گ وگ با ب کیارسفتتمویابکاح ب «کمدوپورک،رازی»گر ف ریلام«خ بهانهددونسیتا کجا» شسنتاساند قاصدک از در بیرون رفت

Shargh - - ويژه سالگرد درگذشت عباس كيارستمي -

محمد غلامیپور: عباس کیارســتمی را بدون شــک باید یکــی از مهمترین هنرمنــدان ایران در دو، ســه دهه گذشته دانست؛ کســی که توانست به ســینمای ایران پس از انقلاب در دنیا تشــخص و اعتبار ببخشــد. مسیر هنری کیارســتمی، هرگز خطی و ثابت نبود و همیشــه پــر از پیچوخمهایی بود که صحبت درباره او را دشــوار میکند. او از جایی به بعد تــلاش کرد با تجربههایی نو، مفهوم دیگری از سینما و تصویر را بازتولید کند؛ در نتیجه هرچه پیش آمد، سینمای او ضدسینما شد، داستانگویی او ضدداستان شــد، بازیگران او ضدبازیگر )حتی گاهی بدون بازیگر(. حتی کیارســتمی خود ضدکیارستمی بود. به همین دلیل صحبتکردن درباره او و آثارش آســان نیســت. حتی مرگ او هم ضدمرگ بــود. حتی مرگ او هم مثل آثارش پــر از تحلیل و تأویل بــود و یک پایان سرراست و مشخص نداشــت. به همین دلیل هیچکس بهتر از اطرافیان او نمیتوانند از او بگویند؛ مثل پســران هنریاش که از خانه دوســت کجاســت تــا آخرین لحظــات زندگیاش او را همراهی کردند. او همیشــه از برادران احمدپور بهعنوان پسران هنریاش یاد میکرد. اما بابک و احمد فیلم خانه دوست کجاست حالا بزرگ شدهاند؛ آنقدر بزرگ که از خانه دوست مهاجرت کرده و جایی در تهران روزگار میگذرانند. حالا بابک احمدپور، همان پسربچه معصوم خانه دوســت، تصمیم گرفته از خاطرات بیش از 30 سال زندگی کنار کیارستمی بنویسد و حتی فیلمی درباره او بسازد. به همین دلیل در سالروز تولد کیارســتمی که تقریبا ســالروز فوت او هم محسوب میشود، سراغ بابک احمدپور رفتیم تا درباره این سالها از شروع آشناییاش با کیارســتمی تا لحظه وداع با پدر هنری خود، صحبت کنیم که در ادامه میخوانید:

اولینبــاری که آقــای کیارســتمی را از نزدیک دیدید، به یاد دارید؟

حدود ســال 65 بود که ما در روســتایی به نام کوکر رســتمآباد زندگی میکردیم. قبل از اینکه ما به مدرسه برویم آقای کیارســتمی یک بار ما را در این روستا اتفاقی دیده بود. ولی چون ما خیلی بچه بودیم ارتباط عمیقی بین ما شکل نگرفت.

چرا میان آن همه بچهای که در روســتا بود، شما را انتخاب کرد؟ دراینباره از خود ایشان پرسیدید؟

