درباره آدورنو و مسائل فلسفه اخلاق

Shargh - - انديشه -

«مســائل فلسفه اخلاق» ســومین سلسلهدرسها از پانزده مجموعه درسگفتارهایی است که روی نوار ضبط شده و متنهایشــان بهطورکامل در دسترس است. خود نوارهای ضبطشــده دیگر موجود نیســت مگر نوارهای مربوط به جلسات «مقدمه بر جامعهشناسی». ویراستار مجموعه درســگفتارهای آدورنو اشــاره میکند که این قضیــه دشــواریهایی بــرای ویرایش متــن درسهای آدورنو به وجود میآورد، هرچند چنین دشــواریهایی با سلسلهدرسهایی درباره فلسفه اخلاق بیتناسب نیست. مســائل اخلاقی به حکم ماهیتشــان مســائل مربوط به کلام شــفاهیاند. یعنی با مخاطــرات ذاتی ادعاهای صادقبودن ارتبــاط دارند. از طرف دیگــر، این ادعاهای اخلاقی متضمن تفکری موقت، غیرقطعی و فاقد نتیجه نهاییاند. آدورنو زمانی که برای اولینبار در ترم زمستانی 1956-7 به سراغ این موضوع رفت سقراط را مظهر کامل این قضیه معرفی کرد:

«در سرتاسر ســنت فلسفه غرب، سقراط را بنیانگذار حقیقی فلســفه اخلاق یا علــم اخلاق دانســتهاند. اما ســقراط یگانه شــخصیت تاریخ فلســفه غرب است که هیچچیز ننوشــته است. این مسأله بدونشک با موضعی ارتباط دارد که او درباره ارزشهای اخلاقی اتخاذ میکند، یا به بیان دیگر با کشــف فلســفه اخلاق. فلسفه سقراط عمدتا سمتوســویی عملی دارد و ناظر به رفتار آدمیان است... فلسفه او بر پایه این فکر استوار شده که کلام زنده شفاهی همیشه به کسی جواب میدهد، مسئولیت آنچه را به زبان میآرد میپذیرد و به شــخص مشــخصی که روی ســخنش با اوست پاسخ میدهد، و حال آنکه کلام مکتوب به همه آدمها به چشم مساوی نگاه میکند، قادر نیســت بین مخاطبانش تمایز بگذارد، نمیتواند به هیچ سوالی جواب بدهد و برکنار از تغییر میماند» (درسگفتار دسامبر 1956)

آدورنو خود را ســخنگوی نوعی فلســفه «آخر» یا «اُخری»، در تقابل با «فلســفه اولی»، میدانســت و به همیــن جهت بر پایان فلســفه اخلاق، یعنــی بر حد و حدود آن، تاکید میگذاشــت. کتابی کــه تا دم مرگ در نظر داشت درباره فلسفه اخلاق بنویسد به دلایلی هم عینی و هم شخصی نمیتوانست نوشته شود. این باور که اخلاق به معنای آموزهای دارای اقتدار و آمریّت دیگر ممکن نیست نمیتواند از طریق بهکارگیری فرم کلمات قصار جبران شود – فکری که آدورنو بدان دلخوش بود زمانی که میخواســت دنبالهای برای «مینیما مورالیا» با عنوان «گرئیکولوس» (به معنای «یونانی») بنویســد. بــه همین علت بــود که در درســگفتارهای 1963 کل مسئله اخلاق مســألهدار تلقی میشود و مفهوم علم اخلاق بالکل کنار گذاشته میشود. در سلسلهدرسهای قدیمیتر 7-1956 - که صورت تندنویسشده بالنسبه کامل آن به دســت ما رســیده - آدورنــو در وهله اول کوشــیده بود ســیر تاریخی تحول ایدههای اخلاقی را ردگیری کند، از ســقراط و افلاطون و ارســطو تا کانت و نیچه. سلســلهدرسهای 1963 عمدتا بر مدار فلسفه کانت میگردید و بیشــتر بر حلنشــدنیبودن ماهویِ مسائل اخلاقی انگشت میگذاشت.

