در میان زمین و آسمان

Shargh - - تئاتر - محمدحسن خدایی

نمایش در میان ابرها، روایتکردن روایتهاســت. روایت مادر، ایمور و دختر از سرگذشــتی که ایل قشــقایی برای آنها تدارک دیده. روایتــی از کوچکردنها و یکجانشینشــدنها. تــرک قلمرو و یافتن قلمروی تازه. روایتی از مواجهه با خاطره و فراموشی. بهیادآوردن و ازخاطربردن؛ از دل مناسبات ایل و قوم و استعمار.

همچنان که کاترین بلزی در کتاب «پساساختارگرایی» متذکر شده است «متن محصول معناها و ارزشهایی است که در برهه تاریخی خود در گردش اســت». از این منظر میتــوان رویکرد نمایش را به مسئله مهاجرت در نســبتی دانست که با ایدئولوژی دوران تاریخی خــود برقرار میکند. اینکه چگونه ســنت تاریخــی و اقتصادی ایل قشقایی در فرم ایده حرکت و کوچ سالانه، برای حکومت رضاشاه و تجدد آمرانه آن، خطرناک فرض شده و سیاست یکجانشینی اعمال میشــود. از دل این سیر تطور تاریخی و انقیاد سیاسی است که ایده کوچکردن ناممکن شــده و یافتن قلمروهای تازه، به ایده مهاجرت تغییر یافته و شــکل تازهاي مییابد. در میان ابرها، به شــکل توأمان روایت ناممکنبودن ایده یکجانشــینی برای عدهای از آدمهای ایل هم هســت. تو گویی تقدیر تاریخی آدمهای نمایش در میان ابرها، در کوچکردن از ایل باشد. آنهم به علت طردشدگی و ازدستدادن موقعیتهای برابر.

اگــر تعلق بــه ایل را در نســبتی که بــا مفهوم قومیــت برقرار میکند، صورتبنــدی کنیم، آنــگاه مؤلفههایی همچون اســاطیر اولیه، سنت شــفاهی، خوراک و پوشاک متمایز، تاریخ مذهبی مجزا، همذاتپنداری شــدید با زادبــوم، مکان مقدس، نواحــی مرتبط با رخدادهای گذشــته، ســبکهای هنری و موســیقایی و البته زبان، ســازههایی خواهند بود که موجب همبســتگی ایل میشــوند. در میان ابرها اما بیش از آنکه بر همبســتگی شخصیتها با ایل و قوم تأکید کند، روایت طردشــدگی آدمهاســت. تاش و تمنای امیررضا کوهستانی است در صدادادن به محذوفان، بیصدایان و مطرودان ایــل. صدایی که از قضا در فرم تکگویی درونی متعین میشــود و مخاطبان را خطاب میکند. اینجاســت که تکگویی درونی اهمیت مییابــد. شــخصیتها در یک زمان حال غیرتاریخی مقیم شــده و فرصت مییابند بر چیزهایی شــهادت دهند که بر آنها روا گشــته. گذشته به میانجی خاطره، در زمان حال غیرتاریخی روایت میشود. مادر، ایمور و دختر، مقیم در زمان حال غیرتاریخی، مدام مکانها و زمانها را قرارداد میکنند. یک فرم روایی که یادآور نمایش «رقص روی لیوانها» و البته ســنت نمایش آیینــی و مذهبی این مرزوبوم هم هســت. این رویکرد بوطیقایی به روایت، امکان ســاختن کلیتی غیرمنســجم اما رادیکال از خاطرات، یادها و زخمها را مهیا میکند. مادر قصه خود را از مردی بیان میکند که روزگاری عاشــق او بوده و در نبردی نابرابر با اســتعمار انگلیس کشــته شــده. ایمور روایت بهدنیاآمدن و غرقشــدن در رودخانه ساوا و مهاجرتاش را بر زبان مــیآورد. دختر از بارداری اســطورهای و مقدس خــود در زیارتگاه ســخن میگوید. یک کلیت گسیخته از روایتهای پراکنده که در پی ساختن جهان معنایی آدمهای طردشده در میان ابرهاست.

طراحی صحنه هوشــمندانه نمایش، با قراردادن محفظههایی شیشــهای که از آب پر شده است، تعینی شــاعرانه و سوررئالیستی به اجــرا میبخشــد. شــخصیتها در آن محفظههای شیشــهای اســتقرار مییابند، شــهادت میدهند که فیالمثــل اینجا و اکنون نمایــش کجاســت: رودخانه قرهقاچ، رودخانه ســاوا یــا حتی مرز آبی انگلستان و فرانســه. محفظههای شیشهای، همچون دالهای شناور، معنا و مکانهای تازه میآفرینند. میتوان در آنها، تاریخ یک زندگی، سرگذشــت یک رودخانه، مختصات یــک اقیانوس و حتی عظمت یک نبرد ضداستعماری را به نمایش گذاشت. ترکیب زمان، مکان و روایت، برساختهشــدن شــوقانگیز فضایی است دراماتیک که میتواند روایت ســفر اودیســهوار مردمان طردشدهای باشد که چگونه روزگاری بر اســتعمار انگلستان میشــوریدند و اکنون از بد حادثه بــه آن پناه میبرند. طنــز ماجرا همان تبدیل انگلســتان از مهاجمی اســتعمارگر به مهاجرپذیری مهربان است. رفتن به سوی انگلســتان، نه نبردی آزادیبخش که هجرتی از ســر اســتیصال و فروبستگی است.

درنهایــت، روایت امیررضا کوهســتانی از مهاجرت در نســبتی معنــادار با ایدئولوژی حاکــم بر فضای سیاســی و اجتماعی اوایل دهه 80 شمسی است که به نوعی وامدار فضای همچنان کمتنش و اســتعاری آنروزهاســت. اینک دیرزمانی اســت کــه خاورمیانه بیشازپیــش به خون نشســته و فیگــور «مهاجر» به ســوژه ترس خورده «پناهجو» تبدیل شــده اســت. حالا میتوان بــه دیوارهایی اشــاره کرد که دولتهــا در مقابل پناهجویان میکشــند تا هر نوع مهاجــرت و پناهجویی را کنترل کرده و ملتهای خود را از آســیب احتمالــی انســانهایی برحذر دارند که به حیات برهنه فروکاســته شدهاند. از این منظر، میتوان در میان ابرها را محصول دوران ماقبل جنگهای خونین خاورمیانه دانست. جایی که در میان کوههای سر به فلککشیده یوگســاوی آن روزهای گرفتار جنگ داخلی، هنگام بهجادهزدن، «در میان ابرها» گم شوی و سرزمینی از آنِ خود نداشته باشی و احساس کنی که کل جهان متعلق به توست.

همچنانکه روزگاری کلود لوی اســتروس متذکر شده بود اصل بنیادین فرهنگ انســان به طور کلی مبادله است. اینجا هم مبادله برای امکان گذشــتن از مرزها و رســیدن به ســرزمین موعود است. در ایــن ســفرها و از مرز گذشتنهاســت که تفاهم و تخاصم ســر برمیآورد و کامیابیها و شکســتها گریبــان آدمیان را میگیرد. در میان ابرها، روایت این مبادله به میانجی پول، عشق و همسفرشدن اســت. در انتهای نمایش، دختر از ایمور درخواســت معاشــقه و فرزنــد میکند. صیغه محرمیت خوانده شــده و بــه آیین و مذهب اقتدا میشــود. در گتوی پناهندگان کاله فرانســه، پیش از عزیمت به انگلســتان ابــری و بارانی. مبادله نه در شــکل خریدوفروش که در فرم عشق و جدایی.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.