در روســتای ما یــک امامزاده چوبی بــود که یکی از بچهمحلهــای ما که وضع مالیاش خوب بود، تصمیم داشــت این بقعــه چوبــی را مرمت و بقعه و شــجره جدیــد فلزی بــرای آن نصب کند. یــک روز جمعه بود کــه بقعهآهنی را به روســتا آوردنــد و از روی جرثقیل میخواســتند آن را روی زمین بگذارند. آقای کیارستمی آن روز در روستای ما بود و خودش بعدها تعریف میکرد که «بقعه توی آسمان معلق بود و از بین همه آدمها و بچههایی که آنجا جمع شده بودند و نگاه میکردند که بقعه را به روی زمین بگذارند، بابک با یک نگرانی خاص به زنجیر جرثقیل نگاه میکرد که اگر این زنجیر پاره شود انگار ســرمایه بابک میخواهد از بین برود. آنجا بود که این نگرانی را من در چهره بابک دیدم و برایم جالب بود وگرنه او هیچ ویژگی دیگری نداشــت که بخواهم به او نقش اول فیلمم را بدهم. همین نگرانی او بود که باعث شد من به او وابسته شوم. بارها از چشم او در آن لحظه عکس گرفتم و حتی توی راه تا تهران برگردم، هزاران بار به عکسهای او نگاه کردم و متوجه شدم او همان کسی اســت که من دنبالش بودم». بعدها که فصل مدرســه شروع شــد، آقای کیارستمی به روستای ما آمد و جلوی مدرســه منتظر شد تا شاید بتواند ما را پیدا کند که همین اتفاق هم افتاد.

با توجــه به اینکه کمسنوســال بودید و بازیگر هم نبودید، آقای کیارســتمی چطور شــما را هنگام فیلمبرداری فیلم «خانه دوســت کجاست» هدایت میکرد؟

چند وقت پیش خبرنگاری در انگلستان این سؤال را از من پرسید که در آنجا هم همین پاسخ را دادم که ما آن زمان بچه بودیم، اصلا نمیدانستیم فیلم چیست و حتی در روســتا با تلویزیون آشنایی نداشــتیم و در زندگیمان دوربین ندیده بودیــم. به دلیل طبقه اجتماعیای که در روســتای ما حاکم بود، از امکانات شهری به دور بودیم و همین باعث شــده بود نه بدانیم تلویزیون چیســت و نــه فیلم. اصــلا نمیدانســتیم دیالوگهایــی که آقای کیارســتمی به ما میدهد و ما آن را تکرار میکنیم، قرار اســت بعدا تبدیل به فیلم شــود! چون آقای کیارستمی بــا خصوصیات منحصربهفرد خودش از نابازیگرها بازی میگرفــت؛ به همین دلیل هیچ بازیگری در فیلمهای او بازی نداشت. اگر هم داشت بسیار معدود بود مثل آقای کشــاورز در فیلم «زیر درختان زیتون» که باید عرض کنم آنها را روی صحنه آزاد میگذاشــت و به آنها میگفت خودتان باشــید و بازی نکنید. کیارستمی سر صحنه یک بــار دیالوگها را خودش میگفت و بعــد از او، ما آن را اجــرا میکردیم. وقتــی دیالوگها را خــودش میگفت و از من میخواســت تکــرار کنم، من تصــور میکردم که یک نوع خالهبازی اســت. فکر میکــردم بازی برای بچههاست.

اولین بار لحظهای که خودتان را در فیلم دیدید، چه حسوحالی داشتید؟

روزی که در مدرسه فیلم خودم را دیدم قابل توصیف نیســت. به احمد میگفتم یادت هست خانه خاله فیلم دیده بودیم، این هم همان اســت. حســم قشنگ بود و مهمتر از همه روی تمام مردم روستا تأثیر گذاشت.

پیش از اینکه فیلم «خانه دوســت کجاست» در روســتا پخش شود، نگاه مردم نســبت به کیارستمی چطور بــود؟ معمولا روســتاییها دیر بــه غریبهها اطمینان میکنند. پشت سر کیارستمی حرفوحدیث نبود؟

