گفتوگوبا عبا به آرآرزشوهساییبهانهن «آنا ساجرراکیومایشبشکارندیناه »

عسل عباسیان: آناکارنینا درباره تازهشدن ديدار دو شخصیت مشهور مقابل چشم « » میلیونها تماشــاگر است. ديداری که صمیمانه و دوســتانه نیست و فقط برای اين ترتیب داده میشــود که فرصتی برای انتقامجويی و عقدهگشــايیهايی بسازد که يک طرف ايــن ديدار مدتها منتظر آن بو

Shargh - - تئاتر -

چطور شد به سراغ چنین موضوعی که مرتبط با زندگی سلبريتیها و افراد مشهور است، رفتید؟

چیز تازهای برایم نبود، در «نویســنده مرده است» هم همین کار را کرده بودم. این قشــر زندگــی جذابی دارند تا بقیه مردم. زندگی ســلبریتیها فراز و نشــیب فراوانی دارد البته مثل زندگی همه مردم عادی اما آنها به واسطه شهرت شرایط خاصتری دارند. مهمترینش این است که همه آرزو میکنند جای آنها باشند اما در بعضی مواقع آنها خودشــان این حس را ندارند که زندگی حســرتبرانگیزی دارند. احتمالا بارها شنیدهاید که فلان هنرپیشه یا چهره معروفی که دیگران تصور میکنند در شرایط ایدهآلی زندگی میکنند از افسردگی شدیدی رنج میبرند. هیث لیچر تنها 28 ســال زندگی کرد اما انواع و اقســام مشــکلات و اعتیادها را تجربه کرد، جیم کری، کاترین زتاجونز، اشــلی جاد که ســابقه خودکشی و بستریشدن در بیمارســتان به دلیل افسردگی هم دارد و خیلیهای دیگر مدتها با افسردگی دســت و پنجه نرم کردند. اینها چیزهایی است که عیان شده، خیلیها هم سعی میکنند مشکلاتشان پنهان بماند. تضادی در زندگی این قشر وجود دارد که جذاب است. بخش مهمی از زندگیشان پنهان است و این بخش برای من جذاب است. نمیخواهم بگویم پرداختن به این چیزها حتما واجب است؛ نه. میخواهم بگویم از دل ایــن چیزها میتوان به حرفهای دیگری رســید. میتوان درباره جامعه و شــرایط حاکم بر آن حرف زد. میتوان درباره زندگی انسان معاصر حرف زد. برای من اینها فقط دلایلی هستند برای پرداختن به مسائل مهمتر. بهطور مشخص در «آناکارنینا» و «نویسنده مرده است» اینها بهانههایی بودند برای پرداختن به مقوله عشق، دروغ، آرزوهای سرکوبشده، خیانت و خیلی چیزهای دیگر که سایه آنها بر سر انسان معاصر سنگینی میکند.

در نمايش اشاراتی مستقیم به يکی از برنامههای تلويزيونی موفق میشود و حتی میتوان چنین تصور کرد که شما با نگاه به زندگی يکی از مجريان تلويزيون اساس نمايش خود را پايه گذاشتید؟

بههرحال من در این جامعه زندگی میکنم. اتفاقات فضای مجازی را به اندازه اتفاقات روز جامعه دنبال میکنم. ســوژههایم را از دل جامعه بیرون میکشــم. آدمی هستم که از مترو استفاده میکنم تا در دل جامعه باشم و رفتوآمد داشته باشم. در همین مترو مدام در حال قصهساختنم. دستفروشهای مترو هر کدام ســاعتها ذهنم را مشــغول میکنند؛ اینکه از کجا آمدهانــد، چه میکنند و قرار اســت به کجا برسند. گوشهایم تیز است و چشــمهایم مدام در حال چرخیدن و اســکنکردن از آدمهاست. طبیعی است که ذهنم را آزاد بگذارم تا از هر چیزی که میبیند اســتفاده کند. درباره سؤال شما باید بگویم بهطور دقیق نه؛ از الگوی خاصی اســتفاده نکردم اگرچــه نمونههایی وجود دارند و شــباهتهای زیادی میان این قصه و چیزی که مدنظر شماســت، وجود دارد. قصه یکخطی نمایش «آناکارنینا» خــودش حدسهایی را به وجود مــیآورد و تصویرهایی را در ذهن مخاطب درست میکند که دســت من نیست. یک مجری معروف تلویزیونی در پانصدمین برنامهاش باید روبهروی هنرپیشهای بنشیند که تا دو سال پیش با هم زندگی میکردند. مجری از همسرش جدا شده و با هنرپیشه دیگری ازدواج کرده و حــالا با او زندگی میکند... . مــن فقط به این موقعیت جذاب فکر میکردم. به این مثلث که دو ضلعش را روی صحنه میبینیم و ضلع ســوم را نمیبینیم اما ســنگینی این ضلع سوم در لحظه لحظه نمایش حس میشــود. آن آدم غایب مثل بقیه کاراکترهای غایب نمایشنامههایم برایم خیلی خیلی پررنگ بود. او را نمیبینیم اما همه این اتفاقها به خاطر او به وجود آمده است.

