یارستمی

ی- پیوند جان و تن و پزشکی امروز

Shargh - - شت عباس كيارستمي -

خونریزیها، مردابی از خون در جایجای بدن، شــکم و قفسه سینه او ایجاد میکنند. در چنین شرایط بحرانیاي، میکروبهای فرصتطلب از دیــواره دفاعی بــدن به راحتی عبور میکنند و عرصــه را برای حیات در ســلامتی تنگتر و تنگتر میکنند. پزشــکان بارانی از آنتیبیوتیک روانه بدن او میکنند. کار پزشــکی و درمانی بدون شرکت فعال «کیارستمی»، طبق ســنت پزشــکی در حضور بیمار بیاختیار، ادامه پیدا میکند. انواع نوشداروهــا بدون حضور فعال ســهراب، یعنی «عباس کیارســتمی» مورد اســتفاده قرار میگیرنــد. او در کارگاه اقدامات پزشــکی، تبدیل به بازیگر غیرحرفهای یا نیمهحرفهای و حتــی حرفهای فیلمهای خودش میشود که از ســناریوی فیلم اطلاعی ندارد و فقط خودش را به دست کارگردان )در اینجا پزشکان معالج( سپرده است. با وجود احتمال، گویی هیچکس منتظر چنین حادثه ناگواری نیست. در چنین وضعیتی، شعله سوءتفاهمات و بیاعتمادیها دامن میگیرد. شرایط خونریزی وسیع در بدن «کیارســتمی» و بهراهافتادن تالابهای خون مرا یاد فیلم «مسافر» میانــدازد. وقتی که معلــم دارد درباره قلب و جریان خون شــریانی و وریــدی در کلاس درس میدهد، مدیر مدرســه در دفترش در حال تنبیه دانشآموز متمرد کلاس با چوب کفدســتی اســت و دانشآموز مورد خشــونت قرار گرفته، در ادامه کلاس به جــای توجه به راههای عروقی قلب و انشعابات آن، به فکر مشکلات بر سر راهی است که باید از ملایر تا تهران برای دیدن مسابقه فوتبال، طی کند.

تازیانه طنز شاعرانه بر پیکر شهرت

«کیارســتمی» در آخرین فیلم خود، «مثل یک عاشــق»، در لفافه روایت، مخاطرات شهرت را زیر تازیانه طنز شاعرانه خود قرار میدهد. وقتی پروفسور و دختر جوان که هر کدام به دلیلی صاحب شهرت در شــهر توکیو هستند، در دل سیاهی شب تنهایی خود، به همدیگر پناه میبرند، اما در روشــنایی روز، پنجره آبرویشــان با سنگ و کینه، چون بمب اتمــی در نیکازاکی ژاپن، منفجر میشــود. این نگرانی آگاهانه «کیارســتمی» از مضار شــهرت در هنگامه بروز عــوارض خطرناک جراحی روده به واقعیت میپیوندد. ســیل توجه هواداران، دوستان و دشــمنان و تعرض بــه خصوصیترین امور زندگــی در این دوران، فشار مضاعفی بر تن و جان او وارد میکند و یکی از علائم آزاردهنده «سندرم کیارستمی» را موجب میشود.