چرا دقیقا. بعد از اینکه فیلم پخش شــد، حس تمام مردم نســبت به کیارستمی عوض شد. چون پیش از آن کسی نمیدانســت فیلم چیست. برای همه جای سؤال بود که او کیســت و اینجا دارد چــهکار میکند. معدود آدمهایی که همســن حالای من و شــما بودند، شناخت معدودی از ســینما داشــتند آن هم به ایــن دلیل که به رشت رفتوآمد داشتند. ولی بچهها، زنها و پیرمردهای روستا هیچ اطلاعی از فیلم و سینما نداشــتند. کیارستمی عادت داشت خــودش صحنــه فیلمهایــش را درســت کند. مثلا وقتی درودیوار را رنگ میکرد یا گلهای شــمعدانی میکاشــت یا یک گذر را میبســت و میگفــت هیچکس از اینجا عبور نکند، همه فکــر میکردند او اینجا دارد چهکار میکند و خیلیها فکر میکردند دنبال گنج آمده اســت. اما وقتــی فیلم را بــرای اولین بار دیدند، خیلی برایشــان لذتبخش بود. چنانکه وقتی کیارستمی برای دومین و ســومین فیلم به روســتا آمد، حمایت زیادی از او کردند.

بههرحال روســتای شــما آن زمــان به لحــاظ طبقاتی و اقتصادی ضعیــف بود. حضور کیارســتمی و ســاخت فیلــم در آنجــا، چقدر روی مســائل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تأثیر گذاشت؟

پیش از اینکه به ســؤال شــما جواب بدهــم، نکتــهای را عرض کنــم کــه کیارســتمی خــودش همیشــه میگفت که مــن دو نوع فرزنــد دارم: فرزندان کاریام؛ بابــک و احمد احمدپور، فرزندان زندگیام؛ احمد و بهمن. بنابراین من هر چیز که میگویــم، از او اجازه تام دارم زیــرا من و برادرم نماینده ســهگانه کیارستمی هســتیم. اما درباره سؤال شما باید بگویم کــه حضور کیارســتمی به لحــاظ اقتصادی در روســتای ما هیچ تأثیری نداشــت. کیارســتمی خودش گفته بود ســینمایی که در آن دروغ باشد، مثل جیببری در تاریکی اســت. باید بدون تعارف صحبت کنیم. آقای کیارستمی هرگز به لحاظ مالی و اقتصادی نتوانست در روستای ما تأثیر بگذارد. اما به لحاظ فرهنگی و اقتصادی تأثیر بسیار زیاد و حائز اهمیتی داشت. درحالحاضر من مشغول نگارش کتابی هستم با عنوان «جهان رستمآباد را با نام کیارستمی میشناســد». بارها رانندگان تاکسی به من زنگ زدند و گفتند مگر کیارســتمی در روســتای شــما چهکار کرده است که هر مســافر خارجی میآید، میپرســد کوکر کجاســت؟ کیارســتمی کوکر را به دنیا شناســاند. ضمن اینکه در ارتقای سطح فرهنگی روستا هــم تأثیرگذار بود. نگاه مردم تغییر کرد. مردم روســتا با مقوله فرهنگ آشــنا شدند. وقتی شهر رودبار زلزله آمد، کسی که توانست کمک شــایانی به مردم کوکر و رودبار کند، کیارســتمی بود. چون به اینجــا آمد و زندگی مردم را بــا فیلمی به نام «زندگی و دیگر هیچ» به دنیا نشــان داد. هیچکس در ایران نتوانست چنین کاری انجام دهد. اما کیارســتمی دِین خودش را با این سهگانه به «کوکر» ادا کرد.

این اتفاق یکی از بزرگترین فجایع طبیعی کشور بود. کیارســتمی ســه روز بعد از این اتفاق به رودبار آمد و دومین فیلم خود در رودبار را به نام «زندگی و دیگر هیچ » کلید زد. چقدر حضور کیارستمی در روحیه مردم در آن لحظات عجیبوغریب تأثیرگذار بود؟

