گوربهگور

Shargh - - سیاست -

پوریا عالمی:

دیروز داشــتم از سفر برمیگشتم که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم و گفتم الو؟

صدای مردانهای از پشــت تلفــن گفت: من همه شرایط شــما را که برای پیداکردن خانه اعلام کردهاید با دقت زیــادی مطالعه کــردهام. الان هم یک هفته اســت که دارم سراسر شــهر را میگردم تا خانهای با شــرایط شــما پیدا کنم. الان هم دوتا خانه پیدا کردم برات. همچون اسبی که بهش قند داده باشند، خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم. گفت وسایلت را جمع کــن آمدم دنبالت. نیمســاعت بعــد دم در بود. ما را ســوار ماشــین کرد و راه افتاد و رفت و رفت و رفت و از شــهر هم خارج شــد که دیگر ما احساس عجیبی بهمان دست داد چون خیال کردیم این آقاهه خفاش شب است. ازش پرسیدم شما خفاش شبی؟ گفت نه عموجون. اگر هم خفاش شب باشم که الان صبحه، پس شما نترس.

از بیابان درازی رد شــدیم و رســیدیم به بهشــت زهرا و باز هم رفت و رفت و رفت تا رســید به یکی از قطعههای خاکوخلی بهشــتزهرا. بعد یک چاله را نشان داد و گفت: بیا. گفتم این چیه؟ گفت تنها جایی که شرایط مالی شما باهاش جور اســت اینه. فقط آب و برق نداره. گاز هم لازم نداری. چون هوا گرمه. غذا هم غصهش رو نخور، خدا بزرگه و اینجا خرما و خیرات بهت خوب میرســه. قیمتش هم هست 10میلیون رهن کامل. خوبه؟

گفتــم: واقعا خانــه ایدهآلی اســت و خانه امید ماســت، اما خانه کمی راحتتر نداری؟ یا جاش بهتر باشه؟

گفت: چرا. توی قبرســتانی در یکی از شهرها مثل همین هســت. منتها قیمت رهنش یهمیلیاردتومنی باید باشه. داری؟

گفتم: نــه. گفت در هر صورت ممکنه مأمورهایی شبونه بریزند شما گورخوابها رو جارو بزنند. حواست باید باشــه و تو خــواب عمیق نری وگرنــه گوربهگور میشی.

بعد گفتم: ببخشــید گفتید با توجه به شرایط من یک خانه دیگر هم سراغ دارید. کو؟

دوباره ما را ســوار ماشــین کرد و آمد و آمد و آمد و جلو کلانتری شــاهپور ایســتاد و گفت ببین پســرم یه راهــش اینه جلو این کلانتری دعــوا راه بندازی تا دســتگیر بشــی. اینطوری چندوقت اینجا بازداشتی، چندوقــت هــم حکم میخــوری میری زنــدان. کل هزینههات هم حذف میشه. پول پیشت رو هم میتونی بخوابونی بانک، اگه کسی نخورد پولت رو، وام بگیری یه پراید بخری تا وقتی توی زندانی بدی دســت یکی روش کار کنه، اگه تصادف نکرد یا ماشــینت رو نبرد، پول بفرســته برات زندان. خب حالا کدوم رو انتخاب میکنی؟ گفتم: ببخشید روی نیمکت پارک نمیشه بخوابم؟ آقاهــه گفــت: نــه. نیمکتهــا ســرقفلی دارن و بــا ســرقفلیدارها در بیفتــی خوب نیســت چون هیکلشون شــشتای توئه. مگه ندیدی اونا به گاری لبو رحــم نمیکنند و چپش میکنند، به تو رحم کنند شلغمجان؟

فکرهام را کردم و پولهام را شــمردم و دیدم حق دارد. پــس فعلا میرم گورم را گــم میکنم و توی آن تکه قبر مستقر میشم تا ببینم چی پیش میاد. یا حق.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.