خیانت همیشــه موضوع جذابی برای يک نويســنده و کارگردان است؛ با توجه به فضای نمايشهای قبلیتان چرا اين موضوع را دستمايه آثار نمايشی خود قرار میدهید؟

خیانت و گذشتن از آن چیز سادهای نیست. دلایل متعدد خودش را هم دارد. هر طرفی که چنین کاری بکند برای خودش توجیههایی دارد. موضوع حساســی اســت که در زندگی امروزه ما و انسان همعصر ما تعریف تازهای پیدا کرده است. بخش مهمی از این تعاریف و مفاهیم به خاطر شــکل زندگی ما، درگیریهای ما با تکنولوژی و حضور آن در زندگی ماست. برای من هم نوشتن درباره این مسئله جذاب است.

از ابتدا نمايشنامه به همین شــکل با همین پايانبندی نوشته شده بود يا اينکه در بازنويسیها به اين نسخه رسیديد؟

هیچوقت متن را نمیبندم. سالهاست با متن نصفه تمرین را شروع میکنم. لذت تئاترکارکردن همین است. من اگر قرار باشد از اول مطمئن باشم چطور کارم تمام میشــود، دیگر اصلا شروع به نوشتن نمیکنم. این بزرگترین جذابیت تئاتر اســت. تئاتر برایم دریاچهای اســت که باید بروم داخلش تا بفهمم چقدر عمیق اســت. از بیرون نمیتوانم بفهمم. نه تنهــا بارها پایانبندی را عوض کردم؛ بلکه هر شــب چیز تازهای پیــدا میکنم و فردا به کار اضافه میکنــم. درباره آناکارنینا یک بار در تمرینها کامل متن را نوشــتم و تمریــن کردیم؛ اما دوباره ریختم دور و مجددا نوشتم. به دلایل مختلف خواسته و ناخواسته بازنویسی کردم. این دست برنامههای تلویزیونــی در همه جای دنیا از یک رکبــودن و بیپروایی برخوردار هستند که ما اینجا نمیتوانستیم آن را اجرا کنیم. من هم متن را طوری نوشتم که حتی یک مورد ممیزی هم نخورد.

در بعضی از مصاحبههايتان اشــاره کرديد اين نمايش را در ادامه نمايش قبلی خود که ارديبهشت روی صحنه بود؛ يعنی «نويسنده مرده است » به اجرا درمیآوريد. چرا تصمیم به ادامه همان نمايش گرفتید؟

«نویســنده مرده اســت» دست از ســر من برنمیدارد. در ســالهای گذشته لحظهای فراموشــش نکردهام. هرچه میگذرد، بیشــتر شــیفتهاش میشــوم و میخواهم از تکنیکی که دارد، بیشــتر اســتفاده کنم. «آناکارنینا» پر از نشانههای «نویســنده مرده است»، اســت. در راستای آن اســت؛ اما ادامهاش نیست. برای ادامه «نویسنده مرده اســت» ایده دارم، با همان شخصیت لیلی و فرهاد، زمانی که ســالها گذشته اســت. آن فیلمی که قرار بود ساخته شــود، ساخته نشده و حــالا اینبار به جای تراس مجلل خانه لیلــی روی تراس کوچک و محقر فرهاد نمایشنامهنویس قرار گذاشــتهاند. این داستان «نویسنده مرده است2 » است که باید شــروع کنم به نوشتنش. حالا مطمئن نیستم مثل سینما از عنوان 2 استفاده کنم؛ ولی شخصیتها همان هستند. هنرپیشه معروف سینما و نمایشنامهنویسی که دیگر خیلی جوان نیست.

