فراموشخانه کودکان

Shargh - - هنر -

مهرداد حجتی: ســه يا چهار سال پيش در ســفری به اهواز با چهرهای روبهرو شــدم که خاطره ســالهای دور را در من زنده کرد؛ چهرهای که ديگر نشــانی از «معصوميت کودکانه» آن خاطره را با خود نداشــت. او «عدنان عفراويان»، بازيگر نقش «باشــو غريبه کوچک»، بود؛ همان فيلم خاطرهانگيز ســالهای دهه60؛ فيلمی که چندسالی به محاق توقيف رفت تا اينکه پس از شش سال به پرده ســينما آمد. از آن زمان سالها گذشــته بود و من حيرتزده به چهره آفتابســوخته او نگاه میکردم که ديگر پا را از جوانی هم فراتر گذاشــته بود. صدای مردانهاش برای من آشــنا نبود همچنانکه در چهرهاش کمتر نشانی از گذشــته باقی مانده بود. او در کنار دکه سيگارفروشیاش روزگار بزرگسالی را تجربه میکرد؛ روزگاری آکنده از کينه نســبت به گذشــتهای که با او چندان يار نبود. چند پوســتر رنگورورفته از فيلم «باشــو» را پشت ويترين دکهاش نصب کرده بود تا اينچنين رهگذران را با خاطرهای دور به چهره امروزش پيوند بزند. آن تصوير و آن دکه، برای رهگذران بومی هيچ نشانی از تازگی نداشت، اما برای رهگذری همچون من سرشــار از شــگفتی و تازگی بود. بسان کشف جزيرهای گمشــده در دريايی دور! با او چند کلامی همســخن شــدم و با موبايلم از او و دکهاش عکس گرفتم. عکسها را پــس از مدتها کلنجار با خود در صفحه شخصیام در فيسبوک منتشر کردم. اتفاق غيرمنتظره برای من، برای ديگران هم غيرمنتظره جلوه کرد. خاطرهای دور زنده شد و ذهن بسياری را متوجه حال و روز کودک معصومی کرد که پس از آنهمه ســال همچنان اســير در رؤيای گذشته خود مانده بود و چشــم در گذشته، آينده خود را وانهاده بود. خبرنگار چابکــی در همين روزنامه فرصت را بــرای بهراهانداختن جنجالی مطبوعاتی مغتنم شــمرد و بی هيچ اشارهای به سابقه اين خبر به اهواز رفت تا رپورتاژی ويژه از اين مکاشفه تهيه کند! رپورتاژ منتشر شد و لابد خوانندگان پرشماری هم يافت، اما آنچه که پرشمار نشــد، ميزان توجهی بود که به بازيگر کودک ديروز میشــد. او همچنان در همان وضع مانــد و کودک معصوم هم با او همانجا پشــت دکه هوای دمکرده و شــرجی امروزش را به فردا گره زد. سيگارفروش ميانسال امروز، «باشو، غريبه کوچک» قدکشيدهای بود که در درونش همچنان «باشو» مانده بود و در کنار دکهاش، فرسودگی همان «باشو» را تماشا میکرد! توقف در زمان کودکی و فرســودن آن کودک در طول اين سالها! سالها پيش در حاشيه جشنواره فيلم کودک اصفهان به پيشنهاد نويسنده همين يادداشت سميناری در هتل عباسی برگزار شد با موضوع «آسيبشناسی سينمای کودک». سخنرانان هر يک به فراخور، آســيبهايی را برشمردند. من نيز به سهم خود آسيبی را که متوجه کودکان بازيگر بود برشمردم؛ آسيبی گاه فراتر از حد تحمل يک کودک که ممکن است تا پايان عمر با او بماند و هرگز رهايش نکند. چون او پس از دورشدن از بازيگری، دنيای پرنوسانی را تجربه میکند؛ دنيايی متفاوت با هرآنچه که پيشتر داشته است. بهعنوان يکی از سخنرانان سمينار به خطرات آن آسيبها اشاره کردم و برای حلشان از همه صاحبنظران استمداد طلبيدم. به نظر میرســد حالا پس از اينهمه ســال اين مسئله همچنان به قوت خود باقی اســت و برای حل آن هم هيچ تمهيدی انديشــيده نشده است. گويا قرار بوده ســينما همچنان از معصوميت کودکان بهره ببرد، بیآنکه به عواقب آن انديشيده باشد! داستان اين