نام همه چهرههای درد

Shargh - - نقد - شاهپور شهبازی

انسان یکبار زاده میشود اما هزاران بار میمیرد./ هــزاران بــار میمیرد، امــا خوابش نمیبــرد. /ما نیز هزاران بار مردهایم/ هزاران بار تنها شدهایم. /به همین دلیل اســت که کسی ما را نمیشناســد./ انسان بسیار بوده است. /در پیکر پدر و مادر و خواهر و برادر، همسر و فرزند و دوســت و غریبه./ هزاران بار مرده است/ به همین دلیل اســت که جوان ماندهایم./ انسان هزاران بار ترسیده اســت/ هزاران بار، هیچکس بوده است از ترس./ ما را که به شــکل همه کردند، / مرده بودیم./ به همین دلیل اســت که جوان ماندهایم و کسی ما را نمیشناسد.

«ماجــرای مترانپــاژ» بــه نویســندگی الکســاندر وامپیلــوف و کارگردانــی محمدحســن معجونی در قالــب یک نمایش کمدی- تراژدی، نقبی کوتاه به این حکایت بیحاصلی مکرر میزند.

کنش اصلی نمایش، با شــبح وهمانگیز «مترانپاژ» آغــاز میشــود. رازی در نمایش افکنده میشــود که بهعنوان یکی از اشــکال پلات معمایــی، همزمان دو داســتان را به نمایش درمیآورد؛ داســتان نمایشــی که حاضر اســت و اجرا میشود و داستان نمایشی که غایب است اما عمارت نامرئی خیال را میسازد.

داستانی که حاضر است، در لوکیشن اتاق هتلی در یکی از شهرستانهای روسیه میگذرد؛ اتاقی یکتخته. رادیــو. تلفن. دو صندلــی راحتی و یک میــز. همین. سپهری خصوصی که عمومی میشود.

لوکیشن داستان نمایشی که غایب است، جغرافیای بیمرز درد اســت تا بیمعنایی داستان نمایشی را که اجــرا میشــود، برملا میکنــد. ســپهری عمومی که خصوصی میشود.

داستان نمایشــی که اجرا میشود، شفاف و روشن است. یک تصادف، شخصیت اصلی داستان، کالوشین، )رضــا بهبــودی( را درگیر کشــمکش میکند. ســایر شــخصیتهای نمایش به درون این کشمکش کشیده میشــوند. تماشــاگر کنجکاو میشــود. معلولها را میبیند و میخندد.

داســتان هولانگیــز و وهمآور غایــب اما در ذهن کالوشین و سایر شخصیتهای نمایش میگذرد.

داستان غایب، تعلیق میآفریند. علتها را در ذهن کالوشین و سایر شــخصیتها آگراندیسمان میکند تا نهتنها ذهن تماشــاگر که روانش را بــه قلاب بیندازد. چگونه؟

ساده است. لوکیشن داســتان غایب در ناخودآگاه پیچیده ما میگــذرد و نمایش زخمه بر چنگ ترومای جمعــی ما میکشــد. داســتان در فاصله میــان این گسســت و پیوســت دو جهان موازی روایت میشود. هیچ استعلایی در کار نیست، استحاله اما رخ میدهد. بدن فرتــوت اخلاق فــرو میریزد تا اســتقرار بنیادین نظمها و ســاختارها عریان شــود. مفهومها، مصداق مییابند و دلالتها، کارکرد. مــرز میان درون و بیرون فرو میریزد. میزانسن ســوبژکتیو جبن، معنای ابژکتیو مســافر، مدیر هتل، پذیرش هتل، همســر، معشــوقه، تلفن، تختخواب، پنجره، ســیگار، میز، صندلی، رادیو و اتاق را وارونه میکند.

داستان نمایشی که اجرا میشود آدمکها را نقش میدهــد به همین دلیل تمام شــخصیتهای نمایش یک نفر بیش نیستند؛ کالوشین. کالوشین گذشته دارد. انگیزه دارد. عمل میکند. اعمال قدرت میکند. دستور میدهد. فحاشــی میکنــد. قهقهه میزنــد. تهمت میزند. اغــوا میکند. جســتوخیز میکند. به نفس میافتد. میدود. غش میکند. ترساننده است. ترسنده میشــود. مسخره میکند. مســخره میشود. قهرمان است. قربانی میشــود. فیلم بازی میکند. میبخشد. وصیــت میکند. اعتــراف میکند. امیدوار میشــود. مأیوس میشــود. داســتان نمایشــی که غایب است امکان دریدن چهرهها را از نقاب ایجاد میکند. نقابها فرو میریزد. «هیچکس» قهرمان میشود.

داســتان نمایشــی که اجرا میشــود، سرخوشــی میآورد. میخنداند. داســتان نمایشی که غایب است، اما راز بزرگ همه چهرههای درد را در گوش تماشــاگر زمزمه میکند؛ ترس.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.