در ابتدا از لادن مســتوفی بهعنوان بازيگر نمايش نام برده شد، چه اتفاقی افتاد که بازيگر نقش «آناکارنینا» را تغییر داديد؟

داستانش مفصل اســت. ایده «آناکارنینا» زمانی که در ایتالیا بودم، به ذهنم رســید. ایده که چه عــرض کنم، در ابتــدا فقط یک تصویر داشــتم. مدتها بود دلم میخواســت روی «آناکارنینا» کار کنم؛ اما به نظــرم اقتباس از آثار معروف به همان شــکل از بیهودهترین کارهای جهان است. دنبال چیز تازهای میگشتم؛ اما چیزی پیدا نمیکردم. فقط یک تصویر داشــتم از نمایشی به اسم «آناکارنینا». تصــور میکردم در تالار وحدت قرار اســت اجرا کنــم، در انتهای صحنه قطار در ایستگاه متوقف میشود و آنا از آن پیاده میشود و به سمت جلوی صحنه حرکت میکند، در پیشــانی صحنه میایستد و شروع میکند به دیالوگگفتن: دالی عزیز، من از سنپترزبورگ تا مسکو آمدم که... . این اولین تصویری بود که در این اجرا به این شــکل اجرایش نکردم. از همان لحظه اول آنا برایم لادن مستوفی بود. تا دو سال این تنها تصویری بود که از نمایشی به اسم «آناکارنینا» داشتم. یک خط هم نمیتوانســتم بنویسم. اساسا در ایتالیا چیزی نتوانستم بنویسم؛ اما بالاخره ایده را پیدا کردم. «آناکارنینا» در یک برنامه زنده تلویزیونی. آن زمان در سفری که به ایران داشتم، ایده را با لادن در میان گذاشتم و شروع به نوشتن کردم. نقطهضعف بزرگی در نوشتن دارم و آن هم این است که هم با بازیگر ذهنیام مینویسم، هم به جای شخصیتها اعم از زن و مرد بازی میکنم و مینویسم. اولین اشکالش این است که آن بازیگر برای آن نقش در ذهنم حک میشود. تا حد ممکن از خصوصیات آن بازیگر برای شخصیت استفاده میکنم و دومین ایرادش این است که گاهی شیفته بعضی نقشها میشوم. چنان غرقشان میشوم که دلم نمیخواهد کسی آن را بازی کند. در نمایشنامه «زیرزمین» همین اتفاق افتاد و یک بار خودم آن را بازی کــردم. در «همهچیز درباره آقای ف» هم همین شــد. در «آفتاب از میلان طلوع میکند» هم همین اتفاق افتاد و در «نویســنده مرده است» هم همین شد. به جز مورد آخر در بقیه موارد به خاطر شــیفتگیام به نقش، هم خودم لطمه خوردم و هم کار. در حال اصلاحکردن این نقطهضعف هســتم و روی خودم کار میکنم که دچار چنین معضلی نشــوم؛ اما مورد اول راه ندارد. باید با این شــرایط بسازم. همانطورکه از اول لادن مستوفی را برای «آناکارنینا» دیده بودم و فکر نمیکردم بازیگر دیگری این نقش را بازی کند. در زمان اجرای «نویســنده مرده اســت» در همین روزنامه «شرق» یادداشــتی درباره لادن مستوفی نوشته بودم و پایانش را اینطور تمام کرده بودم که لادن فقط باید دیر خســته شود تا همه اتفاقات خوب یکییکــی برایش بیفتد. یک هفته بعد پیشبینیام درســت از آب درآمد و لادن گفت که نمیتواند در «آناکارنینا» کار کند. از یک طرف فکر میکنم خسته شده بود و از طــرف دیگر آنقدر که من بــه او و کارش اعتقاد دارم، او به من و کارم اعتقاد نداشــت. حق طبیعیاش هم هست؛ پس ناگزیر بعد از اینکه مطمئن شدم مثل اتفاقات «نویسنده مرده اســت» قرار نیست بگوید: داشتم برایت بازی میکردم و واقعا تصمیم گرفته است در «آناکارنینا» نباشد، اولین کارم این بود که متن را دوباره بازنویســی کردم و همه نشانههایی را که برای بازی او گذاشته بودم، حذف کردم؛ عذابآورترین کار ممکن یک ماه قبل از اجرا؛ اما شبانهروز کار کردم تا ردپایش را از نمایشنامه حذف کنم؛ اگرچه به طور کامل این اتفاق نیفتاد.

