كياازلروبزگاردنويشسندکهايرافنيي يگداشك مررشگي

Shargh - - ادبيات - شيما بهرهمند

«امشب ميخواهم درباره جوانمرگي در نثر معاصر و ادب معاصر فارسي حرف بزنم... ميخواهم گزارشي بدهم از نثر معاصر و اینکه چه بوده است، پس از این و یا هماکنونش با من نیست، تکلیفش را تكتك شما، زندهبودنتان تعیین خواهد کرد و نیز همه آدمهایي که دارند مينویسند و خواهند نوشت. چشم من و شــما به دست آنان نیز هست تا بنویسند و حتما بهتر از هدایت، آلاحمد، بهآذین، دانشــور و ساعدي. ضمنا ميخواهم بگویم چرا خودکشي کردند، چرا قد نکشــیدند.» هوشــنگ گلشیري درســت چهار دهه پیش، از «جوانمرگي» نویســنده معاصر ایراني ســخن گفت. از جمالزاده و مشــفق کاظمي و عشقي تا هدایت و چوبك و آلاحمد، هریك به دلیلي که ریشه در مقتضیات سیاســي و تاریخيِ این خاك داشــت و نمونه بارز آن شاید هدایت بــود و مصداقش «بوف کور». مفهوم «جوانمرگيِ» گلشــیري چندي بعد به یکي از مفاهیم بنیادي در ادبیات ما بدل شــد و مصداقهاي دیگري پیدا کرد که از منظور گلشــیري فراتر ميرفت. در تفسیر موسع از این مفهوم ميتوان خودِ گلشیري و اینك، کورش اسدي را نیز در این مفهوم جاي داد. این درست که گلشیري براي جوانمرگي ســن تقویمي هم شناخته بود که چهلسالگي بود یا کمتر، «مرز میان جواني و پختگي» اما این ســن بهدلایلي در طول چند دهه اخیر جابجا شد و چهبسا ما در ادبیاتمان با نویسندگاني بيسن مواجه شدیم. خیل جواناني که مکتبنرفته نویسنده شدند و هرچه نوشتند باقاعده و بيقاعده به قالب کتاب درآمد و نویسندگاني که هنوز پایي در سنتِ ادبیات داشتند مانند کورش اسدي که تا یك دهه کتابهاشان در گنجهها و دخمهها در انتظــار چاپ خاك خورد و ســرانجام با ســهبار تغییر نــام بهنامِ «کوچه ابرهاي گمشده» درآمد. پس اینکه مرگِ کورش اسدي در پنجاهوچندسالگي، اهالي ادبیات را بهیادِ «جوانمرگي» گلشــیري انداخته، چندان بیراه نیســت. گلشــیري در همان ســخنراني خود که ماحصل جاافتادن «جوانمرگي» در ادبیــات فرهنگي ما شــد، از فقدان تداوم فرهنگي هم گفت. از «قطعشــدن جریانها و نهضتهاي فکري و فرهنگي و یا تاثیر عوامل خارجي» که سبب شــده است هر جریاني فقط چند سالي یا دههاي دوام بیاورد، و به مشروطه برگشــته بود که گویا آغاز دوران معاصر ما و شکستهاي ما از آنجاست. اگر تمام ســخنرانيها و حرفها و حدیثها پیرامون مرگِ کورش اسدي درباره روزگار نویســنده ایراني اســت، اگر نویســنده معاصر ما، امیرحسن چهلتن مرگِ کورش اســدي را حامل پیامي روشــن ميداند، دلیلش مرگ نمادیني اســت که ذهنها را بیدار و ســرها را به عقب چرخانده است، به چهل سال پیش، جایي که هوشنگ گلشــیري آغاز کرد. محمود دولتآبادي، از معدود نویســندگان حيوحاضر از نسل تنومند داستان ایراني، در مراسم بدرقه پیکر اســدي، پیش از گفتن از کورش اسدي از روزگار رفته بر نویسنده ایراني سخن گفت. «مرگ ناگهان از راه میرســد و انســان را غافلگیر میکند. ســوال من این اســت انســانی که در موقعیت پختگی خود بهعنوان یک نویسنده که از نوجوانی و جوانی در مشــقت نوشتن بود، ناگهان غافلگیرانه از میانه خلوت ما برود. روزگار غریبی اســت.» او از بدخویي نویســندگان دوره جدید گفت و اینکه «ما همیشــه در معرض بیهودگی هســتیم، در ترکیب بیهودگی و رنج و در ترکیب بیهودگی و دشــواریها.» اتفاقي که شــاید نویسندگان خوب آن را درك ميکنند، خراشــیده میشــوند و زخم برمیدارند. امیرحسن چهلتن نیز - در مراسم بزرگداشت کورش اســدي که روز پنجشنبه هشتم تیرماه در خانه اندیشمندان علومانســاني برگزار شد- از زیست و مرگ نویسنده ایراني گفت و این پرســش را پیش کشید که آیا کورش اسدی بیهوده زیست و از آن مهمتر آیا بیهوده مرد؟ نویســندگان دیگر نیز از دور و نزدیك در سوگِ کورش اسدي به زخمها و انزواي نویســنده ایراني اشاره کردند. خودِ کورش اسدي نیز در گفتوگوهاي اخیر خود بهمناســبت بیرونآمدن رمانش از محاق، به انزوا و انکار نویســنده معاصر بارها اشــاره کرده بود: «فضا از فرط آشفتگی و انکار، آدم را منزوی میکند.» یونس تراکمه نیز در مراســم وداع با کورش اســدي از حفرهاي گفت که نهتنها در پیشروي نســلي از نویسندگان دهان باز کرده که در پشتســر آنان نیز دیده ميشود: «دو سال پیش که برای وداع آخر با ابوالحســن نجفی به بهشــت زهرا رفتم به این باور رســیدم که جلو رویم دارد آرامآرام خالی میشود و من هم در صف انتظار هستم. حالا کمی زودتر یا دیرتر، اما ما در صف قرارگرفتهها تنها دلخوشــیمان به پشتسرمان اســت؛ به جوانان و میانسالانی که قرار است عرصه حیات را با وجودشان، با تخیلشان و با خلاقیتشان پر از نشاط کنند. آنچنان که جهان قابل زیستتر از آنچه هســت باشــد. به آخر خطرســیدهها فقط وقتی با رضایت چشم بر جهان میبندند که از پشتسرشــان مطمئن باشند، اما غمانگیز زمانی است که برگردی و پشتســرت را خالی ببینی. ببینی کســی یا کسانی که قرار بود باشند تا تو آسودهخاطر خداحافظی کنی، زودتر از تو رفتهاند و تو ماندهای با حفرهای در مقابلت که گریزی از آن نیســت و حفرهای مهیبتر پشت سرت. جهان بدون این پشــتوانهها چه بیهوده و مهمل اســت.» کورش اســدي در عینِ بــاور به ادبار و تطاول بســیار در دوران ما، امید داشــت به مخاطباني کــه از راه خواهند رســید و نویســندگاني کــه بتوانند روزي دوبــاره فضایي همچون دوران شــکوفایي ادبیات بســازند، بااینحال معتقد بود «همچنان درخشــانترین ذهنها و تخیلهای ادبی را میتوان میان برخی نویســندگان دهه شــصت و هفتاد دید و قبلترش.» اســدي به «جلسات پنجشنبهها»ي هوشنگ گلشیري اشــاره کرد و داستانخوانيشان بر سر جمع و استمرار در نوشتن که دهههاي اخیر در فضاي ادبي ما خبري از آن نیست. چهلتن پیامِ مرگ کورش اسدي را تغییر وضعیت به نفع خود ميداند، چنانکه گلشیري هم باور داشــت «ما، همه ما، اگر خمیدهایم، اگــر اینگونهایم حداقل اندکي هم بهخاطر این تنگمیدان بيروزن اســت وگرنه مطمئنــا قدمان چندبرابر این دیوارهایي اســت کــه گردمان ســاختهاند... باور کنید ميشــود حداقل غنيترین ادبیات جهانســوم را بهوجود آورد، همانگونه که شــعر نو چنین شــد.» کورش اســدي امیدوار بهگواهِ گفتوگوهاي اخیرش و خاطرات یاران و هممســلکانش امیدوار به ادبیات از جهان رفت، او از چندي پیش در فکرِ جمعوجورکردن مجموعهمقالات و نقدهاي ادبي خود بود و دستکشیدن بر سر متنها و داستانهاي آخرش براي سپردن به چاپ. در بزرگداشت کورش اسدي نویســندگاني ســخن گفتند: امیرحســن چهلتن، اکبر معصومبیگي، محمدرضا صفدري، حســن میرعابدیني، فرهاد کشــوري، غلامرضا رضایي، فریبا وفي و ابراهیم دمشــناس. و نویســندگاني هم از راه دور و نزدیك پیام فرستادند: محمد محمدعلي، شهرام رحیمیان، هوشنگ چالنگي، احمد آرام، اکبر ســردوزامي، کامران بزرگنیا و شیوا ارســطویي. بخشهایي از گفتهها و نوشتههاي نویسندگان در مراسم کورش اسدي از این قرار است.

