آقا نصير جَمَدي

Shargh - - ادبيات - علي خدایي

Positive

تازه مد شده بود عروس دامادها، زن و شوهرها، بچهها در هر سني کــه بودند، حوله حمام با کلاه، بیژامه که مد امســال هم ســاتن بود، کلاه شــنا و حوله صورت و ملافه ميخریدند. آنهم از مغازه آقانصیر جَمَدي که قبــلا حوله متري ميفروخت و کنار مغازه لوازم پزشــکي بالاي عباسآباد مغازهاش را با ویترین شیشهاي پر از مانکنهاي بزرگ و کوچك کرده بود. مردم جلوِ ویترین ميایستادند و خیالبافي ميکردند با بیژامههاي ساتن صورتي، آبي، قهوهاي و روي بالشها و ملافههاي گلدار ميخوابیدند. کوچ آقاي جمدي به هتل جهان به ســه ســاعت نکشــید کــه در هتل غوغایي بهپا شــد. عادله دید که در باز شــد. دید که... عادله گفت: الاي بیمیرم فضه خانم! الاي هلاك بشم، شوما چرا اومدین. تیلیفون ميزدین.

فضــه خانم نفس نفس ميزد، یك آن عادله را نشــناخت و وقتي بهجا آورد گفت: عادله دُواچي اینجا تشــددا آوردهي؟ این نصیر فراري کوجاس حقشــا براش آوردم بعد سي سال کف دستش بذارم با آفرین و باریکِلا.

عادله فضه خانم را روي مبل ســالن نشــاند و گفــت: الان فجعه ميکوني فضه خانم. مردا همینند. ماشالا شوما خانومي.

راننده چمدان آقانصیر را آورده بود و منتظر ایستاده بود و به عادله نگاه ميکرد. یك آن نگاه فضه خانم رفت به راننده، گفت: چیه یه لنگه پا واسادي. اوساد نیميدوني کوجاس؟ عادله اتاق آقانصیر کوجاس!

آقامهدي از پیشــخوان آرام دفتر نامنویســي هتل را برداشت و در کشو گذاشــت. فضه خانم گفت: اَصش با آجان باید مياومدم. عادله گفت: برا چي فضه خانم؟ حرفــا ميزنید! اومدس هتل و برميگرده! گم نشدس که! فضه گفت: کاش گم ميشد. یادش رفتهس اون موقع کــه اومدم خونهش با یه ایل و تبار صُبا شــب ریختند، روفتم! خوردن، شستم! حالا که آدم شدهس، شلوارش دو تا شدهس که بره هندستون رفتهس هتل. یادمهس شیر به شیر آقا سعید و مسعودا داشتم خرجي نميداد که کهنه بچا را بدم به تو. همه دُواچي شــور داشتند و من نه. بعد که توپ تــوپ طاقه حولهها را چرخ کردم بعــد حوله آورد بعد بالش بعد روبالشي، شدم کارگر آقا. کوجاست این ظالم! یادش رفتهس چقدزه پَر کردم تو بالشتاش.

صداي فضه خانم کــه دوره ميکرد و گریه ميکرد و جیغ ميزد و ميخواست آقا نصیر بیاید جلو چشماش بلندتر ميشد. مهدي موش شــده بود و قوز کرده بود پشــت پیشــخوان. جهانگیر توي آشپزخانه ظرفهــا را بههم ميزد که صداي تق تقي در راهپلهها پیچید. ســرها بالا رفت. یك آن همه ســاکت شــدند و آقامهدي پشت پیشخوان دید که رادیو روشــن است و موســیقي پخش ميکند، صحنه حساس بود بياختیــار رادیو را خاموش کرد و او هم به راهپله نگاه کرد. آقانصیر با ربدوشامبر ســاتن از پلهها پایین ميآمد عصا به دست. نور چهارباغ از در تراس طبقه دوم به دنبال آقانصیر ميریخت و او را روشنتر ميکرد. پشــت ســر راننده بود که مثل موش ميایســتاد چند پله که آقانصیر ميآمد پایین. او هم آرام ميآمد.