استعارههای هنری، سلاحی برابر هراسهای ریشهدار

«کیارســتمی» که چنین تســلیم و مقهور سرنوشــت سلامتی خود شــده، در طول زندگی هنریاش نشان داده که چگونه میتوان با خلق استعارههای هنری، بر ترسها و هراسهای ریشهدار در پیوند تن و جان به مبارزه برخاســت. او میخواهد از مهلکه بگریزد، ولی اینبار ترســی ناشــناخته، غولی از درون، ترس از ســرطان، او را به اطاعت از تاریکی و سیاهی و ســکون واداشته است. او مرگ را در سیاهی و تاریکی میبیند و از آن فرار میکند. در تاریکی نمیشــود دیــد، پس درباره مرگ چیزی نمیتــوان روایت کــرد، روایت در زندگی اســت. هنر «کیارســتمی» در فیلمهایش، ســاختن زندگی، به صورت واقعیتی اســت که از واقعیت نیز واقعیتر جلوه کند. کیارســتمی حقیقتی فراتر از آن نمیشناسد. این هنری اســت که با مفهومی که من از علم تجربی در عرصه مغزپژوهی آموختــم، مطابقت دارد. مــا از مرگ چیزی نمیدانیــم، چون ظلمتی اســت که در آن تجربهای قابل درک، چه به صورت علمی و چه هنری نمیتوانــد صورت گیــرد. بنابراین مرگ چیزی برای گفتــن ندارد. طبق فیلمهای «کیارســتمی» در تاریکی، اگر بیدار باشــیم، باید منتظر باشیم تا رعدوبرقی بزند، بارانی ببارد و صبح با طراوت بارانخوردهای شــروع شود. نگاه کنید به ســکانسهای فیلمهای «کیارستمی» در تاریکی در «ایبیســیآفریقا»، «طعم گیلاس»، «پنج»، «باد ما را خواهد برد» و.... شب و تاریکی اما میتواند یادآور خبرهای شوم و هراسآور مرگ باشد؛ ترس از مرگ و نیســتی کــه هیچ از آن نمیدانیم. در شــب، نور ماه نیز آرامشبخش است. «کیارستمی» هراس خود از مرگ را پنهان نمیکند. همیــن هراس اســت که او را در خلــق هرچه پررنگتــر زندگی تواناتر میکند. به همین مناســبت، پس از زلزله رودبــار در فیلمهای «زندگی و دیگــر هیچ» و «زیر درختان زیتون»، عــزاداری زندگان را برای مردگان نمیبینیم، بلکه نمایش پررنگتری از جشــن زندگی و جنبش پرشور آن را شاهدیم. در فیلم «ایبیسیآفریقا»، پس از مراسم مرگ و در پارچه و مقوا پیچیدهشدن و پشت دوچرخه قرارگرفتن جسد، ما پایکوبی آهنگین دستهجمعی زنان چون مراسم آیین شــکرگزاری برای زندگی را داریم. اگر «کیارســتمی» در فیلم «زیر درختان زیتون»، حســین را به قبرستان میفرستد، برای خواستگاریکردن از طاهره است. بااینحساب هربار که میخوابیم و بلند میشویم، یک رستاخیز است. در «طعم گیلاس »، آقای «بدیعی» قرارش را گذاشته است، قرصهایش را برای مردن میخورد و میرود تا در گور خود، پای درختی دراز بکشد. ماه زیر ابر پنهان میشود، تاریکی، بعد رعدوبرق اســت که با تاریکی و مرگ به جدال برمیخیزند، باران میبارد. صبح میشود. اگر «بدیعی» مرده باشد، برای او صبحی در کار نخواهد بود، دیگر تجربه زندگی در کار نخواهد بود. ختم دنیاســت. اما این اشتیاق زندگی است که «کیارستمی» را وامیدارد تا صبح دیگری را نشــان دهد. چارهای ندارد که «بدیعــی» را در قالب بازیکن نقش او، زنده نگه دارد تا صبحی پس از چنان شب هراسانگیزی را تجربه کند و مزه آن را چون طعم توت یا گیلاس در دستگاه گوارش در ارتباط با مغز خود حس کند. بدیعی از اول به دنبال بهانهای برای زندگی است. کسی که میخواهد بمیرد نگران نیســت که تخممرغ برای کبدش ضرر دارد. او چون میداند راه خودکشی برایش باز است، خودکشی نخواهد کرد.