این سلسلهدرسها در اســاس مقدمهای است برای فصــل مربوط بــه آزادی در کتــاب «دیالکتیک منفی» و ادامه مقالهای اســت که هورکهایمــر در 1933 با عنوان «ماتریالیســم و اخلاقیات» نوشــته بود، جستاری مهم و محوری برای نظریــه انتقادی، و همچنین ادامه ضمیمه دومی که هورکهایمر با عنوان «ژولیت» برای «دیالکتیک روشــنگری» نوشــته بود. درسهای فلســفه اخلاق را درعینحــال میتوان دنباله «مینیمــا مورالیا» تصور کرد و تصادفی نیســت که آدورنو آن کتــاب را به هورکهایمر تقدیم کرده بود. ماهیت بعضا بداههگویانه درسگفتارها ایجاب میکند کــه هر ایدهای تا نتیجه منطقیاش دنبال نشود و «تفسیر صحیحی» از همهچیز ارائه نشود، یعنی تمام مطالب درسهــا را نمیتوان در قالب مجموعهای معتبــر گنجانید. ولی همین ویژگی ما را از ســیر تحول و تکامل تفکر آدورنو و شــیوه کارکــردن او آگاهتر میکند – بهخصوص، ایــن ادعای او که اجــازه میدهد به متنها تــا خود از زبان خود ســخن بگویند و اینکــه متنها را با استلزامهای دیالکتیک اجتماعیشــان سرشاخ میکند. برایناساس، آدورنو در سلسلهدرسهای «مسائل فلسفه اخــلاق » این نظر را بســیار جدی گرفت که فلســفه باید تاثیر عملی داشــته باشــد، ایدهای که از آغاز دهه 60 در کار او ریشــه دوانده بود. البته آدورنو برای آنکه تســلیم شــورشگریِ آن زمان مدشــده اگزیستانسیالیسم نشود ترجیح داد به قول خودش «به جای نان» بین شاگردانش «سنگ» قسمت کند. موضع آدورنو در این درسها همان بــود که بعدا در قبال جنبش دانشــجویان در اواخر دهه 60 گرفت و در نوشــتههایی همچون «حواشی بر نظریه و عمل» و «کنارهگیری» منعکس شــد. به همین قیاس، دیالکتیک مقاومت ضروری عملی در مقابل زندگی دروغ و غلط و معرفت صرفا نظری به زندگی راستین و درست نیز دیالکتیکی منفی میماند.

آدورنو در تقدیمیه کتاب «مینیما مورالیا» به ماکس هورکهایمــر مینویســد، «علم ماخولیایی کــه من این وجیزه را از دل آن به دوســتم تقدیــم میکنم حوزهای اســت که سالیانســال میدان حقیقی فعالیت فلسفه قلمداد میشــد اما از وقتی فلسفه تبدیل به روش شد در ورطه غفلت فکری، تفنــن موعظهگرانه و در نهایت بوته نســیان افتاده اســت: حوزه آمــوزش حیات نیک. آنچه فیلســوفان روزگاری زندگی میخواندند بدل شده اســت به حوزه حیات خصوصی و اینک قلمرو مصرف محض، که همچون زائده فرایند تولید مادی به اینســو و آنسو کشیده میشود، بیآنکه خودآیینی یا جوهری از آن خود داشــته باشد». آدورنو در کتاب «مینیما مورالیا» نوشــته بود، «زندگی غلط را نمیتوان درســت زندگی کرد». آدورنو در این سلســلهدرسها میکوشد مسئله امــکان حیات اخلاقی را در دنیای ســرمایهداری متاخر بررسی کند. میخواهد ببیند ادعایی که در دهه 40 و در کوران جنگ دوم و فاجعه هولوکاست مطرح کرده بود چه نسبتی با اوضاعواحوال جهان بیست سال بعد از آن دارد. آدورنو معتقد بــود «زندگی خوب در بطن زندگی بد ممکن نیســت». بههیچوجه قصد نداشت راهنمایی عملی بــرای زندگی خوب ارائه کند ولی میخواســت آنتینومیهــای اخلاقــی زندگــی را در جهانِ ســراپا مدیریتشده معاصر بکاود و به وجهی سلبی به امکان واقعی حیات درست اشاره کند. منبع: موخره مترجم انگلیسی بر کتاب فلسفه اخلاق « »

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.