فضه گفت: مثلي موش. آقانصیر به ســالن که رســید گفت: عادله دواچي این چي میگد؟ عصا را نشــانه رفت به سمت فضه. اینا میگم. فضه گفت: اینا میگم اونا میگم. خودتو گم کردهي. لباس خوب ساتن ميپوشــي ول ول ميگردي. خیال کردهي شــدهي قــارون! اون مال فیلمس که رفتهي بسلامت. آقانصیر گفت: عادله دواچي این ضعیفه را بنداز بیرون، بس که گفت بالش و ملافه و خیاطي. دهنشا کوك شل بزن بگو بِرِد. خونه ندارد که دو تا دارد. بچه ندارد که ســه تا لوسشــا دارد. تو بانك پول ندارد، طلا ندارد، که تو صندوقا بیا ببین. انقد داره که رمزشا به کســي نمیدد. بازم حرص دارد. مثلي خرس ميموند، میگه عسل عسل بازم عسلآ خرناسه ميکشــد. فضه خانم به شوما نگفتم شــوما و بچاد و عروساد هرچي بوگوي ميگم چشم! خرناس کشیدي، عادله دواچي بــش بوگو دیگه چي ميخواي. عادلــه گفت: اینم بابا جمدي! و با چشمك پرسید ميگند دیگه چیزي ميخَین؟

فضه چشمك عادله را ندید. براق شد سمت عادله گفت: نکوند این آتیشا را تو الو میدهي. با اون چشماد که لوله کردیا و وق زدهي به من. یادد رفتهس اومدي دُواچي شوري! چشاد قدي یه بادوم شور بودادهها بــود. حالا وق زدهي به من! بش بوگو چیــزي نیميخوام اما بگه چرا خودش بیجامه ســاتن ميکوند تن این آدم چوبیا تو ویترین! آ صب به صب به ســعید و مسعود ميگد این بیجامه را تن لیلا کون این بیجامه را تن مجنون کون. آ لیلا کيس؟ هان؟ اول که قارونس دویم لیلاست. رفتم دیدم خانم ساتن پوشــیدن. آ تو هر جیني که میارند بنده درزاشا ميگیرم اما من فضهم اون لیلا.

آقانصیر آمد و روي مبل نشست. عصاش را هم افقي گذاشت روي پایش. ته عصا رفت و خورد به پاي فضه. فضه گفت: اوي!

عادله گفت: چاي بیارم؟ و رفت آشپزخانه تا چاي بیاورد. جهانگیر گفت: این سیبزمینا موندهســا عادله خانم. دنبال این زناشوور نشین. نرو. اینا خودشــون از پس هم ور میان. آ شومام میشی هیزم تو آتیش. عادله گفت: چاي ببرم آ بیام.

مهدي صداي رادیو را برده بود بالا. آقانصیر گفت: دسد درد نکوند و چاي برداشــت. و به فضه گفت: ميبیني از صبح را به را چاي، میوه، پولك نبات. شــوما و عروســاد عین جیگر گوسفند ســر بریده پهنید و همش ميگوین ما جیگریم. کــو خانم، خانمي مثلند. متلك ميگوي، لغز ميخوني، قارون! لیلا! جمع کونید برید سر خوندون. من جام خُبه. عادله چاي فضه را گذاشــت روي عســلي جلو مبــل و رفت. وقتي از آشپزخانه دوباره آن دو را نگاه کرد دیگر آن دو نبودند. فضه رفته بود و آقانصیر چانه را گذاشته بود سر عصا داشت چهارباغ را تماشا ميکرد.

Negative

دو روز بــود کــه عادله از احمد ســیبي بيخبر بــود. گاهي بيهوا ميرفت کنار در ميایســتاد و به خودش ميگفــت آیا عالم این احمد ســیبي قندي کوجاس؟ و ســر ميگرداند از این ســوي چهارباغ به آن ســو. همه کس بود و احمد نبود. پس کوجاست؟ به خودش ميآمد و ميگفت: چوم! تا شــب که پشــت شیشه رســتوران احمد را دید که با او ســلامعلیك ميکند. خوشحال بلند شــد و از همان پشت شیشه گفت: کوجاي شــوما؟ دلواپس شدم. هزار را رفتم. احمد سیبي حرف زد. عادله رفت در را باز کرد و دید احمد ســیبي رو به پنجره همینطور حرف ميزند. خندید و گفت: آي عمو کوجاي.

احمد سیبي برگشت و خندید و گفت: عادله خانم خواستم برادون فیلم بازي کونم. خب بود؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.