«اماس» یا «عفونت» مسئله این نیست!

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

نور هر ثانیه پشــت پلکهایم قویتر میشــود. آفتاب گرمتر آســمان را میپیمایــد و خونِ من را در رگهــا مثل درجه دماســنج روی دیــوار، به حرکت هدایت میکند. به ســختی پلکهایم را باز میکنم. ســاعت 9 نشــده اســت. صورتم را در متــکا پنهان میکنم تــا از نور فــرار کنم. کــم نخوابیــدهام؛ اما تــوان برخاســتن ندارم. خوابــم نمیبرد؛ امــا بیدار نیســتم. اســتخوانهایم زیر باد کولر یخ زدهاند؛ اما خنک نشــدهام. بیدارم؛ اما هوشــیار نیســتم. زمان را گم کــردهام. صدای عقربههای ســاعت کلافهام کردهاند؛ اما حرکتی ندارنــد. زمان نمیگذرد. حجم گرمای ظهر تابســتان رکــود را در همه رگهای من جاری کرده اســت و رخوت را بــر زندگی من، حاکم. پلکهایم را بیشــتر فشــار میدهم. دلم میخواهد یکباره بازشــان کنم و تقویم پاییز را نوید بدهد و رها شــوم از هرچه گرما و عطش اســت. غلت میزنم. اتاق روشنتر شده اســت، گرما بیشتر و حوصله من کمتر. چیزی روی تخت میلرزد. شــمارهای ناآشــنا زنگ میزند و زنگ میزنــد. نای برآوردن صدایی از حنجرهام را ندارم. باز زنگ و باز زنگ و باز زنگ. پاسخ میدهم بیهیچ توانی. کســی نام من را میداند و از بیماری خبر دارد. از عوارض داروها میپرسد. یکی از کارشناسان شرکت دارویی است که هر هفته مصرف میکنم. کســی بــرای نالیــدن یافتهام؛ بــدون هیچ حجابی از آشــنایی، تعارفهای همیشــگی و لبخند مصنوعی. «اصلا اینطور نیست که شما میگویید.» پاسخ من این نبود. لباس خشم میپوشم. «مگر شما هم از این دارو اســتفاده میکنید؟» دخترک خود را از «اماس» و داروهای آن، ســریع مبرا میکند و من خشــمگینتر میتازم؛ «پس لطفــا اظهارنظر نکنید، وقتی برای نظرسنجی درباره دارو تماس میگیرید.» بیهیچ تعارفی قطع میکنم. گوشــی را روی تخت میگذارم. صورتم را میشویم. انگار یک بهانه برای بــودن کافی اســت، یک «من هســتم » و یک حرف! به چهــرهام در آینه نــگاه میکنم. دختــرک ناامید، گرمازده و بیحوصله مقابلم آشــنا نیست. حساس، زودرنــج و عصبی ویژگیهای من نیســت. چند روز کســالت، این خصلتهای عارضی را بر من مستولی کردنــد. نباید و نمیخواهم به این بازی ادامه بدهم. لباس میپوشــم. چندین روز منتظر وقت از این دکتر بودهام. ســاعتها انتظار هم ارزش پاســخ مثبت و امیدوارانه را بعد از حدود یک ســال درمان عفونت دارد. پزشک، جوانتر و مهربانتر از انتظار من است. فهرست داروها را دوبرابر میکند و فاصله مراجعه را سهبرابر. باورش نمیکنم. با تعجب به چشمهای او نــگاه میکنــم. امیدی بــه رفع عفونــت ندارم. ناامیدی را در کلام و چشــمانم میبیند. با لبخند من را آرام میکند؛ «بیشتر از عفونت در بدنت، ترسیدی! اول بپذیر که بیماری چیز مهمی نیســت! آرامش تو مهمتر است». با خوشــحالی بیرون میآیم. داروها را پیدا نمیکنم. هنوز داروخانهای نیافتهام که همه داروها را داشته باشــد؛ اما از ترس و ناامیدی خبری نیســت. انگار بــاور کردهام که چنــد روز، بدون دارو هیــچ اتفاقی نمیافتد و بیمــاری واقعا چیز مهمی نیســت؛ چه این بیماری «اماس» نامیده شود و چه «عفونت»! به چهره آشــنای درون قاب آینهام نگاه میکنم؛ دختر جسور، قوی و باانگیزه. لبخند میزنم به دختر آشنایم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.