بســیار زیاد. کیارســتمی در پاریس بود و همان شب کابــوس میبیند که زلزله آمده اســت. وقتی خبر زلزله رودبار را شنید، ســریع به تهران آمد. من و احمد تهران بودیــم. ما در یــک برنامه رادیویی، مصاحبه داشــتیم و بــرای همین پنجشــنبه بعدازظهر به ســمت تهران راه افتادیــم که همان شــب زلزلــه آمد. آقای کیارســتمی نمیدانســت که ما تهران هستیم. ببینید چه آدم بزرگی بود و نوع نگاهش فرق داشــت؛ حتی با آدمی که چای مینوشــید، حرمت او را نگه میداشت و همیشه جویا و پیگیر او بود. از آنجایی که او ســه ماه در کوکــر بود و فیلم ســاخته بود، به نوعی نســبت به مردم آنجا دلبستگی پیدا کرده بود و احساس مســئولیت داشت. وقتی در پاریس خبر زلزله را شــنید، خیلی سریع به تهران برگشــت و برای پیداکردن ما راهی رودبار شد. خودش میگفت آن شــب دلــم طاقــت نیــاورد و تصمیم گرفتم خیلی سریع به ایران برگــردم و بروم ببینــم بچهها کجا هستند و چه میکنند.

کیارستمی خودش همیشه میگفت که من دو نوع فرزند دارم: فرزندان کاریام؛ بابک و احمد احمدپور، فرزندان زندگیام؛ احمد و بهمن. بنابراین من هر چیز که میگویم، از او اجازه تام دارم زیرا من و برادرم نماینده سهگانه کیارستمی هستیم. اما درباره سؤال شما باید بگویم که حضور کیارستمی به لحاظ اقتصادی در روستای ما هیچ تأثیری نداشت یکی از ســکانسهای معروف آثار کیارســتمی، صحنه گریهکردن برادر شــما احمــد بــود. مرحوم کیارســتمی در جایی دربــاره این ســکانس توضیح داده اســت. اما بد نیســت ماجرا را از زبان شــما بشنویم.

آقای رضا نامی، عکاس «خانه دوست کجاست» و آقای کیومرث پوراحمــد هــم دســتیار کارگردان بودنــد. آقای کیارســتمی با آقایان نامــی و پوراحمــد پشــت صحنه هماهنگ میکنــد که از احمد یک عکــس بگیرند. آقــای نامی از این دوربینهــای فوری داشــت که همــان لحظه عکس را چاپ میکرد. آقــای نامی از احمد عکس گرفت و آقای پوراحمد هم رفت پیش احمد و عکس را داد دستش و به او گفت سریع عکس را توی جیبت پنهان کن تا آقای کیارستمی نبیند وگرنه عکس را میگیرد. ما نمیدانستیم آنهــا تبانی و هماهنگشــده ایــن کار را کردهاند. احمد ســریع عکس را قایم کرد و آقای کیارستمی سریع ظاهر شــد و گفت، ایــن چی بــود قایم کــردی؟ احمد گفت هیچی. آقای کیارستمی با عصبانیت گفت دروغ میگی، من خــودم دیدم پوراحمد یک چیز بهــت داد و تو قایم کردی. گشــت و عکس را پیدا کرد و با عصبانیت، عکس را جلــوی ما چهارتکه کرد. بههرحــال ما آن زمان بچه بودیم، بهویژه اینکه در روســتای ما کسی دوربین ندیده بود و عکسی وجود نداشت! طبیعی بود که اشک احمد دربیاید. همین که احمد شــروع به گریه کرد، از او فیلم گرفتند و آن سکانس درآمد. کیارستمی آدم باهوشی بود و میدانســت چطور از نابازیگرانش بازی بگیرد. بعد از فیلمبرداری آن ســکانس، دوباره از احمد عکس گرفتند و عکسش را به او دادند.

تأثیر ســینمای کیارستمی در زندگی شخصی شما چقدر بود؟

من همیشــه گفتهام تأثیر ســینمای کیارســتمی در زندگی ما بســیار زیــاد بود. همین امروز کــه من دارم با شما گفتوگو میکنم، یک اتفاق خوب برای من افتاد که فقطوفقط تأثیر حضور کیارستمی و سینمای او در زندگی ماست. کیارســتمی یک جاهایی در زندگی ما خوب بود و یک جاهایــی خوب نبود. امــا کلا 80 درصد این تأثیر مثبت بود.

