ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

Shargh - - شت عباس كيارستمي - عبدالرضا ناصرمقدسی متخصص مغز و اعصاب

یکســال از فــوت کارگردان و عــکاس نامدار ایرانی گذشــت. بیشــک برای هر هنردوســتی فقــدان «عباس کیارســتمی» درد و مصیبــت بزرگــی اســت . «عباس کیارســتمی » بــا فیلمهایش درسهای زیادی به ما داد، اما بیشــک مهمترین درس او ستایش و بزرگداشــت زندگی بود؛ اینکه زندگی بزرگترین نعمتی است که به انســان داده شده اســت. حتی اگر انسان در شــرایط وانفسایی همچون زلزله رودبار گرفتار شــده باشــد، حتی اگر هیچ سرپناهی نداشــته باشــد، همیشــه و در تمام این احوالات باید در ســتایش زندگی و نکوهش مرگ بکوشــد و مرگ را خوار شمرد. او به ما یاد داد کــه زندگی باید ادامه پیدا کنــد و باید طعم آن همانند گیلاس برای همه خوش باشــد. آموخت که میتوان با گذشــت و لبخند چشــم بر بدیهای انسانها بســت و در میان تودرتوی آنها دنبال دلیلی برای خوببودن گشت.

اما در ســال گذشــته با اتفاقاتــی که به دنبــال بیماری و فوت «کیارســتمی» افتاد، عملا آنچه دیده و شــنیده نشد، همانا همین طعــم خــوش زندگی بود. «کیارســتمی» بــه دنبــال بیماری در بیمارســتان بستری شــد و پس از فرازوفرودهای بســیار متأسفانه در فرانســه درگذشــت. هنرمندان و خانواده «کیارســتمی» اصرار داشــتند که قصور کادر پزشــکی اتفاق افتاده و همین قصور سبب مرگ او شده است. طبق حکمی هم که در نهایت از سوی مقامات قضائی داده شــد، بیشک قصور پزشکی اتفاق افتاده بود و باید از دســتاندرکاران تشکر کرد که ســعی کردند دور از تمام هیاهوها، به بررسی منصفانه پرونده پزشــکی «عباس کیارستمی» بپردازند، اما قســمت بسیار بد و زشــت ماجرا آن بود که بخشی از دو قشر فرهیخته هنرمند و پزشــک، با نابزرگواری تمام به جان هم افتادند و بدترین و ناپسندترین حرفها را به یکدیگر نثار کردند.

مــن، هم به دلیل شــغلم و هــم به دلیل علایقــم در معرض دیالوگهــای هر دو طرف بودم. هنرمندان تا به من میرســیدند از پزشــکان بد میگفتند و همکاران پزشک نیز صدالبته از هنرمندان، اما تنهــا چیزی که از هر دو طرف نصیب من شــد فقط یک حس وااســفا برای رخت بربســتن اخلاق از جامعه مــا بود. وقتی فلان کارگردانــی که مــن عمری را بــا فیلمهایش زندگی کــرده بودم، در جمــع کثیــری از هنرمنــدان و کســانی که برای بزرگداشــت «کیارســتمی» جمع شــده بودند، با بدترین لفظ پزشــکان را قاتل خواند، انگار تمام ارزشهایم، تمــام آنچه که از یک هنرمند توقع داشتم یکشــبه فروریخت یا برعکس وقتی فلان استاد دانشگاه و پزشک متبحر آنگونه زشت و زننده در مورد هنرمندان مینوشت و در فضای مجازی انتشار میداد، دیگر چگونه میتوانستم از صنف و همکاران خود دفاع کنم. متأسفانه حالا هم بعد از یکسال هنوز این دو گروه شمشیرهایشــان را از رو بســتهاند و هنوز هم به گفتن سخنان ناپسند ادامه میدهند.

بیشــک هر دو طرف، هم حق دارند و هــم مقصرند. جامعه هنری یکــی از بزرگتریــن هنرمندانش را از دســت داده و حکم قضائی نشان میدهد که قصور اتفاق افتاده است. جامعه پزشکان نیز کاملا احساس میکند که در حق آنها بیانصافی صورت گرفته و بدون اینکه پرونده و تمام جوانب آن مشخص شود، رفتار ناپسند گروهی از هنرمندان باعث شد که جامعه حکمی را پیشاپیش برای آنها صادر کند.

من با این جنبه از موضوع مشــکلی ندارم. بیشــک هردو این شکایات قابل پیگیری و بررسی است. مشکل و سؤال من این است که چرا بخشی از هر دو گروه پزشکان و هنرمندان، بدترین راهحل را انتخاب کردند و باعث شــدند که بهجای بهرخکشیدن ارزشهایی که حامل آن بودند، صرفا یک رفتار زشــت و ناپسند از هر دو گروه نمود پیدا کند.

گاه احســاس میکنــم کــه در ایــن واقعــه، همــان انحطاط فرهنگیای را شــاهد بودیم که جامعه ما به آن دچار شده است. هرروز در محل کار، در برخورد با همســایه، در رانندگی، در ادارات و ... مگر شــاهد چیزی بهجز عصبانیت، فریاد و خشونت هستیم؟ آیا روزی نیســت که در این ترافیک نفسبر تهران، شاهد فحش و ناســزای دو نفر بههم نباشیم، درحالیکه مشکل پیشآمده آنقدر ناچیز اســت که اصلا وقوع این تضارب خنــدهدار مینمایاند؟ آیا فقط یک گذشت کوچک نمیتوانست بهراحتی چنین مشکلاتی را حل کند؟ شده روزی بیرون بیاییم و شاهد لبخند دیگران باشیم؟ آیا در چنین جامعهای جز این میتوان توقع داشت؟

اما نکته بســیار بد ماجرا اینجاســت که بخشــی از این دو قشر فرهیخته هنرمند و پزشک که باید رفتارهای بزرگوارانه و با کرامت و با بخشش را به توده جامعه آموزش دهند، شمشیر از رو میکشند و دست به رفتارهای ناخوشــایند میزنند. در چنین جامعهای که فرهیختگانــش تا به این حد قدر و منزلت خــود را پایین آوردهاند، چه امیــدی میتــوان از توده جامعه داشــت؟ متأســفانه وقتی الگوهای جامعه اینگونه رفتار کنند، تنها ضدارزشهاســت که در آن جامعه بهعنوان یک امر پسندیده رواج پیدا میکند.

به گمانم کســی که در ایــن بین مظلوم و مغفــول باقی ماند خود «عباس کیارســتمی» بود. ایکاش میتوانستیم آخرین فیلم «کیارســتمی» را در هنــگام مرگــش ببینیم؛ فیلمــی از کرامت و بزرگواری و بخشــندگی. برای من جای تعجب اســت که همه از سجایا و گذشت بزرگانی چون «گاندی» و «ماندلا» حرف میزنیم، ولــی آنقدر ضعیفیــم که نمیتوانیم از بدیهایی که به ما شــده بگذریم و با لبخند سرود زندگانی بخوانیم.

به گمانم آنچه در فوت «عباس کیارســتمی» رخ داد و کماکان هــم ادامه دارد، بازتاب تمامنمای آن چیزی اســت که در جامعه مــا رخ میدهد: ســقوط فرهنــگ و نبودن کرامــت و بزرگواری و بخشندگی. بدتر از آن، اینکه انگار دیگر قشر فرهیختهای نیز وجود ندارد. تنها انســانهایی هســتند که نام هنرمند یا پزشــک را یدک میکشند. انگار باید به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.