معصومه رحمانی با اينکه بازيگر توانايی است؛ اما کمتر در تئاتر روی صحنه میرود يا حداقل نقش اصلی را بازی میکند. چطور شــد او را برای شخصیت اصلی نمايش انتخاب کرديد؟

معصومه رحمانی را از ســالها پیش روی صحنه دیده بودم و همیشه فکر میکردم یک جا از او اســتفاده کنم. البته این نقش برای او خیلی ایدهآل نبود؛ اما قســمت بود که او بازی کند. معصومه را بــرای کار دیگر و نقش دیگری مدنظر داشتم؛ ولی اینجا از او استفاده کردم. به نظرم بهترین نتیجه را تا اینجای کار گرفتم. او بازیگر بسیار باهوشی است. شخصیت را بهخوبی میشناسد، درک میکند و به بهترین شکل ممکن او را روی صحنه میبرد.

بهنام شرفی سابقه همکاری با شما را دارد. اولین انتخاب برای اين نقش او بود يا اينکه به بازيگران ديگری هم فکر کرده بوديد؟

بهنام شــرفی تئاتر را با من شروع کرده. سالها در گروهم بوده و سالهاست دنبال فرصت بودم که جایی درست از او استفاده کنم. اینجا بهترین جایی بود که میشد از او استفاده کرد. لیاقت چنین نقشی را داشت و از جان مایه گذاشت برای این نقش. آینده درخشانی دارد و به زودی به یکی از بهترینهای تئاتر ایران تبدیل خواهد شــد. اول به بازیگران دیگری فکر کرده بودم. به مجریهای تلویزیون؛ با یکی، دو تا هم وارد مذاکره شــدم اما نشــد. با بعضی از بازیگران چهره هم وارد مذاکره شــدم اما این نقشی نبود که هرکســی از عهدهاش بر بیاید. دست آخر به بهنام رسیدم و خیلی از این انتخاب راضیام. امیدوارم بهنام قدر موقعیتهایش را بداند. درست انتخاب کند و صبور باشد تا به وقتش در آن حدی که انتظار دارد، دیده شود.

داستان چندان ربط زيادی به رمان «آناکارنینا» پیدا نمیکند، منظورم اين است که آناکارنینا در نمايشنامه شما در جايگاه داستان فرعی قرار میگیرد و انگار بهانهای برای مطرحکردن خیانت در زندگی افراد مشهور است، چرا اين رمان را انتخاب کرديد؟

بارها گفتهام که از آثار کلاســیک فقط ایدههایشــان برای من مهم اســت. تولستوی درباره انسان 140 سال پیش رمان نوشته اما حالا در این روزگار همهچیز فرق کرده اســت. شکسپیر هم درباره انســان قرن هجدهمی نمایشنامه نوشته اســت، دلیلی ندارد من در قرن بیستویک حرفهای او را به صحنه ببرم. کار من این اســت که برای زمانه خودم کار کنم. من ایدههای درخشان آنها را میگیرم و داســتان و به آدمهای معاصر خودم تزریق میکنم. اپرا هم قرار نیست اجرا کنم که در چهار ساعت رمان «آناکارنینا» را با موسیقی و رقص و آواز نمایش دهم.

انتخاب اين داســتان فرعی درحالی انجام شــده که ما تعريف چندانی از داســتان «آناکارنینا» نمیبینیم. برای تماشــاگری که با اين داستان آشنايی چندانی ندارد، هیچ تلاشی در جهت نزديکی آنها با داستان نمیکنید؟

اصلا لزومی نداشــت تماشــاگر «آناکارنینا» را بشناســد. اطلاعــات کافی در همان اول نمایش درباره رمان داده میشــود. کافی است. قرار نبود کار تولستوی را بازنویســی و اجرا کنم. آنقدر در اقتباس آزاد بودم که شــاید بتوان گفت اصلا اقتباسی انجام نشــده. برای همین لزومی هم ندیدم در بروشور بنویسم براساس رمان تولستوی. نمیخواستم حق نویســنده ضایع شود در واقع نمیخواستم از اسم نویسنده استفاده ابزاری کنم؛ چون از رمان او نیست.

قبول داريد نمايشنامه تا حدی رگههای فمنیستی دارد؟

مــن درباره زنان مینویســم. سالهاســت کارم همین اســت. قهرمان همه نمایشنامههایم زنان هستند. همه هم در حال جنگیدناند. لابی، خانم، کیلومتر پنجاه، پدران مادران فرزندان، باد که مینویسد و... همه درباره جنگ زنان با شرایط پیرامونشان است. اسمش برایم مهم نیست فمنیست باشد یا هر چیز دیگر. برای بعضی از نمایشنامههایی که نوشتم واقعا عذاب کشیدم با «ورود آقایان ممنوع » و «پیچ تند» از این دست هستند. مشکلات زیادی برای به صحنه رفتنشان داشتم اما خوشحالم که نوشتمشان. خوشحالم پایشان ایستادم.