کجاها خوب نبود؟

مثــلا جایــی بــرای کار میرفتیــم. وقتــی مــا را میشــناختند، دیگر نمیتوانســتیم کار کنیم. میگفتند فلانی که در ســینما کار کرده و اینقدر معروف اســت، چــرا باید بیاید در یک شــرکت کار کند و بهناچار مجبور بودیم برای حرفوحدیث مردم آنجــا را ترک کنیم. اما تأثیرات مثبت کیارســتمی اینقدر زیــاد بود که اصلا آن 20 درصــد به چشــم نمیآید. امروز من تــور دور اروپا مــیروم. خبرنــگاران خارجی به ســراغ مــن میآیند. بهراحتی به خانه سینما میروم. بازیگران و سینماگران مطرح ایران هرکجا که باشــند، به احترام کیارستمی به مــا احترام میگذارند. ممکن اســت در کوچه و خیابان آدمهای عادی ما را نشناســند، اما در خانه ســینما به خاطر شــاهکاری که کیارستمی خلق کرد، به ما احترام میگذارنــد. مــن زندگی خــودم را مدیــون کارکردن با کیارستمی هستم.

بعد از ساخت این ســهگانه، ظاهرا شما با آقای کیارستمی ارتباط نزدیکی داشتید که تا اواخر عمر او ادامه داشت؟

بلــه، همینطور اســت. مــا در این ۳0 ســال ارتباط نزدیکــی داشــتیم. ســال 74 وقتی از خدمت ســربازی برگشتم کنار آقای کیارستمی بودم تا زمانی که متأسفانه او را از دست دادیم. کیارستمی با نگاه خودش، ناپیدای آدمها را تشخیص میداد.

بعد از «خانه دوست کجاست» پیشنهادی برای بازی داشتید؟

خیلی. اتفاقا قرار بود «ناصرالدینشــاه آکتور سینما» را با آقای مخملباف کار کنیم که آقای کیارســتمی اجازه نداد. او معتقد بود ممکن اســت ما درخشــش دیگری نداشته باشــیم و بگذاریم این تصویر خوبی که در ذهن مردم داریــم، باقی بماند و این تصویــر را خراب نکنیم. خوشــبختانه امروز هم بعد از ۳0 سال ما هنوز محبوب هســتیم. اتفاقا پیمان معادی چند وقت پیش ما را برای بــازی در فیلم «بمب» دعــوت کرد. ما بــه دفتر کار او رفتیم. ایشان نقشــی به ما پیشنهاد داد که من همانجا رد کــردم. چــون محبوبیت را بیشــتر از مشــهوربودن دوست دارم.

همزمانــی اولین ســال درگذشت عباس کیارستمی با سالروز تولــد او در تیرماه، بزرگداشــتهایی را در ایــران و کشــورهای دیگر برای پاسداشــت یاد و خاطره این فیلمساز جهانی رقم زده است.

برپايی نمايشگاه 77 عکاس

در تهــران 77 عکــس از 77 هنرمنــد در نمایشــگاه گروهی «یک تکه زندگی» به یاد عباس کیارستمی در گالــری ایــوان برگــزار شــد. این عکسها که به کوشش پرهام دیدهور جمعآوری شده است، تا ۳0 تیر در این گالری برپاست.