امیرحسن چهلتن:

عرض ســلام و تســلیت بــه خانواده، همــکاران، دوستان و دوســتداران کورش اسدی. من هم مثل بســیاری از همکارانم بیش از آنکه از مرگ کورش اســدی غمگیــن و متأثر باشــم، عصبانی هســتم، عصبانی از دست عوامل، ابزار، اسباب و لوازمی که چنین مرگی را موجب شــده است. وقتی خبر مرگ او را شــنیدم از خــودم پرســیدم در مملکــت ما نویســندگان چگونه میمیرند؟ چون به هر جهــت چنین مرگی بهخصوص بهخاطر چگونگی آن با مقدار زیادی رنج تنهایی همراه است. اما شاید سؤال اساسیتر این باشــد که در مملکت ما نویسندگان چگونه زندگی میکنند؟ و چون به آن پاســخ درست داده شود، جواب سئوال نخست نیز بهآسانی قابل دریافت اســت. چون واقعا چه فرقی میکند که انسانها چگونه میمیرند، وقتی که اهمیتی ندارد آنها چگونه زندگی کردهاند!

تصور کنید نویســنده جوانی را که سالهایسال با رویای انتشار نخستین کتابش روزها را به شــب و شــبها را به روز رســانده باشــد و درست در لحظهای کــه این رویا را به تحقــق نزدیک و بلکه بســیار نزدیک میبیند، دســتي ناگهان آن را به مشــتی از ... آلوده کند. تصور کنید نویســندهای در انتشار نخســتین رمانش ده سال در انتظار بماند، انتظاری کشنده و طولانی که ســرآمدنش هیچ التیامی بر زخم عمیق این انتظار نیســت. تصور کنید نویســندهای را که سختی معیشــت او را به کاری مشغول و گرفتار کند که کار او نیســت؛ چون کار او نوشــتن است و نوشــتن خود فرسایندهترین کار دنیاســت. و در برخی جوامع خطرناک هم هست، بلکه خطرناکترین کار! تصور کنید نویســنده مستقل ایرانی را که تمام درهای دنیا را بسته میبیند و خود را در یک بیابان بیسروته گرفتار، «نویسندگان دوره آشفتگی و انکار» بهتعبیر کورش اسدی.

مــا از این مرگها بســیار دیدهایم اما هرگز به آن عــادت نکردهایم، هرگز به آن عادت نمیکنیم؛ از عشــقی و عــارف و فرخییزدی بگیرید تا هدایت و ســاعدی و غزاله و ... شیوهای آســان و تدریجی که شقاوت شاید تنها پشت حایل نازکی پنهان شده باشــد اما از چشم ما، از چشم نویسنده ایرانی پنهان نمیمانــد. این مرگها با همه تفاوتهایشــان وجه مشــترک عمدهای دارند چون ارادهای که در پشت همه آنهاست اراده واحدیست. اما آیا کورش اسدی بیهوده زیست و از آن مهمتر آیا بیهوده مرد؟ چهار اثر داســتانی قابلتأمل دستاورد کمی نیست. اما مرگش! مرگ او و چگونگی آن یکبار دیگر ما را به تأمل بر حالوروز کســی که در این مملکت قلم بهدست میگیرد، فرامیخواند. این پیام نهایی اوست.

اکبر معصومبیگی:

در زندگي براي یك دســته از آدمها احترام خاصي قائل بــودم. آدمهایي که انگار به دنیــا آمدهاند تا ناسازگار باشند، در هیچ قالب و چارچوبي نگنجند. این آدمها ســر بر خــط هیچکس و هیــچ نیرویي نميگذارند. از کلیشهشدن گریزانند. گرد نميشوند. همیشه تیز و بدقلقاند، ناجورند. بیگانه و غریباند. به هر چیــز رضایت نميدهند. بلبــل نغمهخوان نیســتند. کلاغ قارقارکُناند. به دهن شــیرین نميآیند، تلخاند. گاه و بســا که بیشــتر وقتهــا از عالــم و آدم گریزانانــد. اهــل نمایــش و خودنمایي و خودفروشــي نیستند. من همیشــه این کسان را دوست داشــتم اما همیشه دغدغــهاي بزرگ داشــتم، آیا این آدمها تــا آخر همینطــور ميمانند. مگر نهاینکــه ریگهاي ته جوي هم در آغاز تیز و تند و طاغياند و بهتدریج گرد و ساییده و منحني ميشوند و سرانجام به چشم خوش ميآیند و همرنگ بقیه ميشــوند. بنابراین در سراســر زندگي همیشــه ترســم از این بوده که نکند خوشآغاز، بدفرجام باشــد. چون همیشه اندیشــیدهام ميتوان آغاز خوشي داشــت، گاه شرایط هم براي آغازي خوش فراهم است اما زمان همان بلا را سرمان ميآورد که سر ریگهاي تهِ جوي. پایان دشوار است خوشعاقبتشدن شــاق اســت. باري، در جایي خواندم کورش اســدي گفته بود، من کاري جز نوشــتن و خواندن و درســتکردن نوشــتههاي دیگران نميدانم، شاید مثل

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.