خلاقیت در استیلا بر ترسهای درونی

بهنظر من کمتر کســی چون «کیارستمی» توانسته است تلواسهها، اضطرابات و ترسهای خود را با ساختن چنین استعارههای زیبا در فیلم درمان کند. نگاه کنید به فیلمهای «نان و کوچه»، «مسافر»، «مشق شب»، «خانه دوست کجاست»، «کلوزآپ» و... این فیلمها نشان میدهند که «کیارســتمی» قدرت اســتیلا بر ترسهای درونی خود را در فرایند کار خلاقانه دارد. از طرف دیگر، کسی که چنین با ترفندهای استعاری زیبا میتواند هنر عشــقورزیدن به زندگی را به نمایش بگذارد، آیا نباید در سرنوشت خود در عرصه سلامت، ناآگاه و آگاه، دخالت و کنترل داشته باشد و فرصت پیدا کند در این مبارزه مرگ و زندگی، شرکت فعال داشته باشــد و برای این شرکت فعال، لختی از مســائل کاری و درگیریهای هنری جدی دیگر منفک شــود و تنها به این مهم بپردازد و درباره آن، اســتعارههای خلاقانه در جهت بهبود خلق کند؟ این وظیفه پزشکی در مبارزه با «سندرم کیارستمی» است که به چنین مهمی دست یابد و بتواند در شرایط ممکن، از نیروی خلاقه استعارهساز و خیالپرور بیمار هنرمند خود بهره گیرد و از آن در فعالشدن نظام ایمنی بدن و درمان او استفاده کند.

بیرون از دایره اختیار

بعید است که پزشکی دوپاره امروز )که جسم را چون ماشینی بیروان و روان را تافته جدابافته از ماشین جسم میداند(، به این جامعیت درباره مشــخصات فردی خاص به ویژگیهای درمانی برســد و بتواند قبایی به انــدازه تن هرکس به فراخــور حالش بدوزد و به این صورت اســت که پزشــکی جهان امروز هنوز تقدیر و تقصیر را به دست تواناییهای تن در غیبت جان میســپارد. در این دور باطل همهچیز برای «کیارســتمی» در بیــرون از دایره اختیار و در تاریکی به انتظاری طولانی و خســتهکننده و کشدار میگذرد. در این میان است که تلاش برای بازنگهداشتن مسیرهای خونــی بدن، به طغیــان و خونریــزی از جدار نیمهپــاره رگهای دیگر منجر میشــود، زیرا که مواد لازم برای لختهشدن در جهت جلوگیری از خونریزی در جاهای نالازم دیگر مصرف شــده اســت. میکروبها از این موقعیت بحرانی، سوءاستفاده و به ارگانهای بدن حمله میکنند، کنترل آشوب برای پزشکان سخت میشود. «کیارستمی» چهاربار به اتاق عمل برده میشــود. راه چین بســته میماند، همه کارهای خلاقانه در انتظار، عقب میافتند و فشار از بیرون از طرف اهالی هنر و رسانه در حال افزایش اســت و اینها وضع را بحرانیتر میکند. در این شرایط بداقبالی در ایران است که «کیارستمی» با کمک دوســتان به فرانسه میرود تا از غوغایی فرســاینده و آزاردهنده و لبریز از بیاعتمادی، مجادلات و کشمکشهای بیفایده به حال او فاصله بگیرد. استعاره زیبای طنزآلود دیگری از او شاید موقعیتش را توضیح دهد: وقتی که «کیارســتمی» کودک فیلم «باد ما را خواهد برد» را در ده «ســیاهدره» که خانههای «ســفید» دارد، وامیدارد تا بگوید:

«گلیم بخت کســی را که بافتند سیاه/ به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد». یادم میآید آخرینباری که از پشــت تلفن صدای «کیارســتمی» را شنیدم، زمانی بود که از من کمک میخواست تا دکتر متخصصی به داد کسی در کرج برسد که به آمبولی ریه گرفتار شده است. بله «کیارستمی» خوب میدانســت که آمبولی ریه، لخته خونی است علیه جریان خونی که قرار اســت وزش حیــات را در بدن آدمی، پایدار نگــه دارد؛ عوعوی ســگی اســت در ظلمات ویرانی. حال او پس از مدتی بیماری و تحلیل قوای مقاومــت و هارمونی حیاتبخش بدن، بعید نبود که با پزشــکان فرانسوی در عجله برای از سر راه برداشتن لخته )آمبولی ریه( احتمالی همداستان شود، چون «کیارستمی» میدانست آمبولی ریه، غولی است که نفیر شــومی دارد و چون زلزله جان آدمها را میگیرد؛ اما پیشگیری از حادثهای ویرانگر، موجب ویرانی بازگشتناپذیر دیگری میشود. شمشیر دولبهای با لبهای که انتظار نمیرود، تهدیدی جدی برای زندگی میشود. این میشود که رقیقکننده تزریقی با مقدار بالا، دیواره لوله خونرسانی را در نزدیک مغز میترکاند. برکهای از خون در سر، ابرهای شومی را در شبی تیره میگستراند و او را از هوش میبرد.