در ایــن نمایشــگاه عکسهایــی از صابر ابــر، کوروش ادیــم، مهرداد افســری، آرش اکبریســنه، شــروین امدادیــان، فریدون امیدی، جمشــید بایرامـــی، مجیــــد برزگـــــر، بابک برزویــه، غوغــا بیات، جعفــر پناهی، مریم تختکشــیان، حمیــد جانیپور، رعنا جوادی، امیرحســین حشــمتی، بابک حقــی، ابراهیــم حقیقی، اوژن حقیقــی، محمــد حمــزهای، رامین حیدریفاروقــی، فریدون خســرویان، مرضیــه خورســند، فتانــه دادخواه، نادر داوودی، شــهرزاد درفشه، سعید دســتوری، علی دقیق، پرهام دیدهور، لیلا رحیمی، جاویــد رمضانی، زروان روحبخش، مسعود زندهروحکرمانی، مریم زندی، مینا زیوری، مزدک سپانلو، مجیــد ســعیدی، آیین شــاهرودی، افشین شاهرودی، سیفاله صمدیان، بیژن صیفــوری، گلناز طاهــری، اکبر عالمی، اســماعیل عباســی، کیارنگ علایی، آرزو عمیدی، مــزدک عیاری، جاســم غضبانپــور، حســن غفاری، محمــد غفــوری، نغمــه قاســملو، شــادی قدیریــان، صمد قربانــزاده، بابک کاظمی، عســل کاظمیان، بهنام کامرانــی، ژیــلا کامیاب، علــی کریم، کوهیار کلاری، محمود کلاری، ســام کلانتری، رضا کیانیان، کاوه گلســتان، هنگامه گلستان، محمدرضا ماندنی، ســحر مختــاری، مهــدی مقیمنژاد، تهمینه منزوی، مهران مهاجر، ژوبین میراسکندری، کاوه نجمآبادی، ساسان نصیری، محمدرضا نوربخش، ابراهیم نوروزی، ساعد نیکذات، مرجان وحید و مهدی وثوقنیا به نمایش درمیآید.

در اســتیتمنت این نمایشگاه آمده اســت: «قاصدکی کــه از پنجره وارد شده بود/ از در بیرون رفت

عباس کیارســتمی 77ساله شد. مردی که ما را در این پهنه خاکستری دلپذیــر، این «چند روز در میان»، دیگر بار به تماشــای برگ و برف و درخت دعــوت میکــرد، به مکــث در بازی چوب و موج، به تماشــای شــیطنت کلاغها و درنگی بر هر آنچه هســت، در ایــن فاصله میان ســیاه و ســپید. افسوس که او دیگر در میان ما نیست، باز هم «مرگ صبوری نکرد، این مرگ حاصلخیز».

در )یک تکــه زندگی( 77 هنرمند گرد هم آمدهاند تا تمامقد به او ادای احتــرام کنند. تــا 77 تکــه زندگی را هریک از منظر خویش در قاب تصویر به او هدیه دهند؛ به او که «وقتی آمد آمد، وقتی بود بود و وقتی رفت بود».

گالری ایوان در الهیه، خیابان مریم شرقی، خیابان مهدیه، خیابان جبهه، خیابان لسانی، داخل بنبست حمید، شماره یک قرار دارد.

بزرگداشتی در جشنواره مونيخ

جشــنواره فیلم مونیخ هم امسال در کنار نمایــش چهار فیلــم ایرانی بزرگداشــتی برای عباس کیارســتمی برگزار کرد. در سیوپنجمین جشنواره فیلــم مونیخ کــه از اول تیر در آلمان آغــاز بــه کار کرده و تا دهــم تیر هم ادامه داشت برنامه بزرگداشت عباس کیارســتمی با نمایــش دو فیلم «7٦ دقیقه و 1٥ ثانیه با عباس کیارستمی» ســاخته ســیفالله صمدیان و «منو خونه ببر» برپا شد.

نکتــه درخورتوجــه دربــاره این رویداد این اســت که جشــنواره فیلم مونیخ نخســتین جشنواره در دنیا بود که در ســال 1۳٦٩ بزرگداشت عباس کیارســتمی را برگزار کــرد. همچنین به جــز دو فیلم یادشــده، فیلمهای سینمایی «جاودانگی»، ساخته مهدی فردقــادری و «رفتن»، ســاخته نوید محمودی، نیز در جشــنواره مونیخ به نمایش درآمدند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.