یا واژه دیگری که بهخصوص به لحاظ زیباییشناسی روی آن تأکید دارم و در «حکایت زمستانی» بهکار بردهام «گلســون» است. گلسون همان توریهای فلزی است که خانمها موهایشان را در آن جمع میکنند. به هرصورت تحولی که در زبان فارسی اتفاق افتاده ایجاب میکند که مترجم، شــاعر و نویسنده امروز با مسئولیت بیشتری به آثار کلاسیک خودمان توجه کند.

به آثار معاصر فارسی اشاره کردید. در ترجمه اثری کلاسیک توجه به شعر و نثر معاصر چقدر اهمیت دارد؟

بســیار اهمیــت دارد. وقتی نثر آهنگین و شــگفتانگیز ابراهیم گلســتان را میخوانید، بدون اینکه خودتان بخواهید ممکن اســت یکجاهایی به یک اثری راه پیدا کند. خود گلستان به زیباترین شکلی این را در «برفهای کلیمانجارو» به رخ میکشد. نثر گلشیری و آلاحمد و گلستان واقعا ضرورت است.

حالا که سه اثر شکسپیر را ترجمه کردهاید، دشوارترین موارد در ترجمه آثار او را در چه میدانید؟

در پیچیدگیهای زبانی. من امروز درگیر ترجمه آخرین اثر شکســپیر با عنوان «توفــان» هســتم. این کتــاب توفــان واژگان و مفاهیم پیچیده اســت. نه اینکه کاراکترها بخواهند پیچیده حرف بزنند بلکه ضرورت قصه این را ایجاب میکند. پیچیدگیهای شــگفتانگیزی در زبان این نمایشنامه وجود دارد و سروکلهزدن با جملهها و به همآوردن ســروته یــک پاراگراف خیلی زحمت میخواهد. البته پیچیدگیهــای شکســپیر فقط در زبان نیســت بلکه در ذهنیت او هم هســت. شخصیتهای آثار او گاهی چیزهایی میگویند که گرههایش ممکن است جایی دیگــر باز شــود. بنابراین حواس مترجم خیلی باید جمع باشــد و اینجا به بحث اهمیت کار ویراســتاران میرسیم. نمیشــود به صورت مکانیکی از آغاز تا آخر نمایشنامه را ترجمه کنیم بلکه همواره باید حواسمان به تفســیرهای نمایش هم باشد.

«حکایت زمستانی» سرشــار از شعرهای گوناگون اســت و ترجمه این شعرها چقدر دشوار بود؟

بهطورکلی اگر کســی میخواهد به سمت شکســپیر برود باید جنم شاعرانه داشــته باشد. مترجمی که فاقد این جوهره باشد دستکم در برخورد با شکسپیر کار درخشــانی به دست نمیدهد. منظورم از جنم شاعری این نیست که قصیده بگوییم بلکه این اســت که روح و جان شاعرانه داشــته باشیم. حالا در اینجا با جرات میتوانم به یک نام اشــاره کنم و آن اســتاد داریوش آشوری است. او در ترجمه «مکبث» ســقفی را به وجود آورده که دســتکم ما باید از آن رونویسی کنیم تا یاد بگیریم که نگاهکردن به شکســپیر یعنی چه. این البته نفی ارزشهای کار دیگران نیســت اما مقصودم نوع نگاهی است که آشوری به شکسپیر داشته اســت. کسی که شعر را نشناســد و با جان شاعر نباشد نمیتواند به اعماق جان شکســپیر راه یابد. مجموع آثار شکسپیر شاعرانه اســت. او یک شاعر درامنویس اســت و حتی جاهایی نمایشنامه او به یکباره موزون و مقفی میشــود و شما در اینجــا نمیتوانی فقط نقل به مضمون کنــی. ضمن اینکه در برگرداندن این مــوارد نمیتوان به دنبال فعلاتن فعلاتن فعلاتن هم بود و ای بســا نتیجه قابل دفاعی به دســت نیاید. ضرورت شناخت ظرفیتهای زبان امروزمان در اینجا به چشــم میآید و اینجاست که نیمای بزرگ و اخوانثالث با زبان رواییشان به داد مترجم میرسند.

در ترجمه شما از شکسپیر زبان روایی شعر امروز بهخوبی دیده میشود و بهنظر میرسد شعرهای روایی اخوان، نیما و شاملو بسیار مدنظرتان بودهاند....

بله یا حتی ســیاوش کسرایی و شاعران دیگری که ممکن است الان به ذهنم نرسند. نکته این است که زبان شاملو هم از ادبیات کلاسیک خودمان ریشه گرفته و تأکید او هم این بوده که ادبیات کلاسیکمان را بخوانیم. استفاده از شعر روایی راهحلی اســت که دستکم من تا اینجا به آن رســیدهام و از آن استفاده کردهام. حــالا اینجا برخی ظرایف هم هســت که بــه بازیهای ذهــن برمیگردد. حتی میتوانیم وزنی نزدیک به وزن کلاسیک دربیاوریم که کرشمهای که در متن اصلی وجود دارد تا حدی خودش را در ترجمه هم نشان بدهد.

ادامه در صفحه 11

حکایت زمستانی ویلیام شکسپیر ترجمه فواد نظیری نشر ثالث

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.