پس به همین دلیل بیشتر به کیت پرداختید و حق را به او داديد؟

در «آناکارنینا» یکی از جدیترین نقدهایی که به من میشود، این است که چرا حق را به زن میدهی و مرد را محکوم میکنی. قصدم این نبوده. داستان من را به اینجا رســاند. قرار نیست قضاوت کنم و عدالت را رعایت کنم. این دو نفر اینگونه زندگی کردند. حق را به کســی ندادم اتفاقات زندگیشــان اینگونه رقم خورده. ممکن بود در شرایط دیگر همه چیز برگردد به سمت وودی و کیت مقصر شناخته شود. هر چند الان هم فقط شخصیت مرد نیست که گناهکار داستان است.

در بخشی از نمايشنامه به اشتباهاتی که کیت داشته هم پرداخته میشود و تماشاگر میتواند به وودی هم حق بدهد؟

حتما همین اســت. کیت دچار توهمی شــده اســت که خیلی بازیگرها به آن دچارند. خیلی از بازیگران تئاتر و سینمای ما هم به آن دچارند. گمان میکنند جهان بدون آنها چیزی کم دارد اما بود و نبودشان تغییری در ساختار جهان ایجاد نمیکند. این فقط وهم آنهاست که با آن به خودشان و دیگران آسیب میرسانند. من همیشه گفتم تئاتــری که ما کار میکنیم، اصلا جایی برای خودشــیفتگی باقی نمیگذارد. ســهم آدمهایی که در همین تهران یک نمایش را میبینند چقدر است؟ این سهم اندک اصلا جایی برای فخرفروشــی ندارد. منظورم تعداد آدمها نیســت، منظورم تأثیری است که تئاتر بر آنها میگذارد. این مسئله مهمی است. در بهترین شرایط هم ما با حداقل مخاطبان در مقایسه با بیشتر بخشهای فرهنگ رو برو هستیم؛ پس این همه وهم و خودبزرگبینی در عالم تئاتر طبیعتا نباید جایي داشته باشد.

فکر نمیکنید اگر قاضی بهتری بوديد و منصفانهتر به اين دو نگاه میکرديد به وودی هم بیشتر میپرداختید؟

چون نمیخواستم قاضی باشم، بیشتر نپرداختم. وودی از موقعیتی که داشته سوءاســتفاده کرده؛ در مقطعی البته. بعد هم طرف را رها کرده و رفته است. من نمیتوانستم بیشتر از آنچه میبینید از او دفاع کنم. هر چند جاهای زیادی هم به او حــق دادم اما باز تأکید میکنم آدمهای این نمایشنامه به این ســو رفتند. من نمایشنامه مینویسم در کارم هم وقایع دراماتیک برایم مهم است.

بــا اســتفاده از تصاويــر تیتراژ يــک برنامــه تلويزيونی و موســیقی و ويدئوپروجکشن فضای ملموستری را از يک تاکشو برای تماشاگران تئاتر به وجود میآوريد که تأثیرگذار است اما فضای اجرائی را از تئاتر دور و به تصوير يا شو تلويزيونی نزديکتر میکند. نگران بازخوردهای منتقدان تئاتری نبوديد؟

تکنیک چیزی اســت که در سالهای اخیر خیلی به آن فکر میکنم. تا جایی که برایم امکان داشته باشــد، از ویدئو و صدا استفاده میکنم. این کار که جایش را داشــت. فکر میکنم باید از اینها اســتفاده میکردم تا هرچهبیشــتر به فضای موردنظرم نزدیک شوم.

سعی میکنید همین فضا را در نمايشهای بعدی خود ادامه دهید يا اينکه به سراغ مضامین ديگری خواهید رفت؟

خودم را محدود نمیکنم. باید ببینم چه پیش میآید. یک روز در ایتالیا نمایش «پدران، مادران فرزندان» را اجرا کردم که هیچوقت فکر نمیکردم در آن فضا کار کنم. مدتها به تئاتر فیزیکال فکر میکردم که پیشتر در ذهنم نبود. تئاتر اینتراکتیو کار کردیم. گروهمان در حال تجربهکردن است و سرکشیدن به جاهای ناشناخته. معلوم نیست کار بعدی چه باشد. اصلا معلوم نیست در آینده دیگر به این شدت به تئاتر بپردازم. در 12 ماه گذشــته شــب و روز درگیر تئاتر بودم. دلم میخواهد چیزهای دیگری را تجربه کنم. اگر بشود البته.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.