بدونصبحیدیگر

یک بار دیگر «کیارستمی» در تخیلم زنده میشود که در اتاق نمایش فیلــم کوچک منزلش فیلم «پنــج» را به من نشــان میدهد، وقتی به اپیزود رقص نور ماه روی برکهای با ترنم صدای قورباغه میرسیم، روی کاناپه دراز میکشد و میگوید با این فیلم میشود خوابید. اما در پاریس، آخرینبار او در کنار برکهای از خون در فضای بین کاسه سر و مغزش به خواب میرود. برکهای از خون که مغزش را در گوشهای تنگ میفشارد و آنگاه وزش ظلمات ویرانی شــنیده میشود و بعد فقط سیاهی است، بدون امید نوری. اســتعارههای «کیارســتمی» حتی پس از مرگش نیز کاربرد پزشــکی خود را حفظ کردهاند؛ بنابراین حال این آیندگان هستند که باید از «ســندرم کیارســتمی» بیاموزند. به روایت فیلمهایش، همین کافی است که بدانیم که او آخرینبار نیز به امید صبحی دیگر خوابیده و دیگر بیدار نشــده است. اینبار وقتی ماه در زیر لایه سنگین ابرها پنهان و ظلمت ویرانی حاکم میشود، دیگر صدای عوعوی شوم سگها شنیده نمیشــود تا او را با تشویش و اضطراب بیدار کند یا خاطر پرندهها را در خیال او مشوش کند؛ اما هنوز رفتوآمدهای بهظاهر تکراری در زندگی همچنان آبستن حوادث و تغییرات دگرگونساز در احوالات آدمی است. امواج دریا بارها به ســاحل کوبیدهاند و بالاخره توانستهاند تکه چوبی را به دو نیم کنند، نیمه سبکش را به ساحل و نیمه سنگینش را با خود به دریا ببرند، این موجهای خروشان تکراری توانستهاند تخم مرغان دریایی را قبل از تولد جوجهای، بیاعتنا به فریادهای التماسگونه مملو از شور زندگــی مرغان دریایی، بــا خود به عمق دریا ببرند. هنــوز در فیلم «زیر درختان زیتون»، حسین از پلههای خانه روستایی بالا و پایین میرود تا دل طاهره را به دســت آورد. هنوز سربازان و بازیگران فیلم «طعم گیلاس» همراه با کارگردان، در حال استراحت و شادمانی، صبحی دیگر را جشن میگیرند. هنوز در فیلم «باد ما را خواهد برد»، بدل «کیارســتمی»، برای آنتندهی موبایلش بین خانه و تپه در روســتای سیاهدره که خانههایش سفید شدهاند، در رفتوآمد است تا در همین رفتوآمدهای بیحاصل و ظاهرا تکراری، جان چالهکن جوان عاشق را نجات دهد. هنوز استخوان ران انســانی که در فیلم «باد مرا خواهد بــرد» از دل خاک بیرون آورده شده و روی آب رودخانه شناور مانده است. هنوز ماشین «کیارستمی» در جادههای پرپیچوتاب در عکسها و فیلمهایش در حرکت اســت. هنوز در تاریکخانه بدن، خون در شــریانها و مویرگهای انسانهای کره زمین در جریان اســت و غذا در دستگاه گوارششان در جادههای پرپیچوخم، رفتوآمــد دارد و آدمهــا در حال نفسکشــیدناند و راههای شــیری کهکشان ارتباطات مغزیشــان پررفتوآمد و در حال ساختن احساس، خاطره و خیال و فکر هســتند. فیلم، عکس، نقاشی، موسیقی و شعر در پیکره انسانیت ادامه دارد و «کیارســتمی» از طریق آثارش در مغزهای آیندگان تکثیر خواهد شد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.