کودکان از آنجا آغاز میشود که يک کارگردان پس از مدتها جســتوجو در فرايندی به انتخاب يک کودک برای ســپردن نقش محوری فيلمش میرســد. از لحظه انتخــاب و ورود کودک به دنيای جادويی ســينما، او وارد دنيايی «فراواقعی» میشود؛ دنيايی سرشار از توجه و مراقبت! رفتار عوامل پشــت صحنه با او، متفاوت با رفتاری اســت که پيشتر همگان با او داشــتهاند. رســيدگی بيش از حد معمول او را در طــول فيلمبرداری در کانون توجه عوامل ســازنده قرار میدهد. اين توجه پس از اتمام فيلمبرداری به پايان میرســد و روزها و هفتهها و ماههای پرالتهــاب انتظار برای اکران از راه میرســند. در مدت انتظار او هر شب با مرور خاطرات خوش پشتصحنه بــه خواب مــیرود و هر صبح با اميد اکــران هرچهزودتــر فيلمش از خواب برمیخيزد. درون او غوغايی برپا میشود و او را تا زمان نمايش فيلمش بیتاب نگــه میدارد. رؤياهای کودکانهاش گاه او را به خلوتی دور از هياهو میبرند تا در آن خلــوت، تصويری عظيم از خود را بر پرده نقرهای مجســم کند! اين رؤيا تــا مادامی که فيلم به نمايش عمومی درنيامده با او هســت. تا اينکه بالاخره فيلم اکران میشــود. او در پی اينهمانی رؤيا با واقعيــت، با تصوير تازه خود روبهرو میشــود؛ تصويری که در نگاه تماشــاگران شکل میگيرد و توجه آنها را بــه او معطوف میکند؛ توجهی که بهناگاه غرور او را برمیانگيزد و شــديدا بــه هيجان میآورد، اما بخش تاريک ماجرا از زمانی آغاز میشــود که پس از فراموششدن فيلم و فروکشکردن توجهها، او نيز از يادها میرود! اتفاقی که برای بسياری از بازيگران کودک افتاد و برای هميشه زندگی معصومانهشان را در هم ريخت. آنها پس از ورود به دنيای جادويی ســينما دنيای کودکانهشان را به مخاطره میاندازند و آن را دستخوش تحولی غيرقابل بازگشت میکنند. به عبارتی آنها دنيايشــان را به «قبل» و «بعد» از بازيگریشان تقسيم میکنند؛ دنيايی منحصربهفرد که آميزهای از رؤيا و واقعيت است. کودکی که تا پيش از ديدهشدن بر پرده سينما فردی کاملا گمنام و معمولی بود، بهيکباره تبديل به ستارهای میشود که همه به او توجه نشان میدهند؛ ستارهای خوشاقبال که میتواند مدتی با توجه به خاطره مخاطبان در کانون توجه بماند، اما توجهها رفتهرفته فروکش میکنند و آن ســتاره، تلألو خود را برای بينندگان از دســت میدهد. کارگردان ديگری از راه نمیرســد و ســتاره بخت او در همان کودکی برای هميشه افول میکند. او فراموش میشود. چهره کودکانهاش بعدها تغيير میکند و کار به جايی میرســد که حتی مخاطبان ديروز او را به ياد نمیآورند! تنها راه يادآوری، ماندن در قابی مشترک با گذشته است؛ قابی مشترک از آنچه که امروز و ديروز را يک جا نشــان دهد؛ کاری که «عدنان عفراويان» سالها به آن خو کرده اســت و مدام تکرارش میکند؛ ماندن در قاب مشترکی با «باشو»! حالا اين گروه از کودکان ديروز، در حســرت بازيابی افتخار گذشــته، آينده خود را نيز از دســت دادهاند. آنها غم بزرگشان، بزرگسالی است! غم ازدسترفتن «معصوميت کودکانه» و ورود به دنيای بزرگســالی اســت! غمی جانفزا که گاه فرد را به ويرانی میکشاند و او را تباه میکند. در اين سالها جستهوگريخته از سرنوشــت غمانگيز بسياری از اين کودکان شــنيدهام؛ کودکانی که بیهيچ تصوری از آينده، پا به دنيايی نهادهاند که هرگز از آن بيرون نرفتهاند!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.