گرینوف 8

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

تــوی خیابانهای شــهر قدم میزدند. ســر ظهر بود و بیشــتر مغازههــا تعطیــل بودند. دســتفروشها توی پیادهروی مســقف امامخمینی بساط کرده بودند و سربازها دوروبرشان می پلکیدند و ســر خرید جنسهای ارزانقیمت مثل شانه، قیچی، تسبیح، حوله و چفیه چانه میزدند. جایجای بازار بوی ادویهجات پراکنده بود. مهدی اربابی گفت : «چه بویی آدم تازه میفهمد که زنده اســت ». هر دو ایســتادند تا حســن به آنها برسد. حسن توی گرما بهسختی هیــکل گندهاش را میکشــید و جلــو میآمد. به آنها که رســید نفسنفسزنان گفــت: «کجا غیبتان زد!» و روی ســکو مغازهای که کرکرهاش پایین بود، نشســت و گفــت : «بگذارید نفس بگیرم ». آنها هم کنارش نشســتند. این ساعتها بیشتر نظامیها توی بازار بودند که لحظههای آخر مرخصیشــان را خرتوپرت میخریدند، بعد با مینیبوس میرفتند ســهراهی خرمشــهر و از آنجا هر کس میرفت به خط خودش. ســجاد گفت: «راست میگویی، چه بوی عجیبی، آدم تازه میفهمد زنده اســت.» حسن که از خستگی یله شــده بود ســمت دیوار، گفت: «من که مردم از بــس تو این گرما دنبال شما دویدم.» هر دو نگاهش کردند و خندیدند. حسن گفت: «زهرمار برای چی میخندید !» مهدی اربابی گفت : «خر گیرآوردی، دنبال ما دویدی یا دنبال دختر اهوازی تا خانهشــان را یاد بگیری»! حسن گفت: «چه اشکالی دارد، شاید قسمت شد توی همین شهر ماندم .» ســجاد گفت : «این لاکردار عجب روحیهای دارد .» مهدی اربابی گفت : «عقل ندارد ...» به حسن برخورد. گفت : «مثلا تو عقل کلی؟» مهدی اربابی جوابــش را نداد. گفت: «آدم نمیفهمد این چه بویی اســت، از بس همه بوها با هم قاطی شــدهاند.» حسن گفت: «بوی عطاری.» هر دو زدند زیر خنده. حســن بهتزده آنها را نگاه کرد و گفت: «خب بوی عطاری اســت دیگر!» سجاد گفت: «آره راســت میگویی، بهجز بوی عطاری چیز دیگری نمیشــود گفت.» حســن گفت: «مســخره میکنی؟» ســجاد گفت: «نه به مولا!» مهدی اربابی گفت: «هر چی که هســت، آدم میفهمد که زنده اســت .» حســن گفت : «گُل گفتی لاکــردار، خیلی حرفهای خوبی میزنی.» مهــدی اربابی گفت: «آدم بمیرد دیگر هیچ بویی را نمیفهمد. راســتی تو با چه بویی حال میکنی؟» سجاد گفت: «الان نمیدانم، ولی بچه کــه بودم از بوی زیرپوش پدرم. دلم که براش تنگ میشــد آن را برمیداشتم و بو میکردم.» حسن گفت: «مگر نگفتی شــبها که مســت میکرد میآمد بالای سرت، یکی دو بار هم دســت به یقه شــدید با هم!» سجاد گفت: «آره اما چه ربطی دارد!» حســن گفت: «مگر با چاقو نزد تــو صورتت. همین خط روی صورتت را مگر بابات نکشــیده؟» سجاد گفت: «آره، اما چه ربطی دارد!» حســن گفت: «ربطی ندارد! اگر پدر من این کارها را میکرد از اســافل اعضــاش دارش میزدم!» ســجاد بهتزده نگاهش کرد. مهدی اربابی گفت: «این بیشــعور استادِ گندزدن به حال آدم است. داشــتیم درباره بو حرف میزدیم الاغ!» حسن به چشمهای شیشهای مهدی اربابی خیره شد و گفت: «بو؟! این هم بو بفرمایید .» بوی نامطبوعی توی پیادهرو پیچید. سجاد گفت : «این چه مرگش اســت، به مــا چه دختره را گم کــرده!» مهدی اربابی گفت : «واقعا عوضی هستی »!

هر ســه ســاکت شــدند. ســربازها از جلو آنها رد میشدند و نگاهشان میکردند. ســجاد گفت: «زودتر برویم وگرنه به تاریکی میخوریم.» از جایش بلند شــد و خاک شــلوارش را تکاند. حسن بهســختی از جا کنده شــد. مهدی اربابی از جایــش تکان نخورد. حســن گفت : «پاشــو رفیق !» مهــدی اربابی گفت : «خفهشــو »! ســجاد گفت : «پاشــو رفیق !» مهدی اربابی گفت : «من نمیآیم ». حســن گفت: «نمیآیی؟» جوابش را نداد. سجاد نگاهی به حسن انداخــت. چنان درهم بود که انگار خبر مرگ کســی را به او داده بودند. حســن گفت : «داشتم شوخی میکردم .» معلوم نبود این را به چه کســی گفت. سجاد گفت : «پاشو بریم، سخت نگیر .» مهدی اربابی گفت: «من نمیآیم، این یک حیوان اســت!» حسن سکوت کرد. ســجاد روی زانو نشست و دست گذاشت روی شانه او و توی چشــمهایش زل زد. دیگر از آن نگاه شیشهای خبری نبود. آرام با پنجههایش شــانه مهدی اربابی را مالید و گفت: «پاشو رفیق، دیر شــده دیگر!» هر سه سکوت کردند. سجاد کنارش نشست و گفت: «نیای من هم نمیروم.» حســن با خشــم ســجاد را نگاه میکرد. ســجاد داشــت جای او را توی رفاقت میگرفت. اصلا فکرش را نمیکرد روزی بهخاطــر بوی عطاری رفاقتشــان بههم بخورد. مهدی اربابی از جایش بلند شد و بیاعتنا به حسن راه افتاد. سجاد سعی میکرد بین آن دو تا برود که هیچیک احساس تنهایی نکنند. مهــدی اربابی گفت: «پایم نمیکشــد بروم خط، نکند...» ســجاد گفت: «بیخیال، همیشــه موقع برگشــتن از مرخصی از این فکر و خیالها به ســر آدم میزند.» مهــدی اربابی گفت: «کاش عطاری باز بود یک بســته هِل میخریدیم.» حســن گفت: «هل؟!» مهدی اربابی جوابش را نداد. ســجاد گفت: «عجــب طعمی دارد چای با هل.» حســن بیشــتر در خودش فرو رفت. از آن زمان که دنبال دختر اهوازی رفت و برگشــت، معلوم نبود چــه اتفاقی بین آنها افتاده بود که اینقدر بههم نزدیک شــده بودنــد. آنها تا دیروز به خون هم تشنه بودند. حسن قدمهایش را کُند کرد تا از آنها فاصله بگیرد. فاصله گرفت. آنقدر که دیگر صدای حرفزدنهایشــان را نمیشنید. سجاد برگشت و عقب را نگاه کرد، تا دید فاصله آنها با هم زیاد شده اســت، گفت: «بدجوری ضدحال زد، اما تو هم نباید این کار را با او میکردی. خیلی به تو وابســته است. میفهمی؟» مهدی اربابی سکوت کرد. نگاهش به قدمهایش بود. سجاد گفت: «فکر کنم دختره ســرکار گذاشــتش...» مهدی اربابی سکوت کرد. چند قدمی که رفتند گفت: «راست گفتی میرفتی پیراهن پدرت را بو میکردی ؟» سجاد گفت : «دروغم چیه !» هر دو ایستادند. مهدی اربابی برگشت عقب و فریاد زد: «خپل